#پارت528
بامن بمان💐💐💐
همینطور که در بهت بد بیاری های زندگی م به انها خیره بودم ارزو خانم جیغی کشید و به سمت من حمله ور شد ناخواسته چند قدم به عقب رفتم. هنگامه و مادرش هم به طرفم امدند فرح مقابلم ایستادو گفت
چیکار میکنید؟
هنگامه کهمشخص بود نیت خوبی ندارد چنگ انداخت و شال مرا با کلاه گیسم از سرم کشید دستم را به شالم گرفتم هنگامه با خنده مریضی گفت
خدمت سربازی بودی؟
کشیدن شالم باعث شد زخم گلویم تیر بکشد.هم درد داشتم هم از رفتارها ان ها خشم احاطه م کرده بود.
ته دلم میلرزید. نمیخواستم توسط هنگامه و مادرش و ارزو خانم کتک بخورم و بیشتر ازاین خورد شوم.
خدا را که در دلم صدازدم و از او کمک خواستم . صدای آشنایی فضا رو شکافت. صدای عثمان،به گوشم رسید:
چی کار دارین میکنین؟ اینجا چه خبره؟
با شنیدن صدای او، همه غافلگیر شدند. آرزو خانم و مادر هنگامه به هم نگاه کردند و لحظهای مکث کردند. فرح با نگاه امیدوار به سمت عثمان چرخید. و گفت
"عثمان! لطفاً... کمک کن! اینها می خوان مریم رو بزنن!"
فرح با صدایی لرزان ادامه داد.
"لطفاً، خواهش میکنم!"
عثمان، با چهرهای خشمگین و جدی، به سمت ما آمد. نگاهش از من به آرزو خانم و مادر هنگامه چرخید. انگار برای اثبات خودش به قرح و باز کردن جایی در دل او راهی پیدا کرده بود.در این لحظه و در این وضعیت، به خوبی میدانست که باید قدم جلو بگذارد.و خودش را نشان دهد.
با صدای بلند و قاطع گفت.
"ین رفتارها چیه؟ چرا به یه دختر بیگناه حمله میکنین؟ ولش کنید.
آرزو خانم و مادر هنگامه که حالا احساس خطر میکردند، عقب تر رفتند.
ارزو خانم گفت
"این دختر زندگی پسر من رو خراب کرده!
عثمان با نگاهی خشمگین و محکم به آنها گفت:
هرکس تو زندگی خودش مشکلاتی داره. ولی اینطور رفتار کردن مشکلی و حل نمیکنه. شما یه زن و دوره کردید میخواهید سه تایی کتکش. بزنید مگه انصاف ندارید؟
چشمم به فرح افتاد نگاه فرح به عثمان پر از احساسات جور و واجور بود. او از یک سو میترسید که چطور دوباره از عثمان فرار کند و از سوی دیگر، احساس میکرد که به او و حمایت او احتیاج دارد.
هنگامه با پررویی دوباره به طرف من حمله کرد.
عثمان قدمی به جلو برداشت و با جدیت به آن ها گفت:
دستت به این زن بخوره با من طرفی
آرزو خانم و مادر هنگامه که به وضوح ترسیده بودند، قدمی به عقب برداشتند و ازمن فاصله گرفتند.
فرح با احساس آرامش بیشتری در کنار عثمان ایستاد و به من نگاه کرد.