eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
470 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت56 🦋پر از خالی🦋 همایون خواهش میکنم با من حرف نزنید. اگر به من اجازه بدید نیم ساعت باهاتون ح
🦋 پر از خالی🦋 ارش که انگار حرفی برای گفتن نداشته باشد مکث کردو الهه ادامه داد الان میدونم که پیش شما نشسته و تلفنتون روی حالته پخشه، میدونم که صدای منو میشنوه. مکثی کرد و سپس ادامه داد همایون، ازدواج واسه کسی که مادرش هنوز از شیر نگرفتتش خیلی زوده . ناخواسته خنده ریزی کردم و سریع ان را کنترل نمودم ، ارش گفت البته این که همایون پیگیر شماست نشونه دوست داشتنتونه ازش ممنونم که من و دوست داره اما به درد ازدواج نمیخوره. کاری ندارید ارش خان ، من باید برم ببخش وقتتو گرفتم ارتباط قطع شد. ارش خیره به همایون گفت چرا اینکارو کردی؟ گیر افتاده بودم. مامانم مریض بود ، دکتر گفته بود از لحاظ روحی روانی هواشو داشته باش. ارش سرش را پایین انداخت و همایون ادامه داد وقتی رسیدم ایران. الهه یک هفته بود که مرخص شده بود. من خسته بودم خوابیدم ظهر بیدار شدم. بعد رفتم سراغ دکتر مادرم تو ایران شرح حالشو دادم و یه سر به نمایشگاه زدم بعد رفتم سراغ الهه. فکر نمیکردم اینقدر ناراحت بشه و بهش بر بخوره. همون شب دعواتون شد؟ اصلا تو خونه راهم نداد. اومدم با قلدری برم تو اینقدر جیغ و داد کرد حیثیتمو تو همسایه ها برد. الان مادرت چی میگه؟ سر تاسفی تکان داد و گفت میگه ولش کن بره پی کارش خودم برات یه دختر چهارده پونزده ساله افتاب مهتاب ندیده گیر میارم. سپس پوزخندی زد و گفت متوجه حال من نیست، هزار تا دخترو تاحالا به من پیشنهاد کرده فرض رو بر این بگیر که الهه باهات اشتی کرد و برگشت. مادرت با الهه سر ناسازگاری گذاشته، از کارهاشم دست بر نمیداره اونوقت تکلیفت چیه؟ همایون دو طرف گیج گاهش را در دستانش گرفت و گفت نمیدونم بخدا، دارم روانی میشم. تو بشین با مادرت حرف بزن ، بگو من جز الهه کسی و نمیخوام الان تکلیفم چیه؟ چهار روز دیگه که بیارمش تو خونه زندگیم هرشب احساس تنهایی نکنی و من و بخوای ...... کلام ارش را برید و گفت دلت خوشه ها، مادرمن یه عروس میخواد که تو خونه خودش با خودش زندگی کنه، الانم با الهه مخالف صد در صده چون الهه با اون زندگی نمیکنه و یه مشکل دیگه هم داره چه مشکلی؟ مامانم میگه من ارزو دارم بچه تورو ببینم. الهه که دیگه مادر نمیشه. خوب این که ته نامردیه همینه دیگه، من گرفتار شدم . مدتی سکوت کرد و سپس برخاست و گفت من برم تو باشگاه یک کم قدم بزنم حال و هوام عوص شه سرم را در کارم فرو بردم و به چاره کار همایون میاندیشیدم. ارش بالای سرم امدو گفت لیست و در اوردی؟
خانه کاغذی🪴🪴🪴 پس دست کیه؟ دوست داشتن کار دله. اذم اگر بخواد یکی و دوست داشته باشه باید دلش راضی بشه سر تایید تکان دادو گفت من دلتو راضی میکنم. سپس ماشین را به حرکت در اورد مقابل یک پاساژ متوقف شدو گفت پیاده شو متعجب به دنبالش از ماشین پیاده شدم و گفتم واسه چی؟ میخوام دلتو راضی کنم اخم کردم و گفتم یعنی چی؟ دستم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشاند. سعی در رهاسازی دستم داشتم. احساس میکردم لمس بدن او خنجری اتشین به قلب و روح و روانم است . اما امیر دستم را سفت گرفته بود.‌ مقابل یک طلا فروشی ایستادو گفت کدومشو دوست داری؟ چهره م مشمئز شد. اینکه فکر میکرد دل من را میتواند با طلا بدست اورد توهین به شخصیتم بود. کمی به او نگاه کردم و فکری به ذهنم خطور کرد. درد من مشکل مالی بود. اگر امیر برایم طلا میخرید میتوانستم در این شلوغی پاساژ خودم را گم و گور کنم و با طلای او فرار کنم. خیره به ویترین ماندم نمیدانستم تا چه حد میتوانم سنگین طلا انتخاب کنم . به هرحال هرچقدر پول بیشتری بدست می اوردم راحت تر میتوانستم زندگی کنم. سرم را تکان دادم و به خودم آمدم پول حرام او به دردمن نمیخورد. دوست داشتم فقط از چنگالش رهاشوم نه طلا میخواستم و نه پول رو به او گفتم من میگم نمیخوامت تو حرف از طلا میزنی ؟ بی اهمیت به حرف من دستش را دور شانه های من حلقه کردو گفت ماهی یه سرویس طلا برات میخرم خوبه؟ تو فقط عاشق من بش و من از سفید نقره ت میکنم و از زرد طلا. نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره. یه زندگی برات بسازم همه حسرتشو بخورن ‌ در دلم گفتم با پول موادفروشی و عرق فروشی؟
فرهاد باچشم غره به سمت اشپزخانه رفت ومن هم بدنبالش راهی شدم سرمیز نهار نشستیم فرهاد علاقه ایی به من نداشت، اگر داشت لا اقل یکبار به زبان میاورد ، من اینجا حکم کنیزش را داشتم ، شام و نهار و نظافت خانه اش را انجام میدادم گاهی هم خوابه اش هم بودم،دلیلی نداشت که کارش را برای من توضیح بدهد ، خودم را به بیخیالی زدم . چند قاشق از غذایش راخوردو گفت _عسل اون عکس ها ساختگیه خودتو ناراحت نکن خیره در چشمانش ماندم و گفتم _من ناراحت نیستم فرهاد قاشقش را انداخت و گفت _میدونم اصلا برات اهمیت نداره سپس برخاست از اشپزخانه خارج شدو گفت _من اصلا برای تو مهم نیستم. از حرفهای فرهاد جا خوردم به سمتم چرخیدو گفت _یک ماهه من اینهمه محبت بهت کردم کدومش به چشمت اومد؟ برات همه چیز خریدم،تقریبا هر شب بردم گردوندمت، هرکار بلد بودم برات کردم، طلا خریدم برات، دیدم نقاشی بلدی اتاق کارمو برات به اتاق نقاشی تغییر دادم ، اصلا بچشمت اومد؟ اهی کشید و گفت _نه .صدبار صدات زدم عسل جان، عزیزم یه لحظه بیا، تو چیکار کردی؟ اومدی نزدیکم وگفتی بله اقا فرهاد اگر من ازت سوال نپرسم یک کلمه حرف هم باهام نمیزنی هنوز من اقا فرهادم رغبت نمیکنی حتی جواب منو بدی مثل همین الان که ساکتی و زل زدی به من نباید هم برات مهم باشه که عکس منو میارن با یه زن دیگه نشونت میدن چون هنوز ازنظر تو من همون اقا فرهادی هم که ... اهی کشید و ادامه داد بار اولم رو دیدی محبتهامو ندیدی چند بار روت دست بلند کردم و خوب یادت مونده سکوت کرد سیگاری روشن کردو گفت _کینه ایی که از من تو دلت مونده رو هیچ جوره نمیخوای فراموش کنی سکوت خانه را گرفت چند دقیقه گذشت ارام گفتم میزو جمع کنم؟ فرهاد پوزخندی زدو گفت _جمع کن میز را جمع کردم فرهاد ارام گفت _عسل بیا اینجا نزدیکش رفتم _بشین روبرویش نشستم _این عکس ها کار ستاره س فکر میکنه ما عاشق همیم ، نمیدونه تو حالت از من بهم میخوره _من از شما حالم بهم نمیخوره فرهاد پوزخندی زدو به تقلید از من گفت _شما! عسل یه سوال ازت بپرسم جواب منو صادقانه میدی؟ خیره در چشمانش ماندم فرهاد لبش را گزید و گفت _راستشو میگی ارام سرم را تکان دادم و گفتم _ بله _از من بدت میاد؟ از سوالش جا خوردم فرهاد خیره در چشمانم بود،سپس ارام گفت _تروبه هرکی میپرستیش راستشو بگو سرم را پایین انداختم و گفتم _نمیدونم _نسبت به من چه حسی داری؟ فکری کردم و محتاطانه گفتم _ اگر بگم دعوا درست نمیکنی؟ _نه مکثی کردم خیره به چشمان منتظر فرهاد گفتم _ترس فرهاد از حرفم جا خوردو گفت _ چی؟ _ازت میترسم. فرهاد که انگار به نتیجه دلخواهش نزدیک بود گفت _چرا؟ سکوت کردم و سرم را پایین انداختم فرهاد تکرار کرد _ با توام چرا از من میترسی؟ همچنان ساکت بودم فرهاد کمی صبر کردو گفت _ جواب بده دیگه دستانم را بهم ساییدم و گفتم _ولش کن اقا فرهاد برم چای بیارم؟ _نه من چای نمیخوام جواب میخوام هردو ساکت شدیم فرهاد با کلافگی گفت _حرف بزن دیگه _حرفی ندارم که بزنم صدای فرهاد کمی بالارفت و گفت _خوب چی باعث این ترس شده _اقا فرهادشما قول دادی دعوا درست نکنی اما داری داد میزنی یکی از دلایل ترس من از شما همین دادو بیدادته، کارهای گذشتته فرهاد سرش را پایین انداختو گفت _میشه خواهش کنم به من نگی اقا فرهاد ؟ _اینطوری راحتم _من راحت نیستم _دیگه چقدر میخوای با من راحت باشی؟ گفتید اینجا قانون داره ، گفتید مخفی کاری نکن ، کارهای خونه رو انجام بده،موهاتو بپوشون و قبول کن زن منی من همه رو گفتم چشم الان دنبال چقد راحتی هستی؟ دیگه چیکار کنم ؟ هرچی شمابخوای میپوشم و هرچی بگی اطاعت میکنم فرهاد اهی کشیدو گفت _میشه کارهای گذشته منو ببخشی؟ قاطعانه گفتم _ من همه اون خاطراتو فراموش کردم .بهشون فکر نمیکنم _نمیبخشی؟ _نه _چیکارکنم تا از من راضی بشی اشک از چشمانم مانند سیل جاری شد فرهاد برخاست نزدیکم نشست سرم را در اغوشش گرفت و گفت _ معذرت میخوام خانمی منو ببخش سپس با بغض ادامه داد _بخدا اصلا نفهمیدم اونروز چی شد.من خیلی مست بودم ، دیگه هم که مشروب نخوردم بخاطر تو _اونروز مست بودی نفهمیدی بعدش که همش منو میزدی هم مست بودی؟
بامن بمان💐💐💐 نمیخوام عیسی خوشم ازش نمیاد چرا؟ از حرف هاش از برخوردهاش بدم میاد نیما خیلی پسر خوبیه داری یکم زود تصمیم میگیری به عیسی نگاه کردم و گفتم دیروز نهارباهاش رفتم بیرون انتظار داره امروزهم برم حالا هرروز نه ولی هفته ایی یکی دو بار چه ایرادی داره؟ کار بدی که نمیکنی تو میخوای باهاش واسه ازدواج اشنابشی. دلم میخواست راستش را به عیسی میگفتم. اما ترس از اینکه نکند. مانع سرکار رفتنم شود باعث شد که دهانم را ببندم از طرفی اگر میخواستم با او نهار بیرون روم جواب دیاکو را چه میدادم. سرم را به علامت نه بالا دادم و گفتم من دیگه باهاش بیرون نمیرم. مگر اینکه تو و لیلا هم باشید چرا؟ مگه حرف ناشایاست زد یا کاری که نباید کرد؟ نه اصلا من راحت نیستم. بهش بگو یا تلفنی باهم حرف بزنیم یا در حضور تو و لیلا.... من دخالت نمیکنم. خودت بگو از ساعت نه شب تا یازده شب هم من فقط جوابشو میدم. عیسی خندیدو گفت چه شرایط سختی براش میگذاری زشته جلوی شکوفه و اقای بوکانی من مدام تلفن دستم باشه باخودشون چه فکری راجع به من میکنند. بهش بگو .... خودت بگو .من حرف بزنم برام بد میشه من نمیخوام ازدواج کنم عیسی خیره خیره نگاهم کرد و گفت تا کی خوشگلم مگه من چند سالمه؟ بیست و دوسالمه هنوز فرصت دارم. کار به این خوبی پیدا کردم بدهی مامتن و چک تو رو من توی یکی دوماه پرداخت میکنم. واسه خودم خونه میخرم. باغ میخرم. به ارزوهام میرسم. نیما که با کار کردنت مشکلی نداره. نیما همش من و سوال پیچ میکنه . مزاحممه تو عادت داری هرکار دلت بخواد انجام بدی الان که داری ازدواج میکنی یکم این تغییر برات سخته مثل مامور اگاهی همش سوال میپرسه عیسی خندیدو گفت من اگر از لیلا بپرسم کجایی مزاحمش میشم؟ شما زن و شوهرید تو دوران اشنایی قبل از ازدواجتون هم میپرسیدید؟ اره هم من و هم لیلا میپرسیدیم. سکوت کردم و عیسی گفت برو همه اینها رو بهش بگو وارد خانه شدم. با مامان و بابا سلام و علیک کردم و شام را خوردم به اتاقم رفتم و سپس شماره نیما را گرفتم ارتباط را وصل کردو به گرمی گفت به به سلام عرض کردم.‌ سلام افتاب امروز از کدام طرف در اومد تو شماره منو گرفتی؟ نکنه اشتباه زنگ زدی هان؟