عسل 🌱
#پارت5 #پرازخالی باید هرطور شده موضوع و به سیاوش بگم. برایش نوشتم کارت دارم از امیر که دور شدی
#پارت6
#پرازخالی
امیر با گرمی رو به اقای شرفی گفت
به سلام، همایون خان
همایون هم به احترام او ایستاد و با او سلام و احوالپرسی کرد شهروز جلو امدو گفت
یه تخت بزرگ میخوام روبروی سن موسیقیتون شام و مخلفاتم هرچی که رفیقام سفارش بدن
فاکتورش را باز کردم، گفته هایش را یاد داشت کردم و گفتم
سفارشتون ثبت شد
میشه لطفا تخت و نشونتون بدم که متوجه بشید کدوم و میگم
برخاستم که امیررو به من گفت
نیما بیرونه ، شهروز جان تشریف ببر به نیما نشون بده
از دفتر که خارج شد بلافاصله برایم پیام امد گوشی م را برداشتم صفحه را باز کردم
بهتره بیای بیرون تا همین الان عکس و برای میلاد و ارش نفرستادم و به امیر نشونش ندادم.
برخاستم. و از دفتر خارج شدم، ساختمان را دور زدم و وارد محوطه باغ شدم بدنبالش راهی شدم از نیما که فاصله گرفت گفتم
در خدمتم
پوزخندی زد و گفت
نوبت خدمتگذاری هم میرسه
چرا داری با ابروی من بازی میکنی
این یه معامله س ، یه عکسی من از تو دارم اگر میخوای پاکش کنم باید یه کاری برام انجام بدی
چه کاری؟
داستانش مفصله یه جا بیرون از اینجا باهات قرار میگذارم بهت میگم .
خیره به شهروز ماندم در بد مخمصه ایی گیر افتاده بودم.
به دفتر باز گشتم امیر همچنان با اقای شرفی سرگرم گفتگو بود.
تلفنم را برداشتم و برای سیاوش نوشتم
کجایی؟
دارم تمرین میکنم
از دفتر خارج شدم و به طرف او رفتم از دور اشاره کردم و به کناری کشاندمش.
لبخند ملیحی بر روی لب داشت تمام وقایاع ،از عکس و حرفهای شهروز گرفته تا خرسی که توسط میلاد پیدا شده بود را برایش تعریف کردم ، مبهوت به من خیره ماندو گفت
یعنی تو میگی دزدی گوشی من کار شهروز بوده؟
اره دیگه، پس اون از کجا عکس ما رو اورده
در سکوت به من خیره ماند و من گفتم
ببینم چه عکس هایی از من تو گوشیت داشتی؟
همه رو
یعنی تو تمام عکس هامونو تو گوشیت نگه میداری؟
با مظلومیت گفت
اره دیگه، چیکارشون کنم؟ همه که مثل تو بچه پولدار نیستن لپ تاب داشته باشن
با نگرانی گفتم
یعنی تمام عکس هامون و الان داره؟
سر تایید تکان داد هینی کشیدم وگفتم
سیا من الان چه خاکی به سرم بریزم
نمیدونم کتی ، برو ببین چی کارت داره.
#پارت6
خانه کاغذی🪴🪴🪴
از فردای اونروز کارم شده بود که صبح از اون کوچه برم سرکار ظهر برای نهار از اونجا برم و برگردم غروب هم از اونجا برگردم خانه. هروقت هم بین روز اوستا منو میفرستاد بیرون من یه سرمیرفتم کوچه مادرتینا تا شاید تهمینه رو ببینم.
لبخندی زدم و گفتم
مادرمو میدیدی؟
هر ده باری که رد میشدم شاید یکبار میدیدمش . اونوقتها تلفن نبود که بهش زنگ بزنم. میشد فقط نامه بنویسی
مادرمم متوجه شما بود؟ باهاتون حرف میزد
خندیدو گفت
متوجهم که بود اما حرف نمیزد فقط نگاه میکرد و یه لبخند کوچک میزدو زود رد میشد. عاشقی اونروزها فقط با نگاه و همین چیزها بود.
خواب و خوراکم و مادرت باهمین چشمهایی که تو داری بهم نگاه میکنی گرفته بود.
سرم را پایین انداختم و او ادامه داد
چشمهای قهوه ایی با ابروهای پهن و پیوسته
دلم طاقت نیاوردو رفتم به بابات گفتم اون گفت
براش نامه بنویس
منم شروع کردم به نوشتن مینوشتم و پاره میکردم و از اول مینوشتم.
با اشتیاق شنیدن تا انتهای ان گفتم
کی نامههارو بدستش میرسوند؟
میدادم به بچه های کوچه
مادرمم نامه مینوشت
سرتایید تکان داد و گفت
هنوز دارمشون
خوب بعدش چی شد؟
#پارت6
بامن بمان💐💐💐
اتوبوس که نگه داشت پیاده شدم . کوچه را پیمودم. هنوز دوساعت تاپایان ساعت کاری م مانده بود . کلید انداختم و در را باز کردم. طبق معمول همیشه بابا کنار گلدانهایش نشسته بود و سرگرم انها بود سلام کردم. نگاهم کردو گفت
سلام مریم گلی بابا
سلام بابا خوبی؟
به طرفش رفتم برخاست پیشانی م را بوسیدو گفت
امروز زود امدی
اره کارم تموم شد اومدم خونه
صدای مامان امد
رحیم . مریم اومده؟
ماشین عیسی در حیاط پارک بود نگاهم به طبقه بالا افتاد و رو به بابا گفتم
عیسی خونه ست؟
اره اونم امشب زود اومد . انگار سرما خورده
لیلا هم هست؟
نه رفته خونه مادرش . شوهر مریضشو ول کرد و رفت . عیسی هم که بدون زنش پایین بیا نیست . مادرت براش سوپ درست کرده برو یه کاسه براش ببر ببین تب نکرده باشه من و مامان پای بالا رفتن از این پله هارو نداریم.
خوشحال از اینکه لیلا در خانه نیست وارد شدم مامان سر سجاده ش نشسته بود چادربر سر کرده بود و رحل قرانش مقابلش باز بود سلام کردم.
انگشتش را روی صفحه قران گذاشت و گفت
سلام دخترم. زود امدی
اره زود اومدم
یه کاسه سوپ بردار ببر برای عیسی. زود هم بیا پایین الانهاست که لیلا برگرده. ببینه تو بالایی با بچه م اخم و تخم میکنه .
تو هم گشتی گشتی عروس پیدا کردی .
مامان اهی کشیدو گفت
قران جلوم بازه غیبت نکن. عروسم خیلی هم خوبه جوونه خامه رو شوهرش حساسه دلش میخواد عیسی فقط برای خودش باشه . تو دخالت به زندگی اونها نکن
من چیکارشون دارم.
داره زمزمه میکنه از اینجا بریم خونه خودشون هم که اماده ست. یه بارهم بهت گفتم . سر به سر لیلا نگذار اگر عیسی رو برداره بره من دق مرگ میشم هرچی لیلا گفت بگو چشم.
خم شدم صورتش را بوسیدم و گفتم
چشم قربونت برم.
پنج شنبه هم مرخصی بگیر ختم انعام داریم.
سری تکان دادم و گفتم
اونم چشم.
نگاهم به تلفن خانه افتاد . مامان پشتش به ان بود از ترس تماس اقای رضوانی با خانه سوکتش را شل کردم کاسه سوپی پرکردم و از خانه خارج شدم بابا همچنان با گلدانهایش بازی میکرد. پله ها را پیمودم و پشت در خانه عیسی رسیدم دوبار به در کوبیدم.
صدای نالانش امد
بیا تو
در را باز کردم و وارد شدم عیسی روی مبل سه نفره دراز کشیده بود و پاهایش اویزان بود. به طرفش رفتم و گفتم
قربون داداش قدبلندم برم . چت شده؟
با دیدن من چشم گشود و گفت
مگه تو یاد من باشی
برات سوپ اوردم.
سرجایش نشست دستم را روی پیشانی اش نهادم و گفتم
چه تبی هم داری
اره دارو خوردم. یه قاشق بیار اینو بخورم تا لیلا نیامده یادت باشه ظرفشم ببری
باشه .
کمی از ان را خوردو گفت
تو چرا زود امدی؟
سکوت کردم و فقط نگاهش کردم. نمیدانستم اگر به او بگویم جریان چیست واکنشش چه خواهد بود. با من که کاری نمیکرد. میترسیدم به شرکت رضوانی برود . ارام گفتم
شاید دیگه اونجا نرم.
نگاهش روی من افتادو گفت
چیزی شده مریم؟
نفس پرصدایی کشیدم و گفتم
اره
چی شده؟
میشه نگم.