#پارت65
🦋پر از خالی🦋
لبهایم جمع شدو با حالت لوسی گفتم
با من؟ دلت میاد؟
خندید مقابلم نشست و گفت
نه با ارش خان .
چرا؟
دیروز زنگ زده به من کلی در مورد زندگیم باهاش حرف زدم امروز دوباره همایون اومده جلو ور خونمون بهش میگم چرا اینجا اومدی میگه ارش دیروز به من گفته همه چیز درست شده که من اومدم. من میخوام به ارش خان بگم من کی به شما گفتم همه چیز درست شد؟
لبخندی زدم و رو به الهه گفتم
نمیخوای با اون مجنون بی لیلا اشتی کنی؟ به خدا داره دق میکنه.
چهره اش حرصی شدو گفت
حقشه، میدونی من چقدر عذاب کشیدم ولی اون به فکر مادرش بود؟
خوب مادرشو چی کار کنه بندازه دور؟
نه، دورنندازش، بهش احترام بگذاره اما جایگاه زنشو تو زندگیش حفظ کنه.
یعنی چی؟
یعنی اینکه به مادرش حالی کنه من زن دارم. زنم و دوست دارم و تو باید من و الهه رو باهم بخوای
اگر این جمله ها رو جلوی روت به مادرش بگه حاضری برگردی
الهه خیره به من ساکت ماندو من ادامه دادم
اگر با مادرش گل بگیرن بیان خونتون و اونجا با تو حرف بزنه و در حضور مادرش بگه من عاشق الهه هستم. مادرمم دوست دارم. اولویت زندگی من با الهه ست همچنانکه خدمتگذار مادرمم هستم. قبول میکنی؟
الهه فکری شدو من سکوت را ترجیح دادم. مدتی بعد گفتم
راست میگی که دیگه بچه دار نمیشی؟
اطرافش را نگاه کرد ابرویی به علامت نه بالا دادو گفت
میخوام حرصش بدم. دکترم دوستم بود یه پرونده الکی برام ساخت.
سر تایید تکان دادم و گفتم
کار خوبی کردی.
با حالت مرموزی گفتم
ساده نشی تا اشتی کردی زود باهاش عقد کنی ها. اول بگو چند ماه باید بدون محرمیت بری و بیای تا من ببینم رفتارت درست شده یا نه. بعد هم بگو تو شرایط ضمن عقد باید حق طلاق و به من بدی
الهه لبخندی زدو گفت
باید به حرفهات فکر کنم.
فکر کردن احتیاج نیست باور کن، من میگم الان تا نیست من باهاش صحبت کنم تلفن رو ایفن باشه خودت هم بشنوی
الهه دستانش را به هم سایید و گفت
والا چی بگم کتایون جان. شما خودت بریدی و دوختی و من و اشتی دادی
تلفن را روی حالت پخش گذاشتم و گفت
شمارشو بگو
الهه گفت و من گرفتم لحظاتی بعد گفت
جانم داداش
سلام. من کتایون هستم
سلام ، خوب هستید شما؟
ممنونم. راستش اقا همایون الان الهه خانم اینجا بود تازه رفته
متعجب گفت
الهه؟
بله، من دیروز ناخواسته حرفهاتون رو با ارش شنیدم و تا حدودی در جریان بود. امروز اومده بود از ارش گلایه کنه که من از نبود داداشم استفاده کردم و خودم باهاش حرف زدم. تا حدودی هم راضی شد.
همایون مثل بچه ها ذوق کرد و گفت
راضیش کردی واقعا؟ یعنی یه کادوی سنگین پیش من داری
ممنون. یه سری شرط و شروط براتون گداشت.
چه شرطی ؟
مثلا یکیش حق طلاق
همایون سکوت کرد و من ادامه دادم
میگه شما باید در حضور من و مادرت به مادرت بگی من زن دارم اولویت اول زندگیم با زنمه همچنان در خدمت مادرمم هستم و با جون و دل مراقبشم.
من اگر این و به مادرم بگم که سکته میکنه
سکته که خدا نکنه، اما بالاخره باید یه تصمیم بگیرید دیگه، میتونید خودتون فکر کنید و یه جمله بسازید که مادرتون ناراحت نشه مضمون جملتون هم این باه که زنم در اولویت اول زندگیمه
مردد شدو گفت
نمیدونم چی بگم؟ من برای الهه میمیرم. حاضر نیستم هیچ جوره به نبودنش فکر کنم، مادرم واقعا داره من و اذیت میکنه. من نمیدونم این چه مدل دوست داشتنشه که زجر من و داره با چشمش میبینه و بازم به این شرایط راضیه ، اما الهه راست میگه من اگر مادرمو مجبور کنم ببرم دنبال الهه اون میفهمه نباید زنمو اذیت کنه.
مکث کرد و سپس ادامه داد
کتایون خانم. یه لطفی کن به الهه زنگ بزن و بگو که چند روز مهلت بده با مادرم میام خونتون هرکار بگی انجام میدم فقط تورو خدا برگرد.
#پارت65
خانه کاغذی🪴🪴🪴
نگاه تیزی به من انداخت و گفت
من بی شخصیتم؟
دنیای منو تو باهم خیلی فرق داره . تو اصلا هیچیت معلوم نیست سالها داری مرموز زندگی میکنی. نه کارت معلومه نه شغلت نه زندگیت
تو چیکار به این کارها داری
من باید بدونم با کی قراره زندگی کنم.
با من. امیر سرداری. بنگاه معملات املاک دارم
دروغ داری میگی دیگه این خونه و زندگی و ماشین از معامله ملک در میاد ؟
پوزخندی زدو گفت
زرنگ بودم در اوردم ناز شصتم کور شه هرکی نمیتونه ببینه
تو عرق میخوری من از ادم مشروب خور بدم میاد
کمی به من نگاه کردو گفت
چرا چرت و پرت میگی؟ من بیست ساله دارم وررش میکنم استاد کیک بوکسینگم
این را از امیر نمیدانستم تازه متوجه اندام ورزشکارانه اش شدم و گفتم
کارو بارت معلوم نیست
تو چیکار به کارو بار من داری از فردا به جای اینکه بری سرکار وقتتو تو ارایشگاه و باشگاه و سفرو تفریح پر کن . اندازه در امد یک ماهت تو یه روز خرج کن و لذت ببر
من از پولی که ندونم چطوری در اومده بدم میاد امیر . هر لحظه ممکنه گرفتار قانون بشی
چه تصورات بدی از من تو ذهنته من از کارهام مطمینم فروغ . بعدهم توچرا ناراحتی . من اگر خلاف کنم گیر قانون میفتم توهم که منو دوست نداری هروقت گیر افتادم برو پی زندگی خودت
امیر توروخدا بزار من برم از من برای تو زن و زندگی در نمیاد
سرتایید تکان دادو گفت
اونروز که توحیاط خونتون اون قشقرق و راه انداختی من قیدتو زدم از خانتون اومدم. دیگه هم سراغت نمی اومدم سینا تورو اورد دودستی تقدیم من کرد . تو الان زن منی به من محرمی من نمیتونم ردت کنم.
من رضایت قلبی واسه اون محرمیت نداشتم از ترس سگ....
به هرحال زنمی
نیستم. دوستت ندارم به زور اینجام
صدای زنگ تلفنش رشته افکار را از دستم ربود.
اشاره ایی به گوشی اش کردو رو به من گفت
هیس
ارتباط را وصل کرد و گفت
جان داداش....اره غروب اومدبرد....باماشین خودش.... چطورمگه؟....نه بابا..... ناموسن؟ .... الان نگاه میکنم برات میفرستم.
ارتباط را قطع کرد تند تند ادامه غذایش را خورد و به اتاق خواب رفت . برخاستم در غذایم را بستم و به دنبال ادامه بحث به سراغ امیر رفتم انچه دیدم دود از سرم بلند کرد.
امیر سرگرم چک کردن فیلم دوربین بود و فیلم من هم در حال پخش بود صیغه نامه را از پشت تابلو برداشتم
#پارت65
مرجان اهی کشیدو گفت
_مادر ش زیاد مادر خوبی نبود فرهاد فرزند ناخواسته س
_چرا اینو نمیخواسته
_مادر شوهرم بیشتر به فکر خودش بود کلا بچه دوست نداشت شهرام که دوازده ساله بوده، فرهاد رو باردار میشه چند بار اقدام به سقطش میکنه اما موفق نمیشه، برادرهاش انگلیس بودند اونهم به خاطر اونها سه ماه سه ماه میرفت میموند، باباشون هم عشق شمال و داشت میرفت پیش داداشش، این میشد که فرهاد یا تو مهد کودک بود یا زیر دست پرستار، بیشتر مو اقع هم با شهرام تنها بودند
کمی دلم برای فرهاد سوخت مرجان ادامه داد
_سری اخر که رفت انگلیس بابا رفت دنبالش که از فرودگاه برش گردونه ماشینشون چپ کرد، مادرشون همون موقع و بابا یه هفته بعد فوت شدند.
مرجان کمی ساکت شدو گفت
_ فرهاد موند و این خونه بزرگ و تنهایی ، با ستاره که اشنا شد ، هممون بهش گفتیم این بدردت نمیخوره اما فرهاد ستاره رو میخواست برای رفع تنهایی.
کمی فکر کردم وگفتم
_ولی ستاره رو دوست داشت
_نه،ستاره رو میخواست به دو دلیل ، یکی رفع تنهایی و دومی اینکه نمیخواست کم بیاره چون همه نه گفته بودند ،حتی پدر و مادرشون مخالف بودند فرهاد میگفت دوسش دارم حالا دیگه روش نمیشد بگه اشتباه کردم،
سپس دستانم را گرفت و گفت
_به فرهاد محبت کن ، بهش توجه کن ، بخدا همه چیز حل میشه ، اینقدر ازش فاصله نگیر، مدام نگو اقا فرهاد
با صدای شهرام بخودمان امدیم
_اینجایید ؟ من و با اون بداخلاق تنها گذاشتید ؟
سپس اطراف رانگاه کردو گفت
_ریتا تمام جریا ن سفره خونه رو تعریف کرد
مرجان لبش را گزید و گفت
_ چی گفت؟
گفت پسره به عسل شماره داد
هینی کشیدم وگفتم
_من که نگرفتم.
_گفت نگرفتی اما بعدش گفت پسره بلند خوند ریتا هم حفظ بود کامل شماره رو گفت
مرجان لبش راا گزید و گفت
_چرا اجازه دادی حرف بزنه؟
#پارت65
با من بمان💐💐💐
روی شانه مادرش زدو گفت
اینو میخوای بگیری واسه نیما؟ این تورو درسته قورتت میده نگاه به سکوتش نکن . وقتی بهتون میگم تواون خونه من نه بامامان جون مشکل دارم نه اقا جون مشکل من فقط و فقط مریمه هیچ کدامتان قبول نمیکنید.
برخاستم و گفتم
مشکل تو فقط و فقط خودتی لیلا. عیسی سرما خورده تو رهاش کردی و رفتی . من واسه ش سوپ اوردم بهت برخورده. تو محبت کن اگر محبت ندیدی بنداز تقصیر من. وقتی میدونی شوهرت مریضه ولش نکن برو بمون خونه براش سوپ درست کن که.....
ارزو خانم گفت
مریم جان. این مسائل تو زندگی دختر منه و این مشکل به خودش و شوهرش مربوطه.
رو به ارزو خانم گفتم
اگر به خودش مربوطه پس چرا پای من و وسط میکشه؟ چرا میگه مشکل من مریمه . ارزو خانم شما اگر اقا نیما سرما بخوره ببینی خانمش ولش کرده رفته براش سوپ نمیبری؟ نمیری ببینی حالش چطوره؟ نمیری ببینی شاید تو تنهایی تب کرده شاید فشارش افتاده؟ نکنه شماهم ولش میکنی چون وظیفه عروسته که به داد پسرت برسه.
آرزو خانم نگاهی به مامان انداخت و پوفی کرد حرفی نزد.لیلا با کلافگی گفت
چی میگی واسه خودت؟ من رفتم خانه مامانم چون دختر دایی م رو خیلی وقته ندیده بودم سر راه هم هویج و سبزی خریدم که براش سوپ درست کنم. یعد هم تاحالا کسی از سوپ نخوردن نمرده
اونروز عیسی از ساعت یازده اومده بود خونه من پنج بعد از ظهر براش سوپ اوردم. مسئله سوپ خوردن و نخوردن نیست مسئله اینه که تو محبت کردن به شوهرت و بلد نیستی. مشکلاتت و ننداز گردن من
لیلا که حسابی کفری شده بود دور خودش چرخیدو گفت
نگاه.... نگاه....کی میخواد به من چیزی یاد بده .
من کاری با اینکه تو چیکار میکنی ندارم احترامتم همیشه به خاطر برادرم حفظ میکنم . اما دفعه اخرت باشه که میگی مشکل زندگی من و عیسی ،مریمه.
لیلا خیره به من ماندو من ادامه دادم
چند لحظه پیش هم به حرف به مامانت زدی گفتی اینو میخوای بگیری برای نیما؟ این تورو قورت میده. اگر یکم توجه کنی میبینی که شما اومدید خاستگاری من. من که نیامدم خاستگاری برادر تو. بهتر بود اون بیرون سنگ هاتونو با هم وامیکندید حرفهاتونو میزدید بعد تشریف می اوردید داخل و این مسئله رو عنوان میکردید.
ارزو خانم با لبخند و لحنی که انگار میخواهد همه چیز را ماست مالی کند گفت
ای بابا ...جوونهای امروز چرا اعصاب ندارن؟ اخه مریم خانم خوشگل این مسئله چه ربطی داره به خاستگاری پسر من؟
رو به ارزو خانم ادامه دادم
منو ببخشید ارزو خانم جواب من به خاستگاری پسر شما منفیه. برید بگردید کسی و که لیلا میگه برای پسرتون بگیرید. من یه مشکل بزرگ تو زندگی دخترتونم که چقدر خوبه سریع تر یا حذفم کنید یا کمرنگم کنید. نه اینکه با خاستگاری کردن من تشدیدش کنید.
لیلا دست به کمر با پوزخند رو به من گفت
سه ساله من اومدم عروستون شدم این اولین خاستگاره که برات اومده اینطوری ردش نکن
نگاه دنباله دار مامان روی لیلا افتاد نفسم را تیز بیرون دادم و گفتم
نه اشتباه نکن . خاستگار میادو میره ما تورو درجریان نمیگذاریم. چون خیلی حسادت میکنی .
با جیغ گفت
حسود خودتی
به ارامی گفتم
هزار تاخاستگار به درد من نمیخوره چون تعداد مهم نیست. هرچند تا هم خاستگار داشته باشم قراره با یه نفر ازدواج کنم. نه همه خاستگارهام. من تمام تلاشم بر اینه قبل از ازدواج همه جوانب کارم رو بسنجم همه فکرهامو بکنم درست تصمیم بگیرم که بعد مثل تو دیگران و مسبب مشکلاتم ندونم.
ارزو خانم دست لیلا را گرفت دوسه قدم به عقب رفت و سپس رو به مامان گفت
فردا شب میبینمتون
مامان با زحمت برخاست و گفت
من احترام زیادی برای شما و اقاسعید قائلم. خیلی هم دوستتون دارم. هروقت خواستید جهت شب نشینی تشریف بیارید.
ارزو خانم که انگار جا خورده باشد گفت
چرا شب نشینی؟
بچه که نیستیم خواهر من. میاییم ابرو رو برداریم میزنیم چشم طرفم کور میکنیم. عیسی و لیلا جان باهم خوشبخت بشن هم واسه ما کافیه هم واسه شما . ایشالله بخت اقا نیما بلند و سفید باشه.
ارزو همچنان که به مامان خیره بود دست لیلا را محکم میفشرد . خداحافظی کردند و رفتند. من منتظر بودم تا مامان به من معترض شود اما با کمال ناباوری من گفت
افرین دخترم. خوب جوابشو دادی. دختره پررو دهنش چاک و بند نداره هر اهانتی دلش بخواد میکنه .
نفس راحتی کشیدم مامان گفت
برو به کارت برس . جواب نیما رو هم دیگه نده. من خودم به عیسی میگم این مسئله رو ببنده
از خوشحالی میخواستم بال در بیاورم پریدم مامان را بوسیدم و گفتم
عاشقتم مامان جونم