#پارت69
🦋پر از خالی🦋
خیره به او ساکت ماندم و او ادامه داد
کی به پلیس زنگ زد؟
همچنان ساکت بودم و او ادامه داد
ایکاش اینکارو نمیکردید.
من زنگ زدم ، اقا رضا به من فحش میداد میلاد عصبی شده بود ، کارشون به زد و خورد کشید ترسیدم میلاد کار دستمون بده.
لبش را گزید و گفت
الکی الکی سر هیچ و پوچ زندگیم بهم خورد.
من کوچکترم از اینکه بخوام تورو نصیحتت کنم. اما ارش جان یه کم به تصمیمت برای ازدواج با رویا بیشتر فکر کن.
خیره به من ماندو من ادامه دادم
من نمیدونم شما سر چی به اختلاف خوردید ولی رویا نزاکت خانوادگی نداره، متاسفانه پدرش هم از خودش بدتره، مگه تو قاتلی، یا دزدی که از دخترش خبر نداره حمله کنه به محل کارت خواهرت و فحش بده، شیشه دفتر دامادشو بشکنه، ابروی تو رو تو محل کارت ببره، خیلی راحت میتونه صبر کنه شب شه اگر از دخترش خبری نشد بیاد از تو بپرسه ببینه تو میدونی کجاست یا نه؟
به خودمم زنگ زدو با یه لحن بدی گفت دختر من کجاست؟ گفتم من نمیدونم گوشی و روی من قطع کرد و بعد هم اومده اینجا
الان چند ماهه شما باهم نامزد کردید مدام تو فکر اینن که رویا عقدت بشه، به جون خودت به خاطر مهریه س، همین الان اگر عقد بود به جای گم و گور شدن دادسرا بود که مهرشو بزاره اجرا
با کاری که کردن چهارده تا سکه بیشتر مهریه نمیکنم ، میخواد بخواد نمیخواد هم به سلامت.
یعنی تو واقعا میخوای دختر کسی و که به خواهرت فحش داده و به محل کارت حمله کرده رو بگیری؟
همچنان به من خیره بود و من گفتم
خودت میدونی اما بهتره یکم بیشتر فکر کنی
ته دلم از حرف ارش لرزید. بازهم به بودن با رویا میاندیشید ، البته گمان نمیکنم مهریه چهارده سکه را رویا قبول کند.
ارش به طرف ماشینش رفت نزدیکش رفتم و گفتم
کجا میری؟
کلانتری
میلاد اتشش تند تر بود و معمولا بیفکر تر عمل میکرد نباید اجازه میدادم ارش به کلانتری برود. هرطور شده باید مانعش میشدم. اگر ارش به کلانتری میرفت قضیه را فیصله میداد اما میلادی که من میشناختم اکنون در حال طرح شکایت نامه است.
دست ارش را گرفتم و گفتم
نه داداش ، تو نری بهتره بعدها شاید با رویا اشتی کردی، الان بری کلانتری بعد نمیتونی تو چشمای پدر زنت نگاه کنی.
ارش متوقف شدو سپس گفت
برو اماده شو بریم پیش امیر حالم خیلی خرابه، دارم داغون میشم.
#پارت69
خانه کاغذی🪴🪴🪴
اخم هایش را درهم کشید. صدایش را بالا بردو گفت
مثل ادم حرف بزن ببینم چی داری میگی؟ صیغه نامه چیه؟
داد نزن. میگم. بابای از خدا بی خبرش برای اینکه مانع ازدواج من و اشکان بشه یه صیغه نامه جعلی درست کرد که من زن اون بودم.
چشمانش غرق خون شدو گفت
که چی بشه؟
که من بشم نامادری اشکان و ازدواجمون حرام بشه
دستانش را وسط سینه من نهاد مرا هل داد و گفت
دروغ میگی
به دیوار خوردم و گفتم
نه خدا شاهده که دروغ نمیگم
صیغه نامه کو؟
به طرف تخت رفتم ان را از زیر خوشخواب در اوردم و دستش دادم امیر صیغه نامه را باز کردو گفت
این همه چیش درسته
من روحمم از این جریان....
عکست اینجا چسبیده. بدون فوت نامه....
من و گول زد گفت میخواد برام وام بگیره من خودم بهش مدارک داده بودم.
ادرس خونه این مرتیکه رو داری؟
خیره به امیر گفتم
ادرس خونش و نه ولی باغشو دارم.
از روی میز کاغذو دفتری اوردو گفت
بنویس
من ادرس ندارم. بلدم برم.
هرچی میدونی بنویس بقیشو کروکی بکش.
میخوای چیکار کنی؟
میخوام امشب حرفتو باور کنم و الکس و به جونت نندازم. فردا صبح میرم میارمش راست و دروغ و از دهنش در میارم و اونوقت حکمتو امضا میکنم.
مضطرب گفتم
حکمم؟
سرتایید تکان دادو گفت
اگر بیگناه باشی تبرعه میشی اما اگر گناه کار باشی مجازات در انتظارته .
اشکهایم را پاک کردم و گفتم
ارتباطمو با اشکان انکار نمیکنم. قصدمون ازدواج بود فقط هم درحد دوستی و صحبت بود اما با پدرش ....
خفه شو . بیشتر ادامه بدی عصبی میشم میزنم لهت میکنم.
#پارت69
موهایم را بالاجمع کردم و بافتم مانتو و شلوار مشکی ام را پوشیدم و شالم را روی سرم انداختم خوشبختانه از دعوای دیشب اثری روی صورتم نبود فرهاد وارد خانه شدو گفت
_بریم؟
_من اماده ام
_وسایل بر نداشتی؟
_چی بردارم؟
_دودست لباس بردار شهرام و مرجان هم میان ، یکی دو روز بمونیم
کیفم را زمین گذاشتم ، فرهاد چمدان را از بالای کمد پایین اورد لباس هایمان را جمع کردم ، فرهاد روبرویم ایستاد ترس وجودم را گرفت ارام گفت
_چرا گفتی بعدا بریم؟
به چشمانش خیره ماندم فرهاد تکرار کرد
_چرا؟
_اخه بریم کجا؟
_شناسنامتو بیاریم دیگه
کمی مکث کردم وگفتم
_شما مطمئنی میخوای منو بگیری؟
فرهاد از سوالم جاخوردو گفت
_اره ، چطور مگه؟
_وقتی به من اعتماد نداری چرا میخوای اینکارو کنی؟
_این حرف و کی یادت داده؟
_هیچ کس یادم نداده
_مرجان یادت داده؟
_نه
فرهاد ساکت شد من ادامه دادم
_شما فکر کن کسی یادم داده، جوابمو بده، میخوای منو بگیری هرشب کتکم بزنی؟
قیافه فرهاد حق بجانب شدو گفت
_من توی این یک ماه روی تو دست بلند کردم؟
_ولی دیشب اینکارو کردید
_خودت باعث شدی
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم فرهاد گفت
_راه بیفت بریم
#پارت69
بامن بمان💐💐💐
نیما کمی به طرف جلو خم شدو گفت
من حاضرم بنویسم و امضا بزنم تقدیمشما کنم که هرگز اجازه نمیدم خانواده م اذیتت کنند.
لحظه ایی از کوره در رفتم ک با جدیت به نیما نگاه کردم. و محکم گفتم
نمیخوام. چرا متوجه نمیشی ؟
نیما که از این لحن من جا خورد کمی به عقب رفت عیسی به حالت دست پاچه گفت
مریم.....
برخاستم و رو به او به تندی گفتم
چرا متوجه نمیشی نمیخوام یعنی چی؟ چقدر باید اینو بگم ؟
عجولانه تصمیم نگیر.
برخودم مسلط شدم و گفتم
عجولانه نیست عیسی فکر نکرده هم حرف نمیزنم. یکم باهاش صحبت کردم دیدم نمیخوام. لیلا هم که این حرفها ر زد مصمم ترم کرد.
عیسی ابرو بالا دادو گفت
اگر نمیخوای بحثش فرق میکنه با اینکه بخوای بندازی تقصیر زن من . تمام این اتفاقاتی که میگی ممکنه در اینده بیفته رو الان خودت داری انجامشون میدی؟
متعجب گفتم
من چیکار کردم؟
دامنه حرفهای خودت با نیما رو داری میکشونی وسط زندگی من.
این حرف عیسی حسابی به من برخورد بغض راه گلویم را بست نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بیشتر باز کردم و ابروهایم رابالا دادم تا شاید جلوی چکیده شدن اشکم گرفته شود. اب دهانم را قورت دادم نگاهم را از عیسی گرفتم و گفتم
من ازت معذرت میخوام.
کیفم را برداشتم و از خانه او بیرون زدم همینکه در را بستم اشک مانند سیل از چشمانم جاری شد. پله ها را تیز پایین آمدم. اینقدر این حرف عیسی به من برخورد که حتی در ذهن خودم هم نمیخواستم به ان فکر کنم. مقابل در خانه ایستادم. اشکهایم را پاک کردم و وارد شدم. بابا با دیدن من نگاهی به ساعت انداخت و گفت
به به مریم خانم منزل تشریف اوردند.
بغضم را قورت دادم و گفتم
من دیر نیامدم بابا. عیسی صدام کرده بود بالا داشتم حرف میزدم.
سر تایید تکان دادو گفت
اینقدر که عیسی پرروت کرده باعث شده تو با خودت فکر کنی این خونه بزرگتر نداره
چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
یه نفر اومده تورو از خانواده ت خاستگاری کرده تو به چه حقی بهش جواب نه دادی؟
متعجب گفتم
چی؟
صدای بابا بالا رفت و گفت
اینه ته رسم و رسومات و آبرو حیثیت من
متحیر به مامان نگاه کردم مامان گفت
رحیم بس میکنی یا نه؟
بابا برخاست دو سه قدم به طرف من امدو گفت
اینقدر بی حیا شدی که توروی ارزو خانم میگی من جوابم منفیه؟
ارام گفتم
رد کردن خاستگار بی حیاییه بابا؟
مگه تورو از خودت خاستگاری کرد که تو سر خود ردش کردی؟ تو رو از مادرت خاستگاری کردند. تو حق نداشتی اون حرف و به ارزو خانم بزنی . هرچیز یه رسم و رسوماتی داره. بزرگتر این خونه من و مادرتیم ماهم باید جواب میدادیم نه تو
مبهوت استدلال غیر منطقی بابا مانده بودم که مامان گفت
خیلی هم قشنگ جوابشون رو داد. من که حظ کردم.
بابا رو به مامان چرخیدو گفت
حظ کردی؟ دختره من و تو رو گذاشته زیر پاش اونوقت تو....
مامان میان کلام بابا امدو گفت
این ازدواج اشتباهه
بابا با اخم به من نگاه کردو گفت
تو با اجازه کی با نیما تلفنی حرف میزنی نهارهم باهاش بیرون رفتی؟
کسی در این خانه تا به حال روی من دست بلند نکرده بود اما آن لحظه بابا انقدر بر افروخته بود که من ترس از حملهاو داشتم دو قدم رفتم و گفتم
عیسی
بابا با فریاد گفت
عیسی غلط کردبا تو . مگه تو بی صاحبی که تو رستوران ها و کافه ها واسه خودت شوهر گیر بیاری
این بحثی که میرفت تا به سرکار نرفتن من ختم شود را فقط عیسی میتوانست جمع کند او هم که دلم را شکسته بود کمکش را نمیخواستم. سرم را پایین انداختم و گفتم
معذرت میخوام. نمیدونستم نباید اینکارو کنم.
فریاد بابا بلند تر شدو گفت
از کی تاحالا تو این خونه حریم محرم و نامحرم شکسته که تو به خودت اجازه دادی اینکارو کنی؟
مامان گفت
بچمو ول کن رحیم. داداشش بهش اجازه داده
بابا که حسابی به هم ریخته بود عربده کشان به طرف مامان رفت و گفت
داداشش غلط کرده با تو
مامان اخم کردو گفت
حرف دهنتو بفهم .
سرپیری دارید من و انگشت نمای مردم میکنید .
مامان گفت
عهد قجر که نیست دخترو بگذاریم پشت پرده داماد و این ور بشونیم. دوره زمونه فرق کرده الان دخترو پسر باید باهم اشنا بشن بعد عقد کنند. اگر بعد به مشکل بخورت خوبه؟همین اول راهی سنگ هاشونو با هم وا میکَنند
این چرندیاتت رو سر ازدواج عیسی هم شنیدم. دخترو پسر نامحرم باهم پارک رفتند سینما رفتند کافه رفتند بعد ازدواج کردند نتیجه ش هم شد این.
در باز شد عیسی وارد شدو گفت
چی شده بابا؟