#پارت73
خانه کاغذی🪴🪴🪴
ارام گفتم
من اون شرکتی که کار میکردم سفته دادم اگر بی اطلاع نرم سفتمو اجرا میگذاره . فردا منو میرسونی اونجا؟
غلط کرده سفته اجرا بگذاره میرم به ثانیه سفته رو میارم. فردا میرم دنبال اون مرتیکه صادقی پس فردا سفتتو میارم.
سکوت کردم. از اینکه امیر میخواست به سراغ پدر اشکان برود هم خوشحال بودم و هم ترس داشتم . خوشحال از اینکه هم انتقامم را میگیردو هم بی گناهی م به اشکان ثابت میشود .
ترسم هم بابت این بود که اگر ایرج پای دروغش بایستد کارم زار بود. نگاهم به میله نقره داغی که هنوز روی میز بود افتاد. بازویم شروع به گز گز کردن کرد در خودم جمع شدم کمربندی که گوشه اتاق بود و قلاب اویزان از تخت همه نشان از این داشت که یعنی امیر قبلا اینکار را کرده یعنی الکس روی تختی که من خوابیدم هم امده مشمیز رخت خواب را بو کردم خداراشکر بوی مواد شوینده میداد.
امیر تکانی خورد و صدای خرو پفش بلند شد.
از اینکه روی یک تخت و زیر یک پتو با موجود چندشی مثل او خوابیدم نفسم گرفت. پشتم را به او کردم و چشمانم را بستم.
چشمانم بیخود بسته بود بیدار بیدار بودم.
سپیده صبح بالا زد و هوا کم کم روشن شد صدای گنجشک ها نم نمک می امد و بعد از ان صدای الارم گوشی امیر بلند شد ساعت هشت صبح بود. اهنگش کمی پخش شد تا بالاخره برخاست و گوشی را از جیبش در اورد و ان را ساکت کرد.تکانی به بازویم دادو گفت
فروغ
به طرفش چرخیدم و گفتم
بله
پاشو حاضر شو بریم.
کجا؟
باغ اون مرتیکه ایرج دیگه یادت رفت؟
نشستم و گفتم
اخه اون که الان اونجا نیست.
از کجا میدونی هست یا نیست؟
خوب اونها خونه دارن. باباش کار داره
#پارت73
به همراه مرجان مشغول درست کردن شام شدیم ریتا با گوشی اش بازی میکرد ، شهرام مشغول درست کردن زغال برای جوجه کباب بود
فرهاد از اتاق خارج شدسلام کرد و روی کاناپه لمید و گفت
_عسل جان
چرخیدم و گفتم
_بله
_یه لیوان اب بیار برام
یک لیوان اب برایش بردم
اب را نوشید و گفت
_قلیون من کجاست؟
شهرام وارد خانه شدو گفت
_تو حتما باید یه دودی به ریه هات بزنی؟ یا قلیون یا سیگار اره؟
فرهاد لبخندی زدو گفت
_در نهایت من با ریه داغون میمیرم ، تو با ریه سالم.
مرجان خندیدو گفت
_استدلالت تو حلقم
ساک قلیانش را برداشت و گفت
_عسل بیا اینو اب پر کن
تنگ را برایش اب پر کردم
فرهاد قلیان را برپا کرد و مشغول کشیدن شد سپس گوشی ام را برداشت.
از اشپزخانه تحت نظر داشتمش ، با وجود اینکه کاری نکرده بودم اما استرس داشتم
فرهاد اخمی کرد سرش را بالا گرفت با نگاهش بدنبال من میگشت
سرم را پایین انداختم فرهاد گفت
_عسل، یه لحظه بیا
تمام وجودم ریخت به استرسش نمی ارزید گوشی را که کنار گذاشت حتما خاموش میکردم.
نزدیکش رفتم و گفتم
_بله
_این عکس توإ؟
نشستم و با استرس گفتم
_اره چطور؟
_اینجوری میرفتی بیرون؟
نگاهی به عکسم انداختم و گفتم
_حیاط خونه دوستمه
_دوستت کیه؟ فاطمه
_بله
فرهاد گوشی را کنار گذاشت و گفت
_چایی داریم؟
_الان برات میارم
وارد اشپزخانه شدم مرجان ارام گفت
_چی بود مگه؟
_با بلیز دامن موباز بودم. یه کلاه داشتم.
مرجان تچی کردو گفت
_اصلا این مدلی نبودها ، شانس تو غیرتی شده
با یک لیوان چای سمتش رفتم
شهرام فرهاد را صدا زدو گفت
_با قلیونت بیا اینجا جوجه هارو درست کنیم.
فرهاد به ایوان رفت از فرصت استفاده کردم گوشی را خاموش کردم و داخل کیفم گذاشتم
ریتا به اشپزخانه امدو گفت
_مامان من گوشیتو بردارم؟
_باشه مامان برو بردار
ریتا هم به حیاط رفت
میز شام را چیدیم بعد از صرف شام
#پارت73
به همراه مرجان مشغول درست کردن شام شدیم ریتا با گوشی اش بازی میکرد ، شهرام مشغول درست کردن زغال برای جوجه کباب بود
فرهاد از اتاق خارج شدسلام کرد و روی کاناپه لمید و گفت
_عسل جان
چرخیدم و گفتم
_بله
_یه لیوان اب بیار برام
یک لیوان اب برایش بردم
اب را نوشید و گفت
_قلیون من کجاست؟
شهرام وارد خانه شدو گفت
_تو حتما باید یه دودی به ریه هات بزنی؟ یا قلیون یا سیگار اره؟
فرهاد لبخندی زدو گفت
_در نهایت من با ریه داغون میمیرم ، تو با ریه سالم.
مرجان خندیدو گفت
_استدلالت تو حلقم
ساک قلیانش را برداشت و گفت
_عسل بیا اینو اب پر کن
تنگ را برایش اب پر کردم
فرهاد قلیان را برپا کرد و مشغول کشیدن شد سپس گوشی ام را برداشت.
از اشپزخانه تحت نظر داشتمش ، با وجود اینکه کاری نکرده بودم اما استرس داشتم
فرهاد اخمی کرد سرش را بالا گرفت با نگاهش بدنبال من میگشت
سرم را پایین انداختم فرهاد گفت
_عسل، یه لحظه بیا
تمام وجودم ریخت به استرسش نمی ارزید گوشی را که کنار گذاشت حتما خاموش میکردم.
نزدیکش رفتم و گفتم
_بله
_این عکس توإ؟
نشستم و با استرس گفتم
_اره چطور؟
_اینجوری میرفتی بیرون؟
نگاهی به عکسم انداختم و گفتم
_حیاط خونه دوستمه
_دوستت کیه؟ فاطمه
_بله
فرهاد گوشی را کنار گذاشت و گفت
_چایی داریم؟
_الان برات میارم
وارد اشپزخانه شدم مرجان ارام گفت
_چی بود مگه؟
_با بلیز دامن موباز بودم. یه کلاه داشتم.
مرجان تچی کردو گفت
_اصلا این مدلی نبودها ، شانس تو غیرتی شده
با یک لیوان چای سمتش رفتم
شهرام فرهاد را صدا زدو گفت
_با قلیونت بیا اینجا جوجه هارو درست کنیم.
فرهاد به ایوان رفت از فرصت استفاده کردم گوشی را خاموش کردم و داخل کیفم گذاشتم
ریتا به اشپزخانه امدو گفت
_مامان من گوشیتو بردارم؟
_باشه مامان برو بردار
ریتا هم به حیاط رفت
میز شام را چیدیم بعد از صرف شام
#پارت73
با من بمان💐💐💐
چرا اینطور سفت و سخت داری خاستگاری نیما رو رد میکنی؟
از مامان رو گرداندم و گفتم
چون دوسش ندارم.
مگه قراره یکی که چند روزه ازت خاستگاری کرده رو دوست داشته باشی
نفس پرصدایی کشیدم و گفتم
در اینده هم نمیتونم دوسش داشته باشم.
از کجا اینقدر مطمئنی؟
کف دستم را وسط پیشانی م نهادم و گفتم
ترو خدا اینقدر بهم فشار نیارید من از اون بدم میاد
دلیلش و بهم بگو
سکوت کردم مامان ادامه داد
تو حتی نمیخوای به این مسئله فکر کنی اخه چرا؟
من همچنان ساکت بودم مامان گفت
امروز تو که رفتی لیلا و ارزو خانم هم رفتند نیما اومد پایین با من حرف زد
به مامان نگاه کردم و گفتم
باباهم بود؟
نه رفته بود نون بگیره
نفس راحتی کشیدم. مامان ادامه داد
نیما گفت من خیلی مریم و دوست دارم. بخدا خوشبختش میکنم اصلا حاضرم تومحضر همینکه عقد شدیم خونه م و به نامش بزنم.
همینه دیگه همه چیز و با پول میخواد به دست بیاره
خوب چجوری بدست بیاره دخترم؟
کمی مکث کرد و گفت
میگه باهام حرف نمیزنه جواب پیام هامم درست نمیده باهامم بیرون نمیاد.
دوباره مکث کردو سپس گفت
یه مرد وقتی یه زن رو دوست داره چند تا راه داره که حسشو بهش بگه. اول اینکه میتونه بگه دوستت دارم . که نیما میگه اینو بارها بهش گفتم
دوم اینکه ببرش بیرون لحظه های خوش و اروم داشته باشن، که تو نمیری
سوم اینکه حمایتش کنه . اونم که هممون شاهدیم داره حمایتت میکنه
یه راهم هست که بخواد پولهاشو براش خرج کنه طلا بخره خونه به اسمش کنه
با کلافگی گفتم
مامان ترو خدا کمکم کن من نیمارو نمیخوام.
سرتایید تکان دادو گفت
منم میدونم نیما رو نمیخوای دلیلشم میدونم. اما دوست دارم خودت بگی
با ترس و تعجب گفتم دلیلش چیه؟
خیره خیره نگاهم کردو گفت
تو دلت یه جای دیگه گیر کرده
چشمانم گرد شدو گفتم
مامان ...
کلامم را با هیس بریدو گفت
مبادا به من دروغ بگی ها
تکه ایی از مویش را با دستش گرفت و ادامه داد
من این موهامو تو آسیاب که سفید نکردم. تو راه بری میفهمم داری درست میری یا خطا. الان مثل بچه ادم بگو ببینم اون کیه که دلت پیشش گیر کرده
همچنان به او خیره بودم مردد بودم که نکند از گفته هایم پشیمان شوم. دست مامان دور گردنم امد سرم را روی زانویش گذاشت و با مهربانی گفت
مریمم.نور دیده م . دختر قشنگم تو اگر حرف دلتو به من نزنی به کی میخوای بگی؟ من مادرتم تو از پوست و گوشت و استخون منی. من دوست دارم تو رو شادو خندون ببینم . دوست دارم تو با اونی که میخواهیش و دلت باهاشه ازدواج کنی . مگه من بمیرم تو رو به زور شوهرت بدن.
اشک از چشمانم جاری شد . بی صدا فقط میگریستم. مامان گفت
من دخترم و درست تربیت کردم. از تو مطمئنم که درگیر احساس نمیشی و عاقلانه تصمیم میگیری . اون کیه که تو دلت پیشش گیر کرده. به من بگو به جون خودت به جون عیسی که نمیخوام خار تو پاتون بره من کمکت میکنم.
سکوت کرد . من هم ساکت بودم دست نوازشی روی موهایم کشیدو گفت
نترس دخترم. ناراحتم نباش. با من حرف بزن. من خودم اگر ببینم تصمیمت درسته و آدمی که انتخاب کردی خوبه یه جوری برات راست و ریستش میکنم که اب از آب تکون نخوره. نه بابات بفهمه نه عیسی
سرم را از روی زانویش برداشتم و گفتم
داری راست میگی مامان؟
به اون قرانی که سالی دوازده بار ختمش میکنم قسم میخورم کمکت کنم.
مردد بودم کمی نگاهش کردم. دل به دریا زدم و گفتم
اونی که پیشش کار میکنم ازم خاستگاری کرده
اخم ریزی کردو گفت
واسه خودش یا کس دیگه؟
مامان هنوز فکر میکرد من در شرکت مشغول به کارم.
تو که گفتی اقای رضوانی زن و بچه داره.
من تو شرکت کار نمیکنم مامان یه جریانی شد از اونجا اومدم بیرون عیسی در جریانه. من کارمو عوض کردم.
چه جریانی؟
ماجرای اقای رضوانی و سیلی که یه او زدم و بعد از ان اشنایی با دیاکو را برایش گفتم.
مامان که هم ناراحت از حرف رضوانی به من بود و هم متعجب از عوض کردن کارم گفت
به عیسی گفتی چه پیشنهادی بهت داد؟
نه . به عیسی گفتم دیدم همه دارن در موردش بد میگن. یه دختره هم تو شرکت گفت به من گفته بیا صیغه من بشو منم اومدم بیرون