eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
462 عکس
109 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
خانه کاغذی🪴🪴🪴 در اولین فرصت مناسب باید از دست او بگریزم. بی معرفت عمه هم به سراغم نیامد صبحانه اش را که خورد گفت پاشو حاضر شو بریم. برخاستم به اتاق خواب رفتم مانتو و مقنعه م را پوشیدم و به دنبال او راهی شدم. در حیاط هیچ کس نبود حتی خبری از الکس هم نبود من هم مثل زندانی به دنبال زندان بانم روان شدم. سوار برماشین حرکت کردیم. ازخانه که خارج شد اطرافم را بررسی کردم و گفتم تنها میریم؟ نگاهی از گوشه چشم به من انداخت و گفت تو فکر فراری؟ نه ... فقط .... حرفم را قطع کرد و با پوزخند گفت یعنی اگر موقعیت پیس بیاد فرار نمیکنی نه؟ از او رو گرداندم و او گفت نخیر تنها نیستیم. کنجکاو گفتم پس موتور سوارهات کجان؟ نگران نباش هستن همچنان کنجکاو به اطرافم نگاه میکردم که امیر گفت درست دارم میرم؟ سرتایید تکان دادم و گفتم بله در خیابان باغ که افتادیم ولوله به جانم افتاد از طرفی دلم میخواست ثابت شود من گناهی ندارم از طرفی دوست داشتم بحث و مشاجره ان دو به جاهای باریک کشیده شود و پای پلیس به میان بیاید بلکم من بتوانم فرار کنم. مقابل ویلای ایرج که رسیدیم گفتم اینجاست. امیر ویلا را رد کرد و کمی جلوتر دور زد و رو به مسیر برگشت مقابل ویلا ایستاد حالا موتور سوارهای بادیگاردش را دیدم مثل گروه کماندو انگار اموزش دیده بودند . هرکدام گوشه ایی خود را استتار کردند امیر از ماشین پیاده شدو زنگ در را زد .‌ ضربان قلبم روی هزار بود با اینکه میدانستم به احتمال زیاد ایرج انجا نیست اما باز میترسیدم. کمی منتظر ماند و سپس تلفنش را در اورد و انگار پیامی فرستاد . سوار ماشین شدو گفت نیستش انگار درسته؟ نمیدونم. من در جریان .... جای اون پسره کجاست؟
نیمه های شب بودکه به خانه امدیم ،مرجان ارام در گوشم گفت _خوابت میاد؟ _نه فرهاد که خوابید بیا تو پذیرایی باهم صحبت کنیم _باشه وارد اتاق شدیم فرهاد در را بست و گفت _خوش گذشت بهت؟ _اره خوب بود بافت موهایم را باز کردم برس را برداشتم موهایم را شانه زدم فرهاد خیره به من بود ارا م گفت _هیچ وقت موهاتو نزدی؟ _یه چند بار پایینشو کوتاه کردم،مرجان خانم هم اخرین بار نزدیک سی سانتشو زدتا پشت زانوم بود،بابام تا زنده بود اجازه نمیداد بعد مرگشم عمه م نزاشت کوتاه کنم _اذیت نمیشی؟ _نه ، یاد بابام میفتم ، شبها منو بغل میکرد موهامو بو میکرد میگفت بوی مادرتو میده _عکس باباتو نداری؟ _چرا تو لپ تابم هست _عکس مامانتو چی؟ _من اصلا مامانمو ندیدم _حتی عکسشو؟ _اره، عمه م نشونم نداد _بابات چی؟اونم نشونت نداد؟ _نه، میگفتن نداریم. _مگه میشه ؟ _بابام میگفت تو شبیه مادرتی، اما عمه میگفت از مامانت خوشگلتری _ببینم عسل؟ خاله و دایی هم نداری؟ _نه مادرم تک فرزند بوده پدرو مادرش هم مردند پدر بزرگ مادر بزرگم و بابام تو امامزاده هاشم دفنن عمه هم اونجاست _مادرت چی؟ _مادرم تبریزه _چرا اونجا مگه ترک بوده؟ _بابام معلم بود رفته اونجا درس بده مادرم فوت شده، شناسنامه من هم صادره از تبریزه، تا پنج سالگی اونجا بودیم.البته من زیاد یادم نیست. فرهاد اهی کشید و گفت _فردا میریم امامزاده هاشم، تبریز هم مییبرمت سر قبر مادرت. _من که بلد نیستم اونجارو _شهر و خیابونتونم بلد نیستی؟ _نه _پیداش میکنم _چطوری؟ _اسم و فامیل و تاریخ فوتش را بگی پیدا میکنم برات لبخند روی لبانم نشست وگفت _ارزومه برم سر قبر مادرم _اسمش چی بود؟ _گلاب نظری _تاریخ فوتش کیه؟ _با تولد من یکیه بیستم ابان سال..... _تو ابانی؟ _بابام شناسناممو واسه عید همون سال گرفته چهار ماه بزرگتر _چرا؟ _نمیدونم فرهاد به فکر فرو رفت و سپس خوابید از اتاق خارج شدم مرجان چای مینوشید کنارش نشستم مرجان گفت _خوابید؟ _اره _صبح میخوان با شهرام برن صیغه نامتون را بگیرن _از خانه ارباب _اره، ارباب دیگه کجا بود ؟ قدیم ارباب بوده هننوز روش مونده دوره ارباب رعیتی تموم شده _صیغه نامه میخوان چی کار؟ _نمیدونم،لازم نیست اما اصرار دارن برن
شهرام گفت _ماهی از کجا اوردید ؟ _مامان و عسل با ماشین عمو رفتند بازار منو نبردن شهرام اخمی کردو سپس لپ ریتا را کشید با زبان کودکانه گفت _چرا دخمل منو نبردن؟ _مامان گفت سری پیش فضولی کردی عمو عسل رو دعوا کرده الان تنبیهی شهرام سرش را چرخاند بدنبال من بود ،نگاهمان با هم تلاقی کرد.ریتا نزدیک من امدو گفت _عمو باهم رفتند ، موهاشم بیرون بود، دیرهم امدند.تازه.... شهرام صدایش رابالا برد و گفت _ ریتا ساکت شو ریتا نزدیکم شدو گفت _ با مامان داشتند پشت سر تو حرف میزدند ، عسل میگفت..... شهرام بلوز ریتا راگرفت اورا به سمت خود چرخاند وگفت _دهنتو ببند، از فضولی و خبر چینی بدم میاد ریتا با پر رویی گفت _میخوام با عموم حرف بزنم _داری دوبهم زنی میکنی _نخیر میخوام به عموم بگم پشت سرش داشت میگفت وحشیه ریتا باسیلی ارام شهرام ساکت شد تچی کردم ریتا را در اغوش گرفتم و گفتم _شهرام؟ این چه کاریه؟ شهرام بازوی ریتا را تکان دادو گفت _فضولی موقوف ، توروی من وایسادن موقوف.... کلام شهرام را قطع کردم و گفتم _ولش کن برو اونور، اصلا خودم میبرمش یه دوری باهم میزنیم شهرام دستم را خواندو گفت _نخیر بچه منو لطفا خبر بیار و خبر ببر نکن، دونفر ادم باهم صحبت کردند ،یه چیزی بهم گفتند چه معنی داره خبر میاره؟ ریتا با گریه گفت _ تو بخاطر عسل منو زدی؟ _من بخاطر فضولی زدمت، بخاطر اینکه به حرف پدرت اهمیت ندادی زدمت، اگر باز هم فضولی کنی میزنمت، اگر بری جایی که منم نباشم فضولی کنی و من بعدا بفهمم کار تو بوده بازم میزنمت ،
با من بمان💐💐💐 نه منظورم این نیست یکم شوکه شدم. میگم یعنی نمیخواد باهام دعوا کنه خندیدم و نوشتم منم اصلا انتظار نداشتم که مامانم این رفتارو کنه اما دیدم مخالف نیست. اصلا نمیتونی حرف بزنی؟ خیره به گوشی ماندم . مردد بودم که نکند عیسی به سراغم بیاید یا مامان دوباره برگردد دیاکو نوشت خواب و از سرم پروندی تورو خدا یه زنگ بزن بهم ببینم چی شده؟ برخاستم کلید را ارام در در چرخاندم و در را قفل کردم.‌ لامپ اتاقم را هم خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم. پتو را روی سرم کشیدم و شماره دیاکو را گرفتم.‌با اولین بوق گفت الو ارام و کم صدا گفتم سلام سلام. چی شده؟ نمیدونم از کجا شروع کنم . امروز ماجراهای زیادی اتفاق افتاد چه ماجرایی؟ بگو نصف عمرم کردی امروز مادر خانم عیسی اومده بود تو مراسم ما شرکت کرد بعد از مراسم از مامانم خواست که فردا شب بیان خونمون عیسی با استرس گفت میان خاستگاری؟ اره . یه خورده که حرف زدند من با زن داداشم بحثم شد. بحثمون. بالا گرفت منم خاستگاریشونو رد کردم. گفتم فردا نیایید.‌ اومدم مغازه وقتی برگشتم عیسی صدام کرد برم خونشون رفتم دیدم نیما هم اونجاست منم به خود نیما گفتم تورو نمیخوام.‌ قصد ازدواج ندارم. و اومدم خونه خودمون . دیاکو با ناامیدی گفت فردا شب میان ؟ وقتی اومدم پایین بابام باهتم دعوا کرد که چرا بدون در نظر گرفتن رسم و رسومات خودت جواب خاستگاری و دادی باید ما ردشون میکردیم. نه که خودت بگی . حالا چه فرقی میکنه جواب و کی بده. خوب میگفتی اونو نمیخوام. گفتم. اما بابام با. پدرش صحبت کرده بود و گفت که قرار فردا شب سرجاشه چرا اینکارو میکنه وقتی میدونه تو اونو نمیخوای؟ بابامه دیگه. چون با پدرش دوسته و نیما هم انصافا بچه خوب و موجهیه میگه این موقعیت و از دست نده من قهر کردم اومدم اتاقم . بابام که خوابید مامانم اومد گفت تو دلت جای دیگه ست که اینطور سفت و سخت داری نیمارو ردمیکنی. منم همه ماجرارو گفتم. دیاکو با تردید گفت نکنه مامانت میخواسته ازت حرف بکشه؟ نکنه بره به بابات وعیسی بگه اون ماجرایی که گفتی مثل یه خاطره تعریف کن و من براش تعریف کرده بودم اونم در مورد این موضوع با دوستش که تو موسسه شیعه شناسی مسجد امام هادی هستش صحبت کرده. اونم گفته .... دیاکو کلامم را قطع کردو گفت من خودم عضو اون موسسه هستم. متعجب گفتم اونجارو بلدی؟ با خاطر جمعی گفت اره بابا. مرکز شیعه شناسی قم منو به اونجا معرفی کرد یکساله من تو اکثر جلسات و کلاسهاشون شرکت کردم تقریبا از اعضای فعال اونجا هستم . هیئت مدیره اونجا منو میشناسن. اقای محقق. اقای میردامادی .اقای امامی خیلی هاشون منو میشناسن. چه خوب نگفته بودی چرا نگفتم؟ با لحن یاد اوری گفت گفتم رفتم مسجد امام هادی با یکی از هیئت مدیره موسسه حرف زدم گفت اگر لازم باشه ما خودمون میایم با خانوادش حرف میزنیم. یادت نیست؟