#پارت78
خانه کاغذی🪴🪴🪴
امیر نگاهی به من انداخت
اونه؟
مکثی کرد و گفت
اره فروغ؟
بله خودشه
امیر بی اهمیت به او که قصد داشت از ان سه نفر فاصله بگیرد جلو رفت و گفت
مرتیکه بی ناموس تو غلط کردی دختر دایی منو صیغه کردی؟
نگاهم به ان سه نفر افتاد که متعجب مارا نگاه میکردند ایرج گفت
دروغه
امیر چشمانش را ریز کردو گفت
دروغه؟ من مدرک دارم.
تواصلا کی هستی؟
پسر داییم سینا گفته تو به خودت جرات دادی دختر دایی منو صیغه کنی اره؟
ایرج نگاهی به ان سه نفر انداخت و گفت
چرا چرت و پرت میگی؟
امیر با یکدست یقه اورا گرفت و گفت
درست صحبت کن مرتیکه
سپس دست در جیبش کرد صیغه نامه را در اوردو گفت
اینم مدرک قانونی . تو بیجا کردی این دختر پاک و معصوم و گول زدی ....
شما گوش کن یه لحظه قصیه اونطوری نیست
امیر او را رها کردو گفت
پس چطوریه؟
صدای اشکان بند دلم را پاره کرد.
چی شده بابا ؟
دلم به شدت برای اشکان تنگ شده بود با اینکه یکروز میشد که ندیدمش اما انگار غم این یک روز تلخ مرا پیر کرده بود.
به طرفش چرخیدم چشمانم پر ازاشک شد زانوانم سست شده بود کمی خم شدم و به او نگاه کردم
نگاه سردی به من انداخت و گفت
تو نمیخوای دست از سر من برداری؟
با شنیدن این حرف از دهان اشکان اشکم شدت پیدا کرد و دیدم را کور نمود.
سریع اشکهایم را پاک کردم امیر دو قدم به طرف ایرج رفت یقه لباس اورا گرفت و گفت
فکر کردی شهر هرته که دختر دایی ساده و مظلوم منو....
ایرج خودرا رهانیدو گفت
خودش خواست
امیر با تهدید گفت خودش خواست؟
#پارت78
کیانوش دو سیگار روشن کرد یکی را به من دادو گفت
_ مبارکت باشه، ولی حواستو بهش جمع کن
بلافاصله گفتم
_چطور؟ اینجا که بود طوری بود؟
_عمه ش مثل شیر بالا سرش بود.تنها جایی نمیرفت ، تو کوچه خبابون در نمی اومد ، ولی کل ده خاستگارش بودند
قهقهه خنده ایی زدوگفت
_ از بابای من گرفته تا پسر مش مراد همسایشون
با حرص سیگار کشیدم وگفتم
_از مادرش چیزی میدونی
_مادرش و من یادمه ده سالم بود بابام میخواست بگیرش، تو خونمون عاشورا بود ، مامانم قشقرقی بپا کرده بود که بیا و ببین اخه مادرش هم مثل خودش خوشگل بود ، اما صیغه ایی بود
_یعنی چی؟
_بابای گلاب باغبون اقا جون بود همین یه دخترم داشت باباش که مرد ، گلاب گاهی صیغه این میشد ،گاهی صیغه اون یکی میشد ، مامانم یه نقشه کشید انداختش تو دامن عمونصرت، اما انگار به عمو نصرت نیفتاد ، عمو که مرد ،گلاب یه مدت نبود .
_کجا بود؟
_کسی نمیدونست، بعد خبر اومد احمد معلم عقدش کرده
_احمد معلم کیه؟
_بابای گل جان، همه تعجب کرده بودند ، این خانواده و گلاب، کتایون خانم ، شوهر نکرده بود، تنها هم بود اما کسی جرات نداشت نگاش کنه، میومد رد شه همه سرشونو می انداختند پایین . رفتند تبریز ، اینجا نموندند ، بعد هم که بیچاره سرزا رفت.
هردو ساکت شدیم کیانوش ادامه داد
_مواظبش باش ، خوشگله ، مخشو میزنند، اونم خون اون مادر تو رگهاشه
لبم را گزیدمو خودم را کنترل کردم
کیانوش خندیدو گفت
_یه بار از جلو خونه عمه ش رد شدم لای در نشسته بود موهاش و ریخته بود دورش داشت با گل تیکه تیکه میبافت من ماتم برد خدایا این ادمه؟ عروسکه؟ فرشته س ؟ همینطور ماتش بودم که یه دفعه یه چی خورد تو سرم برگشتم دیدم عمشه با کیفش زد تو سر من و بعد هم رفت سراغ اون بردش تو صدای جیغ ودادشون همه جارو برداشت .
حرفهای کیانوش را گوش دادم هرچند بیشترش تلخ بود اما یه چیزهایی هم دستگیرم شد.
باصدای شهرام از افکارم خارج شدم کیانوش را بوسید و احوالپرسی میکرد .
تمام مسیر را به مادر عسل و حرف کیانوش فکر میکردم، خون اون مادر تو رگهاشه
به خانه که رسیدیم ساعت یک بود، بوی ماهی ضعف به دلم انداخت
وارد خانه شدیم صدای سشوار می امد بدنبال صدا وارد اتاق خواب شدم مرجان خرمن موهای عسل را سشوار میکشید ،با دیدن من هردو سلام کردند مرجان گفت
_ برو دست و صورتتو بشور الان میام میز نهارو میچینم
کلافه و عصبی بودم دنبال بهانه میگشتم، بهانه را هم ریتا به دستم داد
#پارت78
مرجان خانم گفت
_اجازه تو دست مرجانه؟
در پی سکوتش گفتم
_منو نگاه کن ، خودتو به موش مردگی نزن ، تا چشم منو دور دیدی راه افتادی؟
سرش را بالا گرفت ، دلم برای نگاه معصومش سوخت، با وجود اینکه خیلی دوسش دارم ولی باید به قوانین من عادت کنه، اگر از همین اول کاری شل بگیرم دیگه جلودارش نیستم.
اخم کردم وگفتم
_جواب بده
_مرجان خانم گفت بیا بریم ، هرچی گفتم نمیام اصرار کرد ، بازار نزدیک بود بخدا زود هم امدیم .
_چرا زنگ نزدی ازم اجازه بگیری؟
سکوت کردو با چشمان دریایی اش به من زل زد ، دستش را بالا اوردو ناخنش را لای دندان هایش گرفت ، بشدت از این کار بیزار بودم، روی دستش زدم و گفتم _دستتو بنداز
از زبان عسل
از مؤاخذه های فرهاد بشدت میترسیدم ، ای کاش با مرجان نرفته بودم.خدایا بدادم برس
یک قدم به عقب رفتم.
روی تخت نشست گوشی اش را در اورد و گفت
_شماره ت چنده؟
شماره ام را گفتم .
فرهاد اتصال را لمس کردو گفت
_چرا خاموشه
_لازمش ندارم
_یعنی چی؟ دیروز اجازه گرفتی روشنش کردی ، الان چرا خاموشه ؟
اب دهانم را قورت دادم و گفتم
_میخواستم به دوستم زنگ بزنم ، زنگ زدم دیگه خانوشش کردم
نگاهش مشکوک شدو گفت
_کو گوشیت؟
_تو کیفمه
فرهاد گوشی ام را روشن کردو گفت
_رمزش چیه ؟
آرام رمزش را گفتم
رمز را زد و گوشی ام روشن شد فرهاد شماره خودش را گرفت گوشی اش زنگ خورد ، سرگرم ذخیره کردن شماره من شد روی صندلی ارایشم نشستم و با خودم گفتم خدارا شکر بیخیال شد
موهایم را باز کردم که خرگوشی ببندم صدای اهنگ اس ام اس گوشی ام قلبم را لرزاند فرهاد گوشی ام را برداشت از اینه نگاهش کردم، ابروهایش را بالا داد سرش را بالا گرفت نگاهش وجودم را لرزاند برخاست نزدیکم امدو گفت
_ این کیه؟
نگاهی به اس ام اس تماس از دست رفته انداختم و گفتم
_ نمیدونم
_شمارتو قبلا به کی داده بودی ؟
_به فاطمه و سوگند و دنیا
_فقط همین سه تا الان شماره این خط و دارن؟
_با مرجان خانم و شما
ابروهایش را در هم کشید و گفت
_دیروز مگه بهت نگفتم به کسی شمارتو نده؟
در پی سکوتم با پشت دست ارام به صورتم زدو گفت
_عصبی ترم نکن ، میزنمت صدای سگ بدهی ها ، با توام نکبت، چرا لال مونی گرفتی؟
دستم را روی صورتم گذاشتم اشک از چشمانم جاری شد
فرهاد یک قدم از من فاصله گرفت و گفت
_گریه واسه چیه الان؟
با احتیاط گفتم
_مرجان خانم گفت شمارتو بده ، منم دادم
_تو غلط کردی
برای ارام کردنش گفتم
_باشه من غلط کردم، ببخشید.
با این حرفم کمی نرم شدو گفت
_گریه نکن حالا
اشک هایم را پاک کردم دوباره صدای اهنگ اس ام اس امد
اینبار چهره فرهاد عصبی شد قلبم تند تند میتپید وای خدایا این کیه دیگه، شماره من اصلا زنگ خور نداشت ، لعنت به من کاش از خونه عمه نیاورده بودمش
فرهاد به سمتم امد ناخواسته ایستادم موهایم دورم ریخت تمام قدم تا بازویش بود موهایم را به یک طرف کشیدم
#پارت78
بامن بمان💐💐💐
مادر فرح اصالتش برای شیراز بود عمو ماجد برای خدمت سربازی میره شیراز واونجا باهم اشنا میشن. بلافاصله بعد از ازدواجشون خدا فرح و بهشون میده. فرح یکساله بود که زنعموم یه اتفاقی براش افتاد.
چه اتفاقی؟
منم نمیدونم حرف و حدیث های زیادی شد اما انگار سرش یه ضربه ایی خورد. یکم مریض بود و بعد به رحمت خدا.رفت. خانوادش میگفتند ماجد مقصر مرگ فرح شد شکایت هم کردند اما پیگیر نشدند. همون موقع عمو زبیر پدر دلوان اومدو فرح و باخودش برد.
عمو ماجدت نمیخواست دخترشو ببره
دوست داشت ببره ولی بابام و عمو زبیر بهش ندادند . عمو ماجد رفت اربیل دیگه هم ازدواج نکرد. فرح همسن دلوانه، فکر کنم دوماه بزرگتر باشه.تا بیست سالگی تهران با عمو زبیرو زنعمو و دلوان زندگی کرد. سه سال پیش هیمن که گفت من دلوان و دوست دارم بابام گفت
میریم فرح رو هم برای عثمان میگیریم.
خندیدم و گفتم
دیگه خواهر نداشتند؟
دیاکو که متوجه حرف من شده بود گفت
نه خدارو شکر.
پس زن داداشهات کم سنن درسته؟
هم سن و سال خودتن . حالا دلوان و هیمن که بیان تهران حتما به مغازه سر میزنند میبینیشون.
دلم برای فرح سوخت.نه پدر نه مادر. شرایطش سخت بوده
اره خیلی با سختی بزرگ شده.
با خانواده مادرش ارتباط نداره؟
مخفیانه از عمو ماجد میره میبینشون اونها هم میان دیدنش . یه حرفهایی هم بهش زدند که فرح هم باباش و قاتل مادرش میدونه. چون عمو ماجد زیاد اهل محبت نیست سال تا سال به فرح نه زنگ میزد و نه سراغش و میگرفت همین باعث شده که فرح همیشه نفرینش میکنه و میگه اون باعث مرگ مادرم شد بعد هم منو رها کردو رفت. دلوان هم اخلاقهای خوبی نداره. حسود و دوبه هم زنه. دوران مجردی فرح و خیلی اذیت میکرد. فرح همیشه حسرت زندگی اونو میخورد که چرا من مادر پدر ندارم همیشه هم ماجدو نفرین میکنه .
نفس پرصدایی کشیدم و گفتم
من میخوام بخوابم.
باشه فقط یه چیزی
کمی مضطرب شدم و گفتم
چی؟
مطمئنی مامانت فردا با من قصد دعوا نداره ؟
خیالم راحت شدو گفتم
اره مطمئنم.
من سوغاتی هاتو فردا پیش مامانت بهت بدم؟
اولا سوغاتی ها نه، سوغاتی. گفتم که من یدونه بیشتر ازت نمیگیرم.
خیلی خوب سوغاتیت رو فردا بدم؟
نه
کمی مکث کرد من گفتم
بخوابیم؟
یه چیز دیگه هم بپرسم؟
بله
شنبه هم بریم نهار بخوریم؟
کمی مضطرب شدم و گفتم
من خیلی تو استرس میفتم
چه استرسی؟
میترسم همون لحظه عیسی سراغم و بگیره یا یکی مارو باهم ببینه
اون رستوران سرراهی نیست که کسی بیاد . هرلحظه هم که عیسی سراغت رو گرفت بگو اومدم یه چیزی بخرم و زود برگرد مغازه
باشه ببینم تا شنبه چی پیش میاد
با امیدواری گفت
مرسی.
خداحافظی کردم و با شادمانی خوابیدم. صبح با صدای تق و تق در بیدار شدم . پتو را که کنار زدم یادم افتاد من در را قفل کرده م. برخاستم در را که باز کردم بابا با اخم گفت
درو واسه چی قفل کردی ؟
کمی نگاهش کردم و گفتم
سلام. صبح بخیر
سلام. بیا صبحانه بخوریم.
چشم بابا
گوشی م را برداشتم دیاکو به من پیام داده بود
سلام صبحت بخیر
پاسخش را دادم. و از اتاق خارج شدم.