eitaa logo
عسل 🌱
9.7هزار دنبال‌کننده
470 عکس
110 ویدیو
0 فایل
http://eitaa.com/joinchat/2867200012C970b5042b7 فریده علی کرم نویسنده رمانهای عسل، عشق بیرنگ، پراز خالی، شقایق خانه کاغذی،بامن بمان
مشاهده در ایتا
دانلود
عسل 🌱
#پارت8 #پرازخالی همونجایی که دیروز با سیاوش بودی منتظرتم اونجا خیلی دوره من باید به اموزشگاهم بر
فکری کردم و گفتم خیلی زیاد یه قرار داد به همراه مقداری سفته من دست میلاد دارم ازت میخوام بری اونها رو برای من بیاری اخم هایم در هم رفت فکری کردم و گفتم تو از من چی میخوای؟ در سکوت به من خیره ماندو من با عصبانیت گفتم تو از من میخوای حاصل هفت هشت سال زحمت میلاد و بیارم دودستی تقدیمت کنم؟ سر تایید تکان دادو گفت پنجاه تا اسب......... صدایم بالا رفت و گفتم پنجاه تا اسب یعنی سه میلیارد شلنگ قلیانش را به زمین کوبید و با عصبانیت گفت سه میلیارد واسه من سه میلیارده واسه بابای تو این پولها رقمی نیست. مبهوت و متحیر به شهروز خیره ماندم و گفتم نه، من اینکارو نمیکنم عجله نکن. یکم راجع بهش فکر کن بعد تصمیم بگیر راجع به این موضوع من هیچ فکری ندارم که بکنم. جوابتو همین الان گرفتی . هرکاری دلت میخواد بکن کیفم را برداشتم و با غضب از باغچه خارج شدم بلافاصله شماره سیاوش را گرفتم و با گریه گفتم این عوضی از من میخواد که قراردادش با میلاد و ببرم بهش بدم و سفته هایی که به میلاد داده رو براش ببرم. عجب ادم نامردیه من اینکارو نمیکنم سیاوش ، حاصل چند سال زحمت میلاد و به خاطر خودم ببرم دودستی تقدیم یه لاشخور کنم الان عصبی هستی بیا اینجا باهم صحبت میکنیم.
خانه کاغذی🪴🪴🪴 رو به ایرج خان گفتم برادرم داره با من تماس میگیره من خیلی دیرم شده باید برم. آهی کشید و گفت نمیخوای بقیه شو گوش بدی؟ بله ،خیلی دوست دارم بدونم که دیگه چه اتفاقی افتاد. اما الان دیر وقته همین الانشم من خیلی دیر کردم . پس شماره منو تو گوشیت بزن یه وقتی بشینیم من مفصل باهات حرف دارم‌ اطاعت کردم و شماره خودم را هم به او دادم. برخاست و گفت خودم میرسونمت . از کافه خارج شدیم دو کوچه قبل از خانه مان مرا پیاده کرد . با عجله وارد کوچه مان شدم .سینا مقابل در ایستاده بود با دیدنش قلبم به تالاب تلوپ افتاد .مرا که دید وارد خانه شد. من هم با عجله وارد خانه شدم و در را بستم اخمهایش در هم بود رو به من گفت ساعت چنده؟ گوشه لبم را گزیدم و گفتم افتتاحیه کافه یکی از دوستام بود یکم دیر شد با اخم به من خیره ماند صدای فریبا مثل همیشه قوت قلبم شد. امدی فروغ جان؟ نگرانت شده بودم. به طرفش چرخیدم و گفتم یکی از دوستام کافه زده امشب افتتاحیه ش بود. سیوا جلوتر امدو گفت دوستت کیه؟ به طرفش چرخیدم و گفتم پارسال باهم فارغ التحصیل شدیم. اسمشون چیه اونوقت؟ متعجب گفتم اقای صادقی
رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 با رفتن شهرام فرهاد با یک پتو و بالش سمت کاناپه ها رفت منم روی تخت دراز کشیدم و فکر میکردم به روستا به دوستم فاطمه، به محبت های ننه طوبا، یاد عمه کتی افتادم مقرراتی بود و مرموز اما زن منظبتی بود بغیر از این سال اخر زندگی ش ، همیشه با من سر جنگ و دعوا داشت، قشنگ مشخص بود که مرا دوست ندارد. صدایش در ذهنم پیچید جمع کن اتاقتو چقدر شلخته ایی، سرت و بزنند تهتو بزنند لنگه مادرتی با غیض میگفتم نخیر مامانم شلخته نبود طوری که انگار از من چندشش میشد میگفت تو که اصلا اونو ندیدی، من یادمه چقدر شلخته بود. من با بغض میگفتم خوابشو دیدم عمه با اخم گفت اگر راست میگی چه شکلی بود؟ ومن چون حتی یک عکس هم از مادرم ندیده بودم شروع میکردم به تعریف و تمجید های رویایی خودم یادمه یه بار با گریه گفتم عمه کتی عکس مامانمو بده ببینم عمه کمی خیره نگاهم کردو گفت من از اون تحفه عکس ندارم خیلی دوست داشت به من پیانو یاد بدهد اما من به خاطر رفتارهای بدی که با من داشت مخالفت میکردم با جیغ می گفتم از پیانو بدم میاد در افکارم غرق شدم و خوابیدم صبح با صدای خانمی از جا برخاستم بدنم میلرزید از ترس اینکه مبادا ستاره باشه در باز بود و منم بی روسری مانتویم را در اورده بودم و با بلیز یاسی شلوار طوسی ام دراز کشیده بودم کمی گوش تیز کردم صدای خانمی م مسن بود اقا فرهاد این شیشه خورده ها چیه ای وای نجسی شکسته اقا فرهاد همه جارو نجس کردی فرهاد گفت چقدر غر میزنی خاله مریم رمان زیبای عسل 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 _دستت درد نکنه؛خیلی ممنون یعنی من قورباغه م؟ فرهاد با کلا فگی گفت _ خاله اول صبحی عصبی م نکن به اندازه کافی من داغونم _چرا عصبی هستی از سفر اومدی باید سرحال باشی با صدای زنگ ایفن مریم خانم گفت _بفرما اینم سورپرایز سپس شاسی ایفن را زد فرهاد تیز از جایش برخواست و گفت _ سورپرایز دیگه چیه؟ مریم خانم با خنده گفت _ الان میاد تو فرهاد با فریاد گفت _کی؟ مریم خانم کلافه وار و با خنده گفت _چقدر عجولی صبر کن دیگه فرهاد شتابان سمت اتاق خواب امد نگاهی به من انداخت و گفت _ خفه میشی ها سپس در را بست و گفت _کلید کو ؟ قلبم محکم و تند میتپید از ترس نمیدونستم چیکار باید کنم نگاهی به کمد انداختم و در یک ان وارد کمد شدم در را بستم صداهای نامفهومی میشنیدم۰ از زبان فرهاد مات مونده بودم که الان باید چه غلطی میکردمم با دیدن ستاره دهانم از تعجب وا مونده بود رنگ صورتم پریده بود بدنم هیستریک میلرزید و دوست داشتم گلدان شیشه ایی کنار در اتاق خواب را توی سر این پیر خرفتخورد کنم نزدیکم امد و گفت _بیا پسرم اینم کلید حالا کلید اتاق خواب و میخوای چیکار؟ حالا چرا داد میزنی؟ ستاره مرموزانه گفت _اینجا چه خبره ؟ _تو اتاق خواب چی هست که میخوای درو قفل کنی؟ چرا رنگت پریده؟ دست و پایم شل شد واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم ستاره جلو امد و گفت _ اومدم سورپرایزت کنم مثل اینکه بد موقع امدم سپس در یک ان در اتاق خواب را باز کرد نفسم را حبس کردم دستانم میلرزید سکوت که طولانی شد ارام چرخیدم کسی در اتاق نبود سرم را گرداندم پس گل جان کو؟ سعی کردم خودم را نبازم نفس راحتی کشیدم و گفتم _ مگه تو به من شک داری؟بفرما اینم اتاق خواب ۰ ستاره اطراف را بررسی کرد و گفت _چرا دستات میلرزه؟ چرا رنگت پریده؟ نفسی کشیدم و گفتم _خاله مریم شیشه مشروبو از اپن انداخت شکست از خواب با ترس بیدار شدم خاله مریم حق به جانبانه گفت من۰۰۰ _قبل از اینکه این پیر خرفت اوضاع و خرابتر کنه گفتم _ ول کن دیگه خاله برو چای و دم کن باید برم کارخونه کلی کار دارم _اخه من _برو خاله ترو قران برو دارم سکته میکنم ستاره با بغض گفت _ اره بایدم سکته کنی معلوم نیست چه غلطی داشتی میکردی که من سر رسیدم از استرس داری میمیری سپس با قهر خواست از اتاق خارج بشه که چشمش به انچه نباید میافتاد خورد و گفت _این روسری مال کیه اینجا اویزونه؟ نفسم بند امد و چشمانم از حدقه بیرون زد خدایا به دادم برس
با من بمان💐💐💐 بهش میگم دیگه نپرسه مگه فقط همونه ؟ دیگه چیه؟ من نیستم مریم واسه چی میاد اینجا برام سوپ اورده بود لیلا جان گرسنه ت بود؟ مگه میرفتم بهت نهار ندادم. عشقم من حالم خوب نیست میشه دست از سرمن برداری یه کم بخوابم. ادم خودش خونه داشته باشه نوساز و تر تمیز اونوقت خونشو بده رهن بره ... بابای من هستاد سالشه مریضه مامانم ناراحتی قلبی داره اگر شبی نصفه شبی حالشون بد بشه کی به دادشون برسه؟ مریم. مریم بیست و دوسالشه . ماشین نداره مامانت طلاهاشو که تا ارنجش پرکرده بفروشه یه ماشین واسه خودشون بخره. فقط مسئله خونه نیست که. من هرگوری هم بخوام برم باید اونها رو ببریم. از عید تاحالا چهار بار شمال رفتیم اونها رو بردیم؟ اصلا مامان من با کمر دردش جایی میتونه بره؟ عید دیدنی من هرجا رفتم اونها هم اومدن خونه دو تا عموهام اومدن خونه خالم و عمه م با خونه بابای تو دیگه کجا اومدن همین چند جا هم نباید بیان من یه زندگی مستقل میخوام. لیلا جان یعنب من با سی و دوسال سنم اختیار ندارم پدر مادرم و تا خونه خواهر برادرشون ببرم؟ من که بهت گفتم اگر ناراحتی نیا من ابنهار میبرم بعد خودمون دوتایی میریم. خودت گفتی نه یه بار هممون بریم. پوزخندی زدوگفت گل بود به سبزه نیز اراسته شد . من خودم تو تحمل خواهر مادرتو واموندم نیما هم از ابجیت خوشش اومده میگه اونو بگیرید واسه من نیما؟ اره امشب مامانم گفت از عید تاحالا نیما گیر داده میگه برید خاستگاری مریم. عیسی حرفی نزد لیلا ادامه داد مامانم گفت برو با مادرشوهرت حرف بزن ببین نظرشون چیه. نیما پسر خوبیه ولی از مریم دوازده سال بزرگتره. خودش پسندیده من چی بگم ولش کن این موضوع و مطرح نکن چرا؟ از خداتم باشه آبجیت و بدی به داداشم. وضع مالیش خوب. بهترین نمایشگاه ماشین این منطقه واسه اونه. قد بلند هیکلی خوش تیپ سالم مریم دیگه چی میخواد که نیما نداره من مخالفم این مسئله رو همینجا ببند منم مخالفم چون اصلا دلم نمیخواد داداشم خواهر توروبگیره ولی متاسفانه مامان بابام راضین اگر من نگمهم مامانم خودش زنگ میزنه و با مادرت حرف میزنه. برو مامانت رو منصرف کن خیلی دلم میخواد بدونم چرا مخالفی چون دامنه اختلاف تو با خانواده من وسعت پیدا میکنه.‌اگر مریم قبول نکنه تو میخوای یه عمر بزنی تو سر من که خواهرت مارو قبول نداره اگرهم قبول کنه هر اتفاقی تو زندگی اونها بیفته ماهم درگیر میشیم. نترس مریم چشمش به چراغ ماشین نیما بخوره روهوا قبول میکنه مگه مریم ندید بدیده مریم پرادو رو کجا دیده؟ خواهر من دنبال ادم پولدار نیست دنبال زندگی خوبه یعنی میگی نیما بچه بدیه؟ نه لیلا جان من مخالفم کسی نظر تو رو نپرسید