eitaa logo
اَشک
19 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
عبداللّه فریاد زد:"عمو جان!" و بعد در دامن امام حسین افتاد. سیدالشهدا در اینجا عبدالله رو سخت در آغوش کشید و فرمود: "عموجان!تحمل کن و این رو یکی از کارهای خیر حساب کن، خدا تو رو به پدرانِ صالحت می رسونه".
و بعد حرملة بن کاهلی، تیری به سمتِ قلبِ عبدالله زد طوری که گفته شده پیکرِ سیدالشهدا و عبدالله به هم دوخته شد. عبداللّه هنوز در آغوشِ عمو بود که اون کافر اومد و سرِ او رو جدا کرد...
و حتا زمانی که با اسب بر پیکرِ سیدالشهدا تاختن عبدالله در آغوشِ عمو بود و بر پیکرِ او هم تاخته شد..
؛
بسم‌الله
حضرتِ قاسم خواستن به میدان برن و پیوسته دست و پای سیدالشهدا رو می بوسیدن ولی سیدالشهدا اجازه ندادن. حضرت می دیدن که برادران و پسر عمو هاشون دونه دونه برای جنگ و شهادت آماده میشن ولی ایشون نه، با اندوه و ناله به خیمه بازگشتن و در این فکر بودن که چطور جانشون رو فدا کنن که خاطره ای از پدرشون امام حسن به یاد اوردن.
امام حسن در وقت وفات تعویذی به بازوی حضرت قاسم بستن و فرمون که فرزندم هر گاه دیدی مصیبتی تورو فرا گرفت و غم و اندوهی به تو رسید این بازو بند رو باز کن و به نوشته ی در اون عمل کن. حضرت قاسم اینکارو کردن و در بازو بند نامه ای پیدا کردن که امام حسن با خط شریفشون در اون نوشته بودن: ای نورِ دیده ای قاسم! وصیت کنم تورا که چون برادرم حسین را ببینی که در صفحه ی کربلا بی کس و تنها ایستاده و او را شامیان و کوفیانِ بی وفا احاطه نموده اند مبادا که توقف نمایی بلکه باید سرِ خود را در قدمِ او اندازی و جانِ شیرینِ خود را در راهِ او ببازی.
حضرت قاسم با خوشحالی نامه رو بوسیدن و پیشِ عموشون بردن، سیدالشهدا با خوندنِ نامه بسیار گریست و رخصت داد. حالا وقتِ وداع بود وداعِ قاسم. هنگامی‌ که حسین به حضرت قاسم نگریست، او رو در آغوش گرفت و اون قدر باهم گریستن که هر دو از حال رفتن.
در کتاب سحاب الدموع نوشته شده زمانی که حضرت قاسم صلوات الله علیه وداع می کرد، برادرش عبدالله در خیمه خوابیده بود. حضرت قاسم آهسته صورت عبدالله رو بوسید و به مادرش فرمود: مادر! وقتی عبدالله بیدارشد، سلامِ من رو بهش برسون و بگو: قاسم روانه ی میدان شد. عبدالله بیدار شد و سراغِ حضرت قاسم رو گرفت، مادرش عرض کرد که قاسم به میدان رفت. عبدالله پا برهنه به دنبالِ حضرت قاسم رفت و به سیدالشهدا عرض کرد که: عمو جان! من رو به قاسم برسون.
حضرت پس از رجز خوانی واردِ میدان شد و به صفِ دشمن زد و با وجودِ سنِ کمشون در یک حمله ۳۵ نفر از اون کافر هارو به درک واصل کردن. که ناگاه نظر حضرت قاسم بر عمرسعدِ ملعون افتاد و فریاد زدن و مضمونا فرمودن ای بدنژاد! مگر از روزِ معاد نمی ترسی؟وقتش نشده که از جنگ با این بزرگوار دست برداری؟ پی عمرسعد گفت ای بزرگ زاده! آیا وقتش نشده که شما دست از طغیان بردارید و با یزید بیعت کنید؟ پس حضرت قاسم پرسیدن: ای عمر، آیا به اسبت آب دادی؟ عمر عرض کرد: بله. حضرت فرمودن که: وای بر تو! اسبت رو آب میدی جگرِ پاره ی تنِ رسول از تشنگی به آتش افتاده؟ راوی میگه از سخنان حضرت قاسم عمرسعد شروع کرد زار زار گریستن.