eitaa logo
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
4.6هزار دنبال‌کننده
15.6هزار عکس
4.5هزار ویدیو
134 فایل
💞کمک‌تون می‌کنم از زندگی لذت بیشتری ببرید💞 🌷#کبری فرجام‌پور هستم، نویسنده و مشاور تخصصی 👇 💞همسرداری و زناشویی 👼تربیت فرزند 🥰اصلاح مزاج ارتباط با ما و تبلیغات👇 @asheqemola #فوروارد_وکپی_ممنوع⛔ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
مشاهده در ایتا
دانلود
همه آنقدر خوشحال بودند که قابل وصف نبود . از ذوقشون دیگه از خونه مانرفتند و همان جا ماندندو مامان و ملیحه شام پختند و شب مردها هم اومدند ودورهم شام خوردیم. انگار یه گندم دیگه شده بودم. سرحال و سبکبال . نمی دونم چی شد؟ ولی حس خوبی داشتم . بعد از شام هم بریدند و دوختند و قرار عقد وعروسی را برای یک ماه دیگه گذاشتند و مش حیدر با اجازه بابا صیغه محرمیت بینِ ما خوند و بعد لیلا انگشتری را از کیفش در آورد و به قادر داد وقادر با اجازه بابا و مامانم انگشتر را به دستم کرد وآهسته گفت: _مبارک باشه گندمِ من. یه لحظه جاخوردم و با تعحب بهش نگاه کردم😳 که داشت با لبخند نگاهم می کرد و نگاهمون به هم گره خوردو همان طور با لبخند گفت: _ممنونم که قبولم کردی. بعد آهسته نزدیک تر شد و گفت: _خیلی دوستت دارم 😊 ومن بیشتر شرمزده می شدم و از صحبتهای قادر تعجب می کردم. پس قادر هم بلد بود حرفهای عاشقانه بزنه . فقط منتظر بود که محرم بشیم. منم با لبخند جواب لبخند هاش را دادم. و از آن لحظه قادر شد مردِ زندگی من 😊 بابا گونه ام را بوسید و گفت: _مبارکت باشه دخترم . خوشحالم کردی . ان شاءالله خوشبخت بشی.😊 بعد هم پیشونی قادر را بوسید و گفت: _گندمم دستت سپرده . ان شاءالله که خوشبخت بشید. بعد هم همه یکی یکی بهمون تبریک گفتند. ومن هر لحظه بیشتر سرخ می شدم. دخترها بالا و پایین می پریدند و لیلا و گلین خانم که از ذوق روی پا بند نبودند. مامانم که از خوشحالی اشک شوق می ریخت. و محمد هم خوشحال بودو پذیرایی می کرد. ومن و قادر ساکت نشسته بودیم . توی دلم می گفتم. کاش براش همسرِخوبی باشم. 😊 بالاخره همه رفتند و ماهم تا حیاط بدرقه شون کردیم .همه رفته بودند توی کوچه و من وقادر پشت سرشون می رفتیم. وقتی خواست از در بیرون بره گفت: _فردا میام دنبالت برای رفتن به آزمایشگاه.اگه تا اون موقع پشیمون نشده باشی. یه لبخند زدم و گفتم : _یعنی به من اطمینان نداری⁉️😊 _چرا دارم .ولی هنوز باورم نمی شه .😊 _خیالت راحت باشه . من هستم .تا آخر عمرم 😊 https://t.me/joinchat/AAAAAE-wggMdiSE6sfRj_w http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490 اسراردرون
مسیر زیاد طولانی نبود خیلی زود به قرارگاه رسیدند. همه پیاده شدند. آقای سرابی به طرفِ امید رفت و گفت:" می خوای کمکتون کنم؟" امید عصایش را جا به جا کرد و گفت:" ممنونم. میام." زهرا جلو رفت و گفت:" برادر بگذار کمکت کنند. این طوری کمتر اذیت می شی. خیال منم راحت تره.:"امید لبخند زد و گفت:" خواهر خیالت راحت باشه." و هردو خندیدند. زینب کناری ایستاده بود و آن ها را می نگریست. زهرا به او اشاره کرد و گفت:" از وقتی که فهمیده ما با هم خواهر و برادریم، یه کم حسودیش می شه." زینب لبخند زد و گفت:" نخیرم! حسودیم نمی شه. فقط حسرت می خورم. کاش منم برادر داشتم." همه با هم خندیدند. محسن و آقای سرابی درباره اوضاع ارودگاه صحبت می کردند. امید آرام آرام قدم برمی داشت. زهرا و زینب پا به پایش می رفتند. تا به محل اقامت رسیدند. ارودگاهِ بسیج، که برای اسکانِ مسافرانِ تابستانی که از طرف بسیجِ ارگان ها به جنوب می آمدند، آماده شده بود. امید نگاهی به تابلو کرد و گفت:" چرا اینجا؟ حد اقل اگر هتل نمی رفتید، می آمدید پیش ما. از اینجا بهتره. چطوری اینجا دوام میارید." زهرا گفت:" فضای خوبی داره. مخصوصا که مناطقِ جنگیه. آدم حال و هوای رزمنده ها را درک می کنه. بوی رزمنده ها و شهدا را می ده." با شنیدنِ نام شهدا، امید یادِ محمد افتاد. با اینکه از زندگی او و مادرش اطلاعاتی به دست آورده بود؛ ولی دلش می خواست، بیشتر او را بشناسد. شخصیتِ او برایش خیلی جالب بود. شاید این چند روز که زهرا کنارش بود، فرصت خوبی برای یافتنِ پاسخِ پرسش هایش باشد. درونِ اتاقِ نگهبانی روبروی کولر نشستند. تا همه آماده و سوارِ اتوبوس شدند. جمعی از چند دانشجویِ دختر و پسر و چند تن از اساتید. با اینکه اول صبح بود ولی گرما بیداد می کرد. امید به کمک محسن و آقای سرابی به زحمت وارد اتوبوس شد و روی صندلی نشست. دیدنِ این جوان ها با لباس بسیج و ذوق و شوقشان برای رفتنِ مناطقِ جنگی، اورا به یادِ خاطراتِ حاج صابر انداخت. نفس عمیقی کشید. چشمانش را روی هم فشرد و دوباره باز کرد. گویی به عینه شاهد تمامِ آن صحنه ها و دلاوری ها بود. با وجودِ سختی راه و گرمای هوا، درد ِ پایش، برای دیدنِ مناطقِ عملیاتی ذوق زده بود. 🖋نویسنده (فرجام پور) ⛔️کپی و فروارد حرام❌ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490