eitaa logo
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
4.3هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.8هزار ویدیو
137 فایل
💞کمک‌تون می‌کنم از زندگی لذت بیشتری ببرید💞 🌷#کبری فرجام‌پور هستم، نویسنده و مشاور تخصصی 👇 💞همسرداری و زناشویی 👼تربیت فرزند 🥰اصلاح مزاج ارتباط با ما و تبلیغات👇 @asheqemola #فوروارد_وکپی_ممنوع⛔ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
مشاهده در ایتا
دانلود
به چهره ی غمزده اش نگاه کردم. همیشه مایه آرامشم بود. ولی آن روز، دلم می خواست. تنها باشم. با خاطراتِ بابا. و باور نکنم که بابا دیگه نیست. خیره شدم به چشمهاش که سرم را به سینه اش چسباند و بوسه ای به سرم زدو نوازشم کرد. شاید گلین خانم بهتر از هر کسِ دیگه ای من را می شناخت. حتی بهتر از مامان. تجربه آغوش گرم و محبتهاش را از بچگی داشتم. همیشه برام لذت بخش بود این آغوش مادرانه. آهی کشیدم. همان طور که نوازشم می کرد گفت: _دخترم، همه ما این دنیا مسافریم. می آییم چند صباحی زندگی می کنیم. رنج می کشیم. خوشی می کنیم. ولی آخرش باید بریم. به همان جایی که مقصدمونه. فرقی هم نمی کنه. پیر و جوان و زن و مرد. همه وهمه باید بریم. با بغض گفتم: _بله همه باید بریم. ولی بابا من را تنها نمی گذاره. _نه عزیزِ دلم تنهات نمی گذاره. بابات همیشه کنارت هست. ولی نه مثل قبل. اون بنده خدا از این همه درد خسته شده. تو دلت نمی خواد بابات راحت بشه ازدرد و راحت بخوابه؟ یادِ سرفه های بابا افتادم. نمی تونست درست نفس بکشه. چقدر سخت صحبت می کرد. با صدای ضعیفی گفتم: _چرا دلم می خواد راحت بخوابه. سرم را از سینه اش جدا کرد و به چشمهام نگاه کردو گفت: _پس پاشو بریم بدرقه اش. بگذار راحت بخوابه. بی اختیار پاشدم. ولی هنوز بغض داشتم و لج می کردم. نمی خواستم باورکنم. گلین خانم دستم را گرفت وبه سمت کوچه برد. جلوی در چشمم به قادر افتاد که نگران نگاهم می کرد. https://t.me/joinchat/AAAAAE-wggMdiSE6sfRj_w http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490 اسراردرون