eitaa logo
درفراقِ‌یار:)
96 دنبال‌کننده
123 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مثل یک معجزه ای علت ایمان منی🙂 همه هان و بله هستند،شما جان منی❤️ ناشناس برای نظراتتون🌱 https://daigo.ir/secret/6164816983 عضو نمیشی رمان رو هم‌نخون دیگه:) ورودآقایون ممنوع می باشد❌️
مشاهده در ایتا
دانلود
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
یهو با حرفش سرم گیج رفت و جلوی چشمام سیاه شد. انتظار اینکه هردوتاشون باهم بخوان برن رو نداشتم. حتی اگه زهرا می‌فهمید علی هم میخواد بره اون هم مثل من حالش بد می‌شد. دستم رو به لبه ی کابینت گرفتم و گفتم: زهرا! علیم میخواد بره با پایان حرفم قطره ای اشک از چشمام روانه شد. زهرا که شوکه شده بود چندباری دهنش رو باز و بسته کرد ولی حرفی خارج نشد. دستم رو باز کردم و منتظر موندم. زهرا از خداخواسته خودش رو توی بغلم انداخت و گریه می‌کرد. دستم رو روی کمرش کشیدم و به اشک هام اجازه ریختن دادم. دلم خیلی گرفته بود. دوری ازشون خیلی سخت بود ولی بازم ما نباید مانعی برای رسیدن به آرزوشون می‌شدیم.. میون گریه لبخندی تلخی زدم و در گوش زهرا گفتم: منم‌خیلی دلم‌گرفته.. سخته میدونم ولی نباید با بی‌قراری هامون مانع رفتنشون بشیم نفسم رو بیرون فرستادم و ادامه دادم: خدارو خوش نمیاد علی و محمد به آرزوشون نرسن و از همه مهم تر به خاطر ما حرم‌بی‌بی به خاطر بیفته اشکام رو پاک کردم سر زهرا رو از شونم بلند کردم. آبی به دست و روم زدم و گفتم: توهم یه آبی به صورتت بزن تا من چایی بریزم استکان هایی که وقتی اومدم زهرا داشت داخل سینی می‌چید رو صاف کردم و چایی ریختم. زهرا از کابینت طرف خرمایی آورد و توی کاسه چید. خنده کوتاهی کردم و گفتم: ماشاالله خانوم حواسشون هست داداششون چایی رو با چی میخوره ها خندید و کاسه ی خرما رو داخل سینی گذاشت. اول من رفتم کنار علی نشستم و پشت سرم زهرا چایی تعارف کرد. زهرا نشست کنار محمد و بی مقدمه گفت: چند روزه قراره برین و برگردین؟ علی با اینکه از سوال زهرا جا خورده بود؛ تک سرفه ای کرد و گفت: احتمالا چهل روزی طول بکشه ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
ببخشید نتونستم بیشتر برای امروز بنویسم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی فخرالدین میخواد ادای شیث رو در بیاره: ولی خدایی خیلی خوب اداش رو در آورد😂
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
با حرفش شوکه چایی رو از گذشتم روی میز و گفتم: چــهـــل روز؟ محمد بالاخره دهن باز کرد و گفت: شاید چون برای باره اوله زودتر برگردیم ولی معلوم نیست. به هرحال سعی می‌کنیم تا حد امکان زیاد تماس بگیریم نگاهش رو به لیوان چایی توی دستش دوخت و گفت: در ضمن باید برین خونه مامان بابا زهرا این‌دفعه شاکی گفت: آخه چرا مگه بچه‌ایم؟ من‌میخوام تو خونه خودم بمونم منم برای تایید حرف زهرا گفتم: منم جایی نمیرم شاید یه دوسه روز برم ولی میخوام خونه خودمون باشم علی جرعه ای از چاییش رو به پایین فرستاد و گفت: نمیشه که به مخصوص شما فاطمه خانوم. باید پیششون باشی که اگه چیزی شد خیالمون راحت باشه و بدونیم مامان هواتو داره با پاهام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم: نمیرم نهایت اگه حالم بد شد بهشون زنگ می‌زنم بعدشم زهرام هست هی نوبتی میریم خونه هم زهراهم حرفم رو تایید کرد و بالاخره با کلی کلنجار رفتن قرار بر این شد که چندروزی اونجا بمونیم و بقیه روزها با زهرا کنار هم باشیم. محمد یهو گفت: عه راستی یادم‌رفت بپرسم! دادگاه امروز چطور پیش رفت؟! همونطور که علی داشت اتفاقای امروز رو براش توضیح می‌داد آروم از زهرا پرسیدم: حنانه کجاست؟ همون لحظه دستی کوچولویی از پشت جلوی چشمام رو گرفت. جلوی خندم رو گرفتم و گفتم: کیه دستشو جلوی چشمام گذشته؟ یهو حنانه از پشت مبل پرید اومد جلوم و با شیطنت گفت: ســـلام خاله! نشوندمش روی پاهام و گفتم: سلام عزیز‌دل خاله! علی که متوجه‌اومدن حنانه شده بود حرفش رو با محمد قطع کرد و روبه حنانه گفت: سلام حنانه خانوم و حنانه با همون صدای بچگونش جوابش رو داد. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc
ببخشید اگه شما توی یه پیام طولانی پیام های قشنگ بهم می‌دید ولی من مختصر جواب میدم🥲 راستش نمیدونم در جواب محبت هاتون چی بگم:)
راسی کسی‌که پرسیده بودی فانوس و آینه و یادگاران نمیرم؛ ان شاءالله قراره جزو بچه‌ها یادگاران بشم:))
https://daigo.ir/secret/6164816983 ناشناس برای سخنان با ارزشتون🌿
سلام‌از منه خسته و پارت ننوشته میدونم جونمو میزارین کف دستم ولی صبر کنین استراحت در بَکُنم میدم پارت
بِسم رب الزینب🥀 💔 به قلم ی.م هرگونه‌کپی برداری ممنوع می باشد.
محمد با اشاره به زهرا یه چیزی فهموند که زهرا بلند شد و رفت توی اتاق. سرم رو روی شونه حنانه گذشتم و در گوشش گفتم: امروز چیکارا کردی با خاله زهرا؟ خوش گذشت؟ با ذوق شروع به تعریف کرد: آره نمیدونم خاله چِگَد خوش گذشت. با خاله و عمو لفتیم پارک بعدشم کلی خولاکی خلیدیم همون لحظه زهرا با یه پلاستیک پر خوراکی اومد. با هیبت گفتم: اینا چیه دیگه؟ زهرا پوکرفیسانه نگاهم کرد و گفت: الان نکنه میخوای برات توضیح بدم اینا چیه؟ قیافم رو درست کردم و گفتم: مسخره درست جواب بده. این همه خوراکی کجا بوده _فروشگاه +زهرا میزنمتا محمد مثل نخود پرید وسط و گفت: شوما دست رو کی میخوای بلند کنی؟ چشم ریز کردم و گفتم: اولا نخود هرآش کسی با شوما نبود دوما رفیق خودمه سوما.. علی نذاشت چیزی بگم و گفت: هیس خوبه بچه رو پاهات نشسته هااا نگاهی به حنانه کردم که از خنده ریسه رفته بود. زدم تو سرم و گفتم: عه وا این چرا اینجوری شد با پایان حرفم زهرا هم وسط خونه ولو شد. حنانه رو نشوندم‌رو مبل و بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. یه لیوان آب برداشتم و از شیر یخچال پرش کردم. رفتم بیرون و بالا سر زهرا نشستم. یه چند قطره اش رو‌روی دستم‌ریختم و بعد به صورتم زهرا پاشیدم. زهرا که تا یک ثانیه پیش داشت غش می‌کرد یهو سیخ نشست سرجاش. زهرا‌با دهنی باز گفت: چیکار کردی تو؟ قیافه جن زده زهرا رو که‌دیدم لیوان رو گذشتم‌رو میز‌و پا به فرار گذشتم. رفتم توی یه اتاقا. وقتی دیدم‌صدا نمیاد در رو باز کردم که... ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc