eitaa logo
شمعدونی☘️عاطفه سادات موسوی
210 دنبال‌کننده
79 عکس
19 ویدیو
3 فایل
به لطف گریه نبود و برای توبه نبود خداگذشت از آدم به احترام حسین #عاطفه_سادات_موسوی اینجام👇 @Asmoosavi
مشاهده در ایتا
دانلود
اگرچه خویش را در ابتلایت امتحان کردم همیشه شرک را در سجده های خود نهان کردم دهان دادی بگویم دوستت دارم ولی افسوس تمام فرصتم را صرف حرف آب و نان کردم عجب از من که این تهلیل وتسبیح و تواضع را برای کفر ،کفر خودپسندی نردبان کردم رسیده لطف بی اندازه ات هنگام دشواری همیشه بیشتر از آنچه در ذهنم گمان کردم کنار آبی حوضی،میان عطر بارانی تو را درلحظه های ناب احساسم نشان کردم زمین سجده هایی را که لبخند تو وسعت داد میان هر قنوتم شعبه ای از آسمان کردم چه سودی بیشتر از این که پیش از مرگ فهمیدم اگر این عمر خرج دیگران باشد زیان کردم
دلتنگی او علت اشک مدامم بود تنها در این دنیا همین اندوه رامم بود شک می فشرد آهسته دستان یقینم را بدرود با تردید دنبال سلامم بود آشفته بودم مثل لبخندی که غمگین است صبحم شروعی تازه بر آشوب شامم بود پاسخ نمی دادم به لبخندی در این دنیا اصلا جواب هر کسی جز اوحرامم بود دیدم که در این چشم پوشی هیچ سودی نیست وقتی صدایش سال های سال دامم بود قلبم کبوتر می شد و می رفت دنبالش وقتی به قدر یک تبسم هم کلامم بود از خاطرم رد می شد و تا صبح فردایش عطر دل انگیز لباسش در مشامم بود
هدایت شده از علی سمرقندی
《رود》 اگرچه فرض محال است؛ رود برگردد بگو به آنکه دلم را ربود برگردد بایست روی پل و بعد سجده‌ی شکرت سی و سه بار بخوان زنده‌رود برگردد به عزمِ ماه زمین خورده‌ام خیالی نیست پلنگ بادیه باید کبود برگردد... حریف بود رقیبم چه قصه‌ی تلخی که جاممان به هوا رفته؛ زود برگردد نمانده هیچ کسی دورِ من به جز شیطان خدا کند مَلَکی از سجود برگردد □ به رویِ آتشِ عشقش سپند می‌پاشم که دود آن به دو چشمِ حسود برگردد 1397/08/08 @alisamarqandi 🦋
درِ دکّان‌ِ دل‌تنگیم را از جا درآوردم زدم دخل‌ِ دل‌ِ عاشق‌تبارم را درآوردم به هر در می‌زنم وابستگی‌ها پوچ و توو خالی‌ست و تنها باغ‌ِ سبزِ پیش‌ِ رویم، باغ‌ِ یک قالی‌ست همان‌قدری که دلقک در دهانم شعله‌ور از هم همان‌قدر عالم و آدم نمک‌نشناس‌تر از هم اگر پایان‌ِ پر دردِ عبورِ جاده‌ای باشی محال است آخرش آن‌کس که‌ راه افتاده‌ای باشی نمی‌خواهم به چشم دیگران شاد و قوی باشم که می‌خواهم خودم باشم، شکسته، منزوی باشم جنون‌ِ سرکش‌ِ رقص‌ِ سماع‌ِ عارفان در من نچرخید ای تمام فرفرک‌های جهان در من کجای این جهان سرد و لاکردار می‌دانند برای داغ روی سینه مانده، دل نسوزانند؟ چگونه لال باید کرد آهنگ صدایم را کجا پنهان کنم این سرخوشی‌ها، خنده‌هایم را؟ چه می‌شد حرف‌ِ چشمان و دهان دیگری بودم زنِ غم‌لهجه‌ی‌ِ برقع به روی‌ِ بندری بودم دلم می‌خواست که یک دختر غمگین‌کمان باشم خدا می‌خواهد انگاری زمین زعفران باشم -آخوندی
هرچند تنهایی به من نزدیک تر بود سنگینی برف از سکوتت بی خبر بود راه خیابان را به رویم بسته بودم از خود ازین سرمای مطلق خسته بودم میخواستم بی چتر دستی وا کنم تا... با چکمه های قرمزم غوغا کنم تا... میخواستم با شال تو در برف باشم یک روز هم مانند تو کم حرف باشم پشت قرار شیشه ها هی دیر کردم گفتم می آیم ...بی جهت تاخیر کردم دیگر کسی با چای در را وا نمی‌کرد زیر اجاق خسته را بالا نمی‌کرد دیگر مهم غیر از تو چیز دیگری بود هرچیز جز تو اتفاق بهتری بود از دست هم زخم از زبان هی نیش خوردیم با آرزوها زندگی را پیش بردیم...... زمستان ۸۵ @aboajor
هدایت شده از  علی مقدم
سوختم از داغِ تو تا رنگ و بویی یافتم عاقبت در سوختن، رویِ نکویی یافتم خود حجاب وصل تو بودم، نمی دیدم تو را گُم‌ نمودم خویش را تا از تو مویی یافتم من برای تو هزاران ننگ را لایق شدم آبروها ریختم تا آبرویی یافتم چشم گریان، چاره سازَد دامن آلوده را گریه کردم‌ آنقدر تا شست و شویی یافتم جز به خاک‌ِپای تو ممکن نشد تطهیر من ای عجب در خاک هم آب وضویی یافتم جامِ چشم تو، خماری مرا آخر شکست شُکرُلله از شراب تو سبویی یافتم لب چو بستم، باز شد گوشم به اسرار دلم در سکوت محض آخر های و هویی یافتم ۷ اسفند ۱۴۰۲ ۱۶ شعبان ۱۴۴۵ @sheikh_ali_moghaddam
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی
نوشت عاشقم از‌شوق پر در آوردم چقدر بوسه در آغاز دفتر آوردم سوال کرد که از این سکوت خوشتر چیست؟ هزار پنجره آواز بهتر آوردم هزار مرتبه دل را برای بردن عقل به این مقابله‌ی نا برابر آوردم از اینکه عارف و عامی شد است کافر او پناه بر لب الله اکبر آوردم در اوج سادگی آسمان قدم میزد برای بوسه به پایش کبوتر آوردم به غمزه مسئله آموز صد مدرس کیست؟ به شوق اوست که دل پای منبر آوردم تمام شعر خجالت کشیدم از حرفی که بی ملاحظه در بیت آخر آوردم که دوست دارمت ای دوست دارمت ای دوست که دوست داشتنت را مکرر آوردم
این را می‌دانم که تنها شیوه‌ی درست زیستن شیوه‌ی گُل است که زندگی می‌کند بدون چرا ... عبدالحسین زرین کوب
از صبح زود تا خود شب فکر می کنم دارم به کار ام وهب فکر می کنم معجونی از عواطف و احساس های پاک یعنی به مهر و صبر و غضب فکر می کنم گاهی به راه سرخ شهادت به آرزو گاهی به آن چه کرده طلب فکر می کنم پی می برم به ارثیه ی خانواده اش وقتی به جلوه های ادب فکر می کنم خوشبخت بوده است که در ذهن روضه نیست وقتی به شام بزمِ طرب فکر می کنم وقتی به مجلس می و طشت و سرِ حسین وقتی به چوب و گوشه ی لب فکر می کنم