🔸️آنها که #کرونا را جدی نمیگیرند، کرونا آنها را جدی خواهد گرفت. اگرچه این ویروس مرموز زندگی ما را به سُخره گرفته، اما نشان داده که جنبهی شوخی کردن ندارد. آنها که با دُم شیرِ کرونا بازی میکنند، روزی از دَم شمشیر او رد میشوند.
🔸️آنها که مرگ را برای همسایه میدانند، خاکریزِ احتیاط را رها کرده و وسط میداناند. مرگ، سایه به سایهی این ویروس میرود و سایهی این مردمان را با تیر میزند.
🔸️یک پایان تلخ، همیشه بهتر از یک تلخی بیپایان نیست. یابن آدم! اِسمع، اِفهم! با تلخی فاصلهگذاریها کنار بیا تا میان تو و شیرینیها فاصله نیفتد. دستورالعملها را رعایت کن تا کارَت با کرامالکاتبین نیفتد.
🔸️بلی مرگ حق است اما عقل هم پیامبر حق است. احتیاط شرط عقل است و دفع خطر احتمالی عقلا واجب است. باید آسه رفت و آسه آمد تا کرونا ما را شاخ نزند. "وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ" خود را به دست خویش به هلاکت نیفکنید. سلامت، امانت است و امانت باید در امنیت باشد.
🔸️هموطن! من ماسک می زنم تا سایهی تو همواره بالا سر خانوادهات باشد. تا دعای والدینت برای سلامتی تو، مستجاب شود. تا اگر من خوشحالم، تو نیز خوشحال باشی. راستی، تو ماسک میزنی؟!
#من_هم_حتما_ماسک_میزنم
#کرونا
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
4_5859329526349170168.mp3
4.27M
🔸شب جشن و عیده
🌙#ویژه_ولادت_امام_رضا(ع)
💠 سرود فوق العاده
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
🍃شهید عباس بابایی
ما یه نگاه کردن داریم، یه دیدن.
من شاید تو خیابون ببینم اما نگاه نمی کنم.
#کوچه_شهید
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
هدایت شده از عکسنوشته فرهنگ و حجاب
32.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای یستشیر
#من_خدا_را_دوست_دارم
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
بسم الله الرحمن الرحیم
من زندهام
قسمت پنجاه و چهارم
یکی از زنان عرب برای ما توضیح داد که قبلاً شیر این گاوها با دستگاههای پیشرفته ی مدرن دوشیده می شده، حالا آنجا برق ندارد و گاوها پرشیر شدهاند و ما میخواهیم شیرشان را بدوشیم. هر کدام از اینها روزانه پنجاه تا هشتاد لیتر شیر میدهند.
گاوهای درشت هیکلی که هر کدام از ما زیر یک لنگشان جا میشدیم، منتظر بودند که آنها را بدوشیم.
با راهنمایی زنان عرب که دامداران سنتی بودند تا غروب آنروز توانستیم با ده بشکه شیر و انگشتان زخم و زیلی به مسجد برگردیم و برای فردای رزمندگان شیربرنج درست کنیم.
شیر ها آنقدر چرب بود که تا چند روز از آنها سر شیر میگرفتیم. هیچ نقطهای از شهر امن نبود. بعضی از گاوها باردار و نزدیک به وضع حمل بودند.
برادر جعفر مدنی زادگان آنها را از آغل درآورد و به گاراژی نزدیک ایستگاه دوازده انتقال داد.
دستگاه شیردوش را هم تعمیر کردند و با برق ژنراتور به کار انداختند. جالب اینکه گاوهایی که موقع دوشیدن شیر از ما رم می کردند دستگاه صدای دستگاه مکانیزه شیردوش را که شنیدند همگی به صف شدند.
بعد از اینکه ایستگاه دوازده مورد هجوم بعثی های عراقی قرار گرفت آنها را به زمین چمن ورزشگاه منتقل کردند.
یک روز دیگر گذشته بود. حال آبادان روز به روز بدتر می شد. دود غلیظ ناشی از سوختن تانکرهای عظیم نفتی، این سرمایه ی ملی، تمام شهر را فرا گرفته بود.
هر کس که در مسجد کار می کرد عزیزی هم در جبهه داشت که از حال و روزش بی خبر بود.
آژیر حمله ی هوایی که موزیک متن روزهای زندگی ما شده بود هر روز شدیدتر می شد و ریتم یکنواخت و طولانی اش آزارم میداد.
اضطراب و دلواپسی احساسی دائمی بود که از ما جدا نمی شد.
خواهران متاهل با دیدن برادر هایی که از جبهه برای بردن غذا میآمدند سراسیمه و مضطرب حال همسرانشان را جویا میشدند و بعضی وقتها به جای خبر سلامتی، خبر شهادت همسرانشان به آنها می رسید.
صحنه ها بسیار غم انگیز و ناراحت کننده بود اما بردباری خواهران در برابر حوادث و اخباری که از جبهه میآمد ستودنی بود. باورم نمی شد ظرفیت آدمی تا به این حد باشد که خبر مرگ عزیزش را بشنود و دم نزند و ضجه نکند. جنگ، تلخ و طاقت فرسا بود.
در مسجد با خواهر دشتی مشغول گفت و گو بودم. به او گفتم:
از وقتی به اردوی منظریه ی تهران رفتم خیلی وزن کم کردم. فکر کنم وزنم به زیر چهل کیلو رسیده. شلوارم توی دست و پام گیر می کنه، دنبال یه سنجاق قفلی به این در و اون در می زنم.
زندگی خصوصی تعطیل شده و همه چیز از روال طبیعی اش خارج شده بود. به ندرت می توانستم به خانه بروم و خبر بگیرم. منتظر فرصتی بودم که به خانه بروم و سر و گوشی آپ بدهم و احوال آقا و بچهها را بگیرم و یک سنجاق قفلی هم بردارم و به قولی که به سلمان و آقا داده بودم عمل کنم.
روی یک تکه کاغذ نوشتم "من زندهام" و راهی خانه شدم.
آقا هر چند وقت یک بار به خانه سر میزد. چندتا مرغ داشتیم که تخم دو زرده میگذاشتند. تخم مرغها را جمع میکرد و بیمارستان O.P.D که محل کارش بود می برد و به مجروحان شیر و تخم مرغ دوزرده میداد که تقویت شوند و زودتر بهبود پیدا کنند.
بین راه بودم که از رادیو ی جیبی که همیشه به گوشم چسبیده بود آژیر وضعیت قرمز اعلام شد و به دنبال آن صدایی نزدیک تر و مهیب تر از همیشه زمین را شکافت. همه در حالی که فرش زمین شده بودیم گوش ها را گرفته و سر ها را توی سینه جمع کرده بودیم.
بعد از قطع صدای ضدهوایی و فرار میگ ها، دودی سفید رنگ در مسیر کوچه ی ما به هوا برخاست.
شتابان و سراسیمه به سمت خانه دویدم. هر چه می دویدم خانه دورتر می شد. پاهایم کرخت شده بود. چشمهایم را فشار می دادم تا خانه را ببینم اما دیگر خانه ای در کار نبود...
پایان قسمت پنجاه و چهارم
#نهضت_کتاب_خوانی
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
✨✨
«اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرتَضَی اَلْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلیٰ مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحتَ الثَّریٰ اَلصِّدّیٖق الشَّهیدِ صَلوٰةً کَثیٖرَةً تٰآمَّةً زٰاکِیَةً مُتَوٰاصِلَةً مُتَوٰاتِرَةً مُتَرٰادِفَةً کَأَفْضَلِ مٰا صَلَّیْتَ عَلیٰ اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیٰائِکَ»
#میلاد_امام_رضا_علیه_السلام
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
آیت الله بهجت رحمه الله علیه:
زن ارمنیهای که در هواپیما در کنار همسر مرحوم علامه طباطبایی نشسته بود، جریان زیارت امام رضا علیهالسلام و گرفتن حاجات از توسل به آن حضرت را نقل کرده بود. بعد از نقل قصه روضهخوانی (روضه پنجتن) در مدرسه مروی به پیشنهاد آن زن ارمنیه و شفای جوانش برای علامه طباطبایی رحمهالله، ایشان فرمود: «خاک بر سر شیعه!» که قدر شیعهبودن خود را نمیداند و یا از اهلبیت علیهمالسلام قدردانی نمیکند.
در محضر بهجت،ج ۱، ص ۵۵
#میلاد_امام_رضا_علیه_السلام
#سلام_امام_مهربانم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
4_6048840109267091953.mp3
2.49M
🥀🥀🥀🥀
🌷مولانا یا امام رضا مدد..
حاج_مهدی_رسولی
#میلاد_امام_رضا_علیه_السلام
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
جنگ با خدا
آیت الله سید عبدالله فاطمی نیا
پدرم هدیه ازدواجم تابلویی را دادند که با خط خود از اباعبدالله علیه السلام نوشته بودند:
بپرهیز از ظلم به کسی که یاوری جز خدا ندارد.
می خواستند همیشه یادم باشد چون زن در منزل شوهر همه داشته اش را می آورد و جز خدا پناهی ندارد حتی نباید به او گفت بالای چشمت ابروست وگرنه وارد جنگ با خدا شده ایم.
#همدلی_همسران
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB