• { یا مَن یُعْطے مَن لَم یَسئَلهُ } •
این بند ، همهیِ فرق ماه رجب
با ماههای دیگه است ...
" ای خدایی که نَخواستِه هم میبخشے "
#خدای_خوب_ومهربان_من
6.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احساسی و غمگین 😔
ویژه حاج قاسم 🌹
ــــــــــ
بلندشو علمدار ... 💔
میخوام سر رو شونت بزارم ...😭
ــــــــــ
🌹
از اعمال پُرفیض ماه رجب خواندن
۱۰۰۰ مرتبه استغفار است
《اَستَغفِرُ اللّهَ رَبّے وأتُوبُ إلَیه》
#سیدعلیآقاقاضی🌱
ازخاک تاافلاک
🌹 از اعمال پُرفیض ماه رجب خواندن ۱۰۰۰ مرتبه استغفار است 《اَستَغفِرُ اللّهَ رَبّے وأتُوبُ إلَیه》
اَستغفِراللهَ الذی لا اله اِلّا هُوالحَیُّ القیوم ذُوالجَلالِ وَالاِکرام وَاَتوبُ الیه
۷۰مرتبه
این استغفار هم زیباست😍
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_85 نیاز سرش را زیر انداخت و گفت: _چرا داریم...فق
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_86
جوابِ این دختر را چه بدهد...اما باید آب پاکی را روی دستش میریخت و همه چیز را تمام
میکرد،قضیه نباید کش پیدا میکرد...
_تا به االن هرکاری که انجام دادی فقط به ضرر من بود ،به ضرر کسی که ادعا میکنی
عاشقشی.. همه چیو فراموش میکنی...منو از ذهنت بیرون کن دختر
، من هیچوقت نمیتونم تورو بپذیرم ،نمیتونم دوستت داشته باشم...
نیاز با لکنت و ترس گفت:
_چرا ؟؟واسه چی بهم فرصت نمیدی تا خودم رو بهت ثابت کنم ، من بخاطر تو نامزدیِ سه
سالم رو بهم زدم ،کسی که حاضربود برام بمیره رو پس زدم
فقط برای داشتنِ تو ،اینهمه خودم رو به آب و آتیش زدم...نه حق نداری به همین راحتی ازم
بخوای فراموشت کنم...
کوروش با چشمهای گرد شده به نیاز خیره بود...این دختر دیگر چه آدمی بود نامزد داشت
و عاشق کوروش شد....عصبی شد، گُر گرفت اما باید خود را
کنترل میکرد...نفس پر صدایش را بیرون دادو گفت:
_ تو نامزد داشتی و چشمت منو گرفت؟!تا االن خیال میکردم برای بدست آوردن من از
رفیقت گذشتی....اما هضمِ اینکه بخاطر من نامزدیت رو بهم زدی
خیلی سخت و سنگینه دختر؟! دیگه چه کارهایی از دستت برمیاد؟! تو خطرناکی دختر خیلی
خطرناک...
بلند شد،دیگر حرفی نمی ماند،برگشت که برود هوای این محیط بدجوری سنگین و نفس
گیر بود...هنوز قدم از قدم برنداشته بود که نیاز دستش را گرفت و مانع شد...صدایش را شنید:
_صبر کن ،هرکاری که بگی میکنم ،فقط لب تر کن تا خودمو....
با عصبانیت برگشت دستش را کشید و به نیاز توپید:
_ دیگه داری پا فراتر از حدِّ خودت میزاری دختر جون ،چی خیال کردی ؟! فک میکنی منم
مثلِ تو امثالِ تو ام که از اطرافیانم سوء استفاده کنم؟؟! برات متاسفانم دختر...این
عشق چشمات رو کور کرده...میدونی چرا عاشقِ گیسو شدم؟!
چون هیچوقت به هیچ پسری اجازه نمیداد نگاه چپی بهش بندازه...میدونی چرا هی پَسَم
میزد و من بیشتر به سمتش کشیده میشدم ؟؟!چون میدونستم
زن زندگیه و میشه بهش اعتماد کرد،اما تو کامال برعکس گیسویی...به راحتی داری خودتو
حراج میکنی تا شاید فرجی بشه!! امروز بزرگترین اشتباه عمرت
رو انجام دادی...اگه یک درصد هم احتمال داشت چشمام رو روی همه ی کارهات ببندم با
همین اشتباهت دیگه محالِ...
کوروش رفت و نیاز را با دنیایی آوار شده روی سرش تنها گذاشت...حق با گیسو بود تنها
بازنده ی این بازی کسی نبود جز نیاز...
»گیسو«
حلقه را در انگشتش میچرخاند،دستش را جلو عقب میبرد و نگاهش میکرد..آذین به گیسو
نزدیک شد کنار گوشش آهسته گفت:
_عزیزم وارسی کردنِ این انگشتر بیچاره تموم نشد؟! اگه نپسندیدی یه دونه دیگه رو
امتحان کن...
نفس های آذین که به صورتش خورد گُر گرفت... چشمانش
رابست و همانطورمثل آذین آرام گفت:
_فاصله بگیر ...
لبخند روی لبهای آذین ماسید با تعجب نگاهش میکرد ، حق داشت نمیدانست دلیل این
حرف چیست...از گیسو فاصله گرفت و دست به سینه با اخم
ایستاد...گیسو سر به زیر انداخته بود و لبخند میزد. حلقه را از انگشتش بیرون آورد و روبه
فروشنده گفت:
_همین خوبه اقا ،پسندیدم...
**
به همراهِ آذین از طال فروشی بیرون زدند،آذین اخم هایش درهم بود،دستانش را در جیبِ
شلوارش فرو کرده بودو جلوتر از گیسو حرکت میکرد، دلخور
بود...گیسو که کِرمش گرفته بودو بدش نمی آمد سربه سرِ این پسر تُخس بگذارد،جلو
رفت و به آذین نزدیک شد واز پشت پیراهنش را کشید...آذین با
همان اخم ایستاد و به سمتش برگشت و بی هیچ حرفی به او خیره شد......
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_87
_مثلِ اینکه یکی همراهته ها، سر تو کجا انداختی همینجوری داری میری؟؟
پوزخندی زدو گفت:
_اخه خانم حساسن ،زیاد نزدیکشون بشم ناراحت میشن...
گیسو لبخندِ دندان نمایی زد چادرش را برسر جابه جا کردو گفت :
_عهههه ، از کجا فهمیدی ؟!
اذین دوباره اخم کردو گفت:
_بیا بریم هنوز کُلی از کارا مونده، وقت اضافی ندارم که بخاطرِ مسخره بازی های شما تلف
کنم...
گیسو اینبار اخم کردو دور شدنِ آذین را نگاه کرد،نه مثلِ اینکه این پسر لوس تراز این
حرفها بود، گیسو اهل ناز کشیدن نبود ،پس باهمان اخم به دنبال
آذین حرکت کرد ، انگار نه انگار برای خرید عروسی آمده بودند، جدا جدا حرکت
میکردند...هرکدام با اخم مخصوص به خودشان ،یکی از یکی تُخس
تر...گرچه مقصر گیسو بود ،اما غرورش اجازه نمیداد عذر خواهی کند...دل را به دریا زد و
دوباره به آذین نزدیک شد دست آذین را گرفت و متوقفش
کرد،اذین باز باهمان اخم برگشت و نگاهش کرد...گیسو لب ورچیدو با ناز گفت:
_قهری ؟!
_ _نه...
گیسو دست به سینه ایستادوباحرص گفت:
_اره...مشخصه کامالً...
آذین با بیخیالی گفت:
_خودت گفتی بهت نزدیک نشم منم همین کارو کردم دیگه...
گیسو با دیدنِ آرامشِ بیش از حدِ این پسر، از شدت حرص به مرز انفجار رسیده بود...
روی انگشتان پا ایستاد تا هم قد آذین شود ،سرش را به گوش آذین نزدیک کرد،بدش نمی
آمد کمی این پسر تُخس را ادب کند،اینطوری حساب کار را
بدستش میداد،باید از حَربه ی زنانگی اش استفاده میکرد،امتحانش ضرری
نداشت...
آرام و پُر ناز گفت:
_از حسم نسبت به خودت که میدونی ...ببخشید...حاال دلخور نباش دیگه...
دستان مشت
شده ی آذین حاکی ازآن بود که
گیسو موفق شده و نقشه اش بی نقص اجرا شده...
گیسو لبخندی زدو دست آذین را در دست گرفت و حرکت کرد ، میدانست که چه غوغایی
در دل این پسر به پا کرده ،شیطنت دخترانه اش را بار دیگر
به رُخ آذین کشیده بود...
آذین لبخند بر لب داشت و دستان گیسو را با تمامِ وجود فشرد ، گیسو بی شک هدیه ای
بود که خدا به او بخشیده...بار دیگر خدارا شکر کرد...فهمیده بود زندگی با گیسو یعنی هیجانی که هیچوقت تجربه نکرده...
***
آذین لباسِ مورد نظرش را به گیسو نشان داد،گیسو رد نگاه آذین را گرفت و به لباس
عروس زیبایی چشم دوخت ،باورش نمیشد آذین چنین لباسی را
بپسندد، دامن پُف دارِ ساده ،با باالتنه ی دکلته که قسمت برهنگی اش با حریرِ کار شده اش
پوشانده شده بود...
یک نگاه به لباس می انداخت و یک نگاه به آذین،باالخره زبان باز کردو گفت:
_خوشگله ولی منکه نمیتونم بپوشمش...
اذین به سمتش برگشت و گفت:
_چرا نمیتونی؟! مشکلش چیه؟!
سرش را زیر انداخت و گفت:
_خُب لباسش بدن نماست ، نمیشه که...اقا جونم...
آذین لبخندی زدو حرفش را قطع کردوگفت:
_اوال مشکلی نداره که شما تو جمع زنونه همچین لباسی بپوشی ،ثانیاًهمچین لباسی که بدونِ
شنل نمیشه حتماً داره ،ثالثاًمن شوهرتم و اختیار دارت از
نظر منم این لباس هیچ موردی نداره.........
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
ازخاک تاافلاک
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #بازگشت_گیسو #قسمت_87 _مثلِ اینکه یکی همراهته ها، سر تو کجا انداختی
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #بازگشت_گیسو
#قسمت_88
گیسو باورش نمیشد آذین چنین عقیده ای داشته باشد، روزی را بیاد آورد که آذین را
همسنگ حاج رضا میدید،خیال میکرد خانه ی آذین هم مانند
عمارت حاج رضا زندانی است که هیچ راه فراری ندارد...بار دیگر بخاطر داشتن آذین خدارا
شکر کردو باز شرمنده ی آذین شد بخاطر قضاوت نابجایش...
****
لباس را پوشید ،چرخی زدو در دل به سلیقه ی آذین افرین گفت ، باالخره از لباس دل کندو
آن را از تن بیرون آورد ،از اتاق پُرُو بیرون زدو به سمت آذین
حرکت کردو گفت:
_خُب تموم شد... بریم ؟؟؟
_ _چیشد نپسندیدی؟!
_چرا اتفاقا پسندیدم همینو برمیدارم...الحق که خوش سلیقه ای با انتخاب منم اینو ثابت
کردی...
اذین گونه ی گیسو را کشیدو گفت:
_اوال انقدر زبون نریز، اینجوریم نیشتو باز نکن چشمم به اون دوتا چاله چولت میوفته ....ثانیاً چرا نزاشتی منم ببینم ؟!
گیسو که از طرز صحبت کردن آذین در مورد چال گونه هایش قند در دلش آب میشد ، باز
خندید و گفت:
_میخوام روز عروسی برای اولین بار تو تنم ببینیش...
به سمت پیشخوان رفتند تا لباس را حساب کنندو تحویل بگیرند...
اذین کارت عابرش را روبه دختری که پشت پیشخوان ایستاده بود گرفت و گفت:
_بفرمایید خانم ،لطفاً حساب کنید...
دختر با عشوه کارت را گرفت و»قابلی نداردی « گفت،گیسو که در همان لحظه ی ورود
دلش میخواست چشمان دریده ی این دختر را که با حالت خاصی
آذین را نگاه میکرد از کاسه بیرون بیاورد....تمام حواسش پِی او بود...دختر کارت را به
سمت آذین گرفت ،گیسو پیش دستی کردو از دستش قاپید و تشکر
کرد ،دست آذین را گرفت و به سمت بیرون کشید..
_عه گیسو چت شد یهو دختر؟!
بااخم به سمتش برگشت و گفت:
_ندیدی چطوری عین وَزَق بهت زُل زده بود،وِلِش میکردم بهت شماره ام میداد حتماً...
آذین از اینکه حس ِحسادت گیسو تحریک شده بود، تک خنده ی مردانه ای کردو گفت:
_آخی بیچاره ،به نگاه ناقابل که این حرفها رو نداره خانم...
گیسو اخم هایش رابیشتر درهم کشیدو با حرص گفت:
_عه اگه بجاش یه مرد بود و همون نگاه رو به من مینداخت چی؟!بازم اشکالی
نداشت...؟؟؟؟؟
لبخند روی لبهای آذین ماسید ، اخم هایش را درهم کشید یک قدم به گیسو نزدیک
شد،انگشت اشاره اش را به سمت گیسو گرفت و غرید:
_باراول و آخری بود که همچین چیزی روازت شنیدم گیسو...با غیرت من بازی
نکن...هیچوقت...فهمیدی؟؟
گیسو پوزخندی زدومثل آذین انگشت اشاره اش را به سمتش گرفت و گفت:
_فقط مردا نیستن که غیرت دارن حضرت آقا، زنا هم یه چیزی تو وجودشون دارن به اسم
حسادت...اسمش حسادته اما در واقع همون غیرته پس توام بار
اول و آخرت باشه که با غیرت من بازی میکنی فهمیدی یا بفهمونم بهت...؟!!
پشت چشمی نازک کردو به راه افتاد،اذین دست به کمر و با لبخندی جذاب رفتنش را تماشا
میکرد،زیرلب زمزمه کرد:
_»هوا خواهِ توام جانا و میدانم که میدانی/که هم نادیده میدانی و هم ننوشته میخوانی«
***
از آذین جدا شدو به خانه برگشت ،فقط هفت روز به روز عروسی مانده بود
وارد عمارت که شد با گیتی سینه به سینه شد ،دوماهی میشد که گیتی و میعاد از هم جدا
شده بودند و گیتی دوباره به این خانه برگشته بود...گیتی
پوزخندی زدو گفت:
_خوش گذشت؟!
گیسو پوفی کردو گفت:
_دوباره شروع نکن گیتی ،دختر تو چه لذتی میبری از جنگ و جدال راه انداختن، بس کن
دیگه............
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: اعظم ابراهیمے
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹