eitaa logo
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
166.2هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
داستان زندگی آدمها👥 شما فرستاده ایید⁦👨‍👩‍👧‍👦⁩📚⁦ کانال تعبیر خوابمون 👇🤍 https://eitaa.com/joinchat/1319240024C241ce5aee0 تبلیغات پربازده👇✅ https://eitaa.com/joinchat/3891134563Cf500331796 ادمین گرامی کپی از مطالب کانال حرام و پیگرد دارد❌❌❌
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️🍃 با سلام و تشکر از شماااا ب خاطر گروه بی نظیر و عالیتون خداا خیرتون بده🙏🙏 اما مشکلی که من حدود ۱۳ ساله درگیرش اینه که من رو خونواده ی همسرم براش انتخاب کردن و اینکه بعد عقد بهم گفتم که کسه دیگه ای رو می خواستن چون اون خانم ساکن شهر بزرگ بودن از سر اینکه صاحب زندگی بشن دارن با من زندگی می کنن وناگفته نمونه که من هم گفتم کسی دیگه ای رو در نظر داشتم اماا الان پیمان زندگیم رو با شما بستم اینا رو تا اینجای مطلب داشته باشید اینکه همسرم زود از کوره در میره عصبی زود جوشی و اینکه هیچ مناسبتی ویا جای اصلا همراهی نمیکنه و تمام مناسبت‌ها رو از بعد اختلاف های عقدمون تماماا گفت که کنسل نه جایی میریم نه کسی حق رفت و آمد داره اوایل زندگی من با این گفته اش مشکلی نداشتم با درس و کار خانه مشغول بودم اما ب مرور افسرده شدم و خودم اصرار که بچه داشته باشیم اما اشتباه میکردم مادرم خیلی وقته که فوت کرده بود و چون با کسی در ارتباط نبودم کارو بدتر کرد افسردگی گرفتم کسی نبود زایمان کردم هیچ کس نبود پیشم چون تمام رفت و آمدها رو قط کرده بود حتی خونوادش هم نمی یومدن پیش من چون رفتیم شهر زندگی کنیم بعد زایمان دایمااا تنها بودم آخر سر زدم ب سیم آخر گذاشتم رفتم قهر که نرفتم باعث شد که اساس ها رو جم کنه بیاره خونه مادرش دوباره اوضاع بدتر شد بهتر نشد 😔 پسر من ۱ سالش هم نشده بود هر روز و جنگ و دعوا دوباره بعد چند ماه گذاشتم رفتم قهر مشکل من حل نمیشد کسی نبود که پامیش بزاره برای حل بدبختی من و من کم تجربه تو سن ۲۱ سالگی عاجز و ناتوان و وابسته ب پسرم که درخ است طلاق دادم اما با گرفتن بچه کل خونواده مخالف بودن مجبور شدم دوباره برگردم بدون اینکه مشکلم حل بشه وبعد از ۱سال ونیم پسر دومم بدون برنامه ریزی ب جمعمون اضافه شد اما خوب بهتر نشد بدتر و بدتر هم شد نه سر کار نی رفت نه در آمد درست حسابی و اینکه من با دوتا بجه دائما تو یجای که سرایدار بودیم و مذهبی و مقدس بود میزاشت میرفت 😭😭😭 دوباره کل خونوادم خواستن طلاق بگیرم که پشتم بودن با طعنه و زخم و زبون می زدند چرا باید با سن ۲۳ سال بار زندگی و مسولیت ی زندگی رو ب دوش بکشم اما تو کتم نمی رفت قبول کنم که کسی بچه هام رو ب فرزندی قبول کنه مخصوصا کوچیکه که شیر خوار ۲ ماهم نشده بود هنوز می خواستن اما ندادم پای همه جی وایسادم الان پسر کوچیکم کلاس سوم و پسربزرگم پنجم هستش اما با همه ی سختی های که ۸سال تموم جون کندم و درس خوندم و زندگی کردم باهاش خونه ای درست کرده که هیچ جوره آرامش و قرار ندارم اخلاق نداره دعوا مرافه دایماا میگه من تو رو ققطط و فقط بخاطر داشته های پدری گرفتم آخه خودشون سطح مالی‌شان خیلی پایین تر هستش و پدرم خیلی ب عرضه داشتن مرد اعتقاد داشت نه مهریه نه شیر بها سنگین نگرفتش برای کل اعضای خونواده اینطوری بودش اما برای من واقعااا بر عکس شد دیگه نمی تونم این حجم از بی توجهی و بی حیای و آبروریزی تو در و همسایه و دعوا مرافه رو تحمل کنم از محدوه دشهر ب شهرستان برگشتم با داشتن دوتا مدرک که خیلی سرترم اما باز خرد و تحقیرم میکنه دست ب زن داره فحاشی و توهین و جسارت میکنه واینکه بچه هام دیگه مخصوصا دیگه ازمن حساب نمی‌برند سر خود شدن و خیلی آزرده خاطر شدم و دائما پیش بچه ها تحقیرم میکنه میگه اگر تا الان با من ساختی بخاطر بدبختی خودم بوده کسی پشتم نبوده درصورتی که من بخاطر خودمو بچه هام و زندگیم پابند بودم خودش هیچ قیدوبندی حالیشون نیست کل خونواده ش طلاقی اونم چند بار چند بار هیچی براشون مهم نیستش😔😔 ... ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#داستان_زندگی ❤️🍃 مهسا گفتم نه خیر ...من با منصور هر جا بره میرم ...آخرش یا خوب میشه دست تو دست
❤️🍃 مهسا حمید آروم گفت مرجان خواهش میکنم آروم باش !...دختره گناه داره تنهاس ...کسیو نداره...تو که اینقدر بد نبودی !...بزار کمکش کنیم...اون امانت رفیقم!نمیتونم ولش کنم به امون خدا ! مرجان گفت خب آره ...روز اول امانت رفیقت روز دوم عشقت !...باشه حمید ...باشه...‌به خاطر تو این نکبتی تحمل میکنم ! مرجان ایتو گفت و یهو اومد تو اتاق با دیدن من که بغض کرده بودم و همه ی حرفاشون رو شنیده بودم جا خورد ! حمید هوفی کشید و دستش رو توی موهاش فرو برد و آروم گفت مرجان لعنت بهت ! مرجان چشم غره ای به حمید رفت و اومد گفت مهسا میخوایم کارای ترخیصت رو بکنیم بریم تهران دیگه!...کار داریم...یکم زودتر باید ترخیص شی بغضم رو قورت دادم و نگاهمو ازش گرفتم و گفتم منو با حمید تنها بزار حرف داریم ؟ مرجان پوزخندی زد و آروم زیر لب و آروم طوری که بشنوم گفت آره....مخ اینم بزن و رفت تا مرجان رفت فوری به حمید توبیدم و گفتم احتیاجی به کمکت ندارم ...مگه تو کی هستی که بخوای به من کمک کنی؟...من خودم از عهده خودم بر میام ! حمید گفت مهسا درکت میکنم...به خاطر حرفای مرجان ناراحت شدی ولی لطفا تحمل کن ...بزار وضعیت رو یکم بد ار کنم! گفتم نیازی ندارم ....نمیخوام خودم از پس خودم برمیام.ولم کن ...تنهام بزار ... برو ! حمید خواست مخالفت کنه که با اون دستم که گرته نبود محکم زدم توی سر خودم و گفتم بابا ول کن ...برو....من احتیاجی بهت ندارم...برو دیگه خستم کردین...نمیخوام منت شمام سرم باشه ! و بعد یهو زدم زیر گریه و هق هق میگردم حمید یکم پول گذاشت و آروم گفت باشه مهسا هر جور راحتی !...ولی لطفا اینو رد نکن ... یخ نبم نگاه به حمید انداختم حس کردم داره گریه میکنه شاید دلش به حال من میسوخت ! حمید پول رو گذاشت و از اتاق رفت بیرون همینجوری گریه میکردم زیر لب گفتم لعنت به بختت مهسا که با گریه بهم گره خورده! با رفتن حمید بیشتر استرس افتاد به جونم که از این به بعد چی میشه و چی سرم میاد !...نگاهی به پولا انداختم ...نه کم بود نه زیاد...کفاف بود پول بیمارستان رو با برگشتم به تهران و چند روزی توی تهران موندن رو میداد! با خودم میگفتم یعنی نمیشه معجزه شه ...نمیشه منصورم خوب شه بعدم خودم رو ملامت کردم و گفتم اتفاقی که برای منصور افتاده حتما تقصیر منه...من نباید وقتی صیغه ی یه نفر دیگه بودم با منصور میرفتم مسافرت و دل میدادم و قلوه میگرفتم !...منصور نباید منو میبوسید! با خودم میگفتم حتما خدا بخاطر این چیزا داره مجازاااااتمون میکنه! با گریه از خدا خواستم منصور رو بهم ببخشه ...میگفتم توبه میکنم ...دیگه مبادا این گناه ها رو کنم ! توی حال خودم بودم که یهو در اتاق باز شد ! وای محسن بود! حالم داشت بهم میخورد ! محسن تاسف بار نگاهم کرد و گفت خاک تو سرت ...به خاطر تو این مردم به این روز افتادن! از استرس دستام و صدام روی لر.زش افتاده بودن و التماس وار به محسن گفتم توروخدا ولم کن ...برو ...ببین هر کاری بگی میکنم فقط منو ولم کن !... برو نمیخوام ببینمت محسن پوزخندی زد و گفت مث اینکه یادت رفته یه زمانی کلفت خونه ی من و بیتا بودی نه؟...منصور هارت کرده بود؟...ولی الان که دیگه منصوری نیست !...باباتم که از دشمنت بدتر ! فکر میکنی کی دیگه میتونه جلوی منو بگیره مهسا؟...ها؟ نفس عمیقی کشیدم تا یکم حالم بهتر شه و بعد آروم گفتم محسن چز از جونم میخوای ؟ محسن گفت خودت نمیدونی ؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم که محسن بلند شد بهم نزدیک شد و گفت بچه میخوام مهسا!...بچه! گفتم خب ....خب به بیتا بگو برات بیاره !...منو ول کن محسن تورو خدا ... بزار راحت باشم! محسن با هیی.زی بهم نگاه کرد و گفت ولی من میخوام بچه ام مثل تو خوشگل باشه!...میخوام زن علی مامان بچه ام باشه !...برای توهم بد نمیشه!...ببین شوهر به خوشتیپی من گیرت نمیاد ! دیگه کی تورو میگیره آخه!...بهتر از من گیرت نمیاد احق ! چیزی نمیگفتم و سرم پایین بود تا محسن گفت میای بریم !...اصلا اگه بخوای خونت رو از بیتا جدا میکنم !...منصورم که دیگه به هوش نمیاد ...هوشیاریش همینجوری داره میاد پایین !...بیا بریم مهسا هوفی کشیدم و این بار با تن صدای بلند تر گفتم نمیام محسن...نمیام...دست از سرم بردار !...نمیام....من شده میرم کلفتی میکنم ولی به خونه ی تو برنمیگردم! محسن پوزخندی زد و گفت منصور رو انداختی رو تخت بیمارستان شایدم با زودی قبرستون ! بعد انتظار داری بری کلفتی کنی و راحتت بزارن ؟ ... ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد🔞⛔
#درد_دل_اعضا ❤️🍃 با سلام و تشکر از شماااا ب خاطر گروه بی نظیر و عالیتون خداا خیرتون بده🙏🙏 اما مش
ادامه_درد_دل🌸🍃 اما من دیگه صبرم لبریز شده نزدیکه ۴۰ روزه اومدم خونه ی پدری درخواست طلاق توافقی دادم و مشاوره‌های طلاق هم ۳ جلسه گذشته و جلسه ۴مشاوره طلاق توافقی یک بهمن هستش که دایماا پیام نیده پشیمونم اما دیگه برای بار پنجم هیچ اعتمادی ندارم و اینکه پسر بزرگم مشکل خون دارن و کوچیکه کم خونی اما رغبتی ب برگشت ب اون خونه ندارم خونوادش از هر توهینی و ناسزای دریغ نکردن بخاطر خواهراش کتک خوردم ویا خواهرش اومده کتکم زده حتی بعد برگشت و توهین ب مرده و زنده و بی حرمتی کردن اما دایماا صحبت میکنه میگه میخادم اما دروغه بخاطر بچه هاست که الان پیششون مونده، شدیدا افسرده شدن و افت شدید درسی کردن و تو مدرسه روز خوش از بقیه دانش آموزها ندارن موندم عاجز از دست بی مسولیتی و بی تعهدی و بی کاری و اذیت کردن‌اش ب کجا پناه ببرم تو این ۱۳ سال هیج جای مسافرت نرفتم اما ایشون کاملا آزاد و راحت و آلاف بودن مسافرت‌های زیارتی کربلا ۳ بار جاهای دیگه کاملا انفرادی و رفت و آمدهای شخصی کاملا تکروی کردن واقعااا موندم چیکار کنم از ی طرف بچه هام از ی طرف دیگه دلبسته ی ایشون و حرفاشون اعتمادی ندارم نمی تونم هیچ رقمه کنار بیام هرکی که تجربه ای داشته از بابت مشکل من بگه موندم گاهی وقت ها ب خودکشی فکر میکنم حل مسله ای ندارم براش خونوادم شدیدا با حضانت گرفتن بجه ها مخالف شدیددارن ونمی زارن بگیرم اما رفتنم دیگه اون زندگی جای نداره خواهشا راهنماییم کنید 😭😭😭😭 👇❤️ @adminam1400 ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽
🌱 دعاي مادر اجابت شد آية اللّه حسيني تهراني در كتاب معادشناسي از قول يكي از اقوام كه از اهل علم سامرّاء بوده و مدّتي نيز در كاظمين ساكن بوده و اكنون در تهران مقيم است نقل مي كند : هنگامي كه در سامرّا بودم مبتلا به مرض حصبه شدم . بيماريم شديد شد و هر چه اطبّاء آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد . مادرم و برادرانم مرا از سامرّاء به كاظمين براي معالجه آوردند و در آن شهر نزديك صحن مطهّر يك اطاق در مسافرخانه اي تهيّه كرديم . آنجا نير معالجات مؤ ثر واقع نشد و من بي حال در بستر افتاده بودم . طبيبي از بغداد به كاظمين آوردند ولي معالجه وي نيز سودي نبخشيد . تا آنجا كه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و چهره اي بسيار زيبا و خوشرو و بعد از آن پنج تن آل عبا : حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و حضرت امام حسين عليه السلام به ترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند و من مشغول صحبت كردن با انها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند . در اين حال كه من بصورت ظاهر بيهوش افتاده بودم ، ديدم مادرم پريشان است و از پلّه هاي مسافرخانه بالا رفت و روي بام قرار گرفت و به گنبدهاي مطهّر موسي بن جعفر عليه السلام و حضرت جوادالائمه عليه السلام نگاهي نمود و عرض كرد : يا موسي بن جعفر عليه السلام ! يا جوادالائمه عليه السلام ! من بخاطر شما فرزندم را اينجا آوردم شما راضي هستيد بچّه ام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و كلاّ ( البته اين مناظر را اين آقاي مريض با چشم ملكوتي خود مي ديده است نه با چشم سر . زيرا چشم سر بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال بود ) همينكه مادرم با آن بزرگواران كه هر دو باب الحوائجند مشغول تكلّم بود ديدم آن حضرات به اطاق ما تشريف آوردند و به حضرت رسول اللّه صلي الله عليه و آله عرض كردند : خواهش مي كنيم تقاضاي مادر اين سيّد را بپذيريد ! حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله رو كردند به ملك الموت وفرمودند : برو تا زماني كه پروردگار مقرّر فرمايد پروردگار به واسطه توسّل مادرش عمر او را تمديد كرده است ! ما هم مي رويم . انشاءاللّه براي موقع ديگر . ها پايين آمد و من نشستم و آنقدر از دست مادر عصباني بودم كه حد نداشت و به مادر مي گفتم : چرا اين كار را كردي ، من داشتم با اميرالمؤ منين عليه السلام مي رفتم . با پيغمبر صلي الله عليه و آله مي رفتم ! با حضرت فاطمه عليها السلام و آقا اباعبداللّه عليه السلام و آقا امام مجتبي عليه السلام مي رفتم . تو آمدي جلوي ما را گرفتي و نگذاشتي كه ما حركت كنيم ! ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽
🍏 تدابیر بارداری 🔹موارد توصیه شده بعد از بارداری 1- اولین مورد برای بعد از زایمان خوردن هفت عدد رطب (خرما) است که سبب بردباری فرزند میشود. 2- اولین چیزی که انجام میدهند، آغشته کردن دهان بچه با شیره خرماست که به آن تحنیک گویند. نکته: این کار باید قبل از ورود هرگونه غذا یا دارو به دهان بچه صورت گیرد. نکته 2: موارد توصیه شده جهت تحنیک: الف: خرما نکته: سنت پیامبر در مورد حسنین علیهم السلام ب: آب فرات نکته: سبب دوستی اهلبیت توسط بچه میشود. ج: تربت امام حسین نکته: ایمنی از بیماری و دشمن و ... د: آب باران نکته: جایگزین آب فرات و تربت امام حسین (ع) اگر در دسترس نبودند. 3- استفاده از جاوشیر (جاشیر) نکته: نوعی صمغ است - باندازه یک عدس در آب حل کرده و دوقطره در بینی راست و دو قطره در بینی چپ ریخته شود که سبب ایمنی از بیماری و پیشگیری از پریدن در خواب نیز هست؛ نوعی واکسینه کردن (واکسیناسیون اسلامی) است. 4- خواندن اذان و اقامه در گوش راست و چپ نوزاد. نکته: سبب ایمنی از شیطان است - بهترین زمان برای استفاده از جاوشیر و گفتن اذان و اقامه، قبل از بریدن ناف است. ▫️توضیحات پیامبر (ص) می‌فرمایند:  «اولین چیزی که خانم زائو باید بخورد رطب است، چون خداوند به حضرت مریم (ع) فرمود: و تنه درخت خرما را به طرف خود (بگير و) بتكان، بر تو خرماى تازه مى‌ريزد، از پیامبر (ص) پرسیدند ای رسول خدا اگر زمان رطب نبود چه کنیم؟ پیامبر (ص) فرمودند هفت خرما از خرماهای مدینه و اگر نبود هفت خرما از خرماهای شهر خودتان، خداوند می‌فرماید: قسم به عزت و جلال و عظمت و ارتفاع مکانم که خانم زائو روزی که زایمان می‌کند رطب نمی‌خورد مگر اینکه اگر فرزند پسر باشد بردبار خواهد بود و اگر دختر باشد هم بردبار خواهد بود.» (استاد تبریزیان) ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽
❌❌مهم حتما بخونید لطفا❌❌❌ سلام خدمت دوستان عزیز و اعضای بزرگوار کانال ایام به کام دوستان گلم به دلیل حجم بالای پاسخ اعضا و محدودیت در ارسال روزانه یه تصمیمی گرفتیم 👇 پاسخ هایی که شما به سوالات میدین ممکنه چند روز طول بکشه که در کانال ارسال بشه چون باید به جز پاسخ اعضا مطالب دیگه ای هم در کانال بزاریم و به این خاطر که اعضای محترممون زودتر به پاسخشون برسن تصمیم گرفتیم یه کانال دیگه اختصاص بدیم به این قضیه یعنی اونجا فقط مختص پاسخ اعضا باشه پاسخ هایی که توی کانال اصلیمون جا نداریم بزاریم رو اونجا قرار میدیم یعنی یه بخشیش در همین کانال و تعدادی دیگه ش در کانال دیگه ای قرار میگیره فقط دقت کنید عزیزان هردو کانال رو چک کنید حتما ❌❌❌👆👆چون در هر دوکانال پاسخها تکراری نیستند ممنون میشم همگی اون کانال هم عضو باشید برای دسترسی بهتر به پاسخها✅✅✅👇👇👇👇 در ضمن اینجا مخزن میشه برای دسترسی بهتر به مطالبی که میخواید بعدا پیداشون کنید😍✅ https://eitaa.com/joinchat/3518169438Cd5294f4139 عضو بشید همگی🙏👆 کانال خصوصیه دوستان و مختص اعضای خودمونه🌸 🙏🌸
❌ پدربزرگم می گفت یه روز بعد از آبیاری مزارع داشتم برای ناهار برمی گشتم طرف خونه، که زمین بغلی، تپه مانند بود دیدم یه چوپان قد بلند بالای تپه خوابیده و کلاهشو هم کشیده رو صورتش و دستاشو هم گذاشته زیره سرش پدربزرگم می گفت من فکر کردم حتما این چوپان از ده بغلی اومده و اینجا خوابیده پدربزرگم می گفت هرچی چوپان رو صدا زدم که چرا اینجا خوابیدی و اهله کدوم دهی؟هیچ جوابی نداد و کوچکترین اعتنایی به من نکرد بنابراین یه سنگ برداشته و به طرف چوپانه پرتاب کرده بود می گفت سنگ به چوپانه نخورد ولی یکدفعه چوپانه مثل دیونه ها از زمین بلند شد وبه طرف من دوید پدربزرگم می گفت تا چوپانه از زمین بلند شد دیدم از دستاش ...👇⛔️ https://eitaa.com/joinchat/2311979298C8b0197e42c پرام ریخت😰
💰🔴دعای معجزه آسای ثروت 🔴💰 اگر کسی این دعا را بر روی مشتی خاک از لانه مورچه هفت بار بخواند و در چهار گوشه ی محل کارخود پخش کند در آن جا مثل مورچہ مشتری پیدا خواهد شد ورزق و روزی اش فراوان میشود👇😍 https://eitaa.com/joinchat/1319240024C241ce5aee0 بفرستید برای شوهرتون کار و کاسبیش سکه بشه🤩خیلیا حاجت گرفتن باهاش👆💯
🌞روزی یک صفحه قران بخوانیم🌞 سوره ❤️ جزء 🍃 صفحه ی ۴۹۶🌼 @azsargozashteha💜
2770038.mp3
3.32M
🌞روزی یک صفحه قران بخوانیم🌞 سوره ❤️ جزء 🍃 صفحه ی ۴۹۶🌼 @azsargozashteha💜
🌱 هر کس ۵۰۰ « ث» وقت زوال سه شنبه، بنویسد و در دیوار خانه ای که رو به قبله باشد آویزان نماید در امور ثابت، و از حرام و گناه حفظ شود و اگر در کوزه ی آب افکند ومرد و زن بد خلق بخورند با هم مهربان گردند و در وقت نوشتن ذکر « یا دائم یا صمد» . وگفتن آن ۶۰ مرتبه، موجب محبت می شود. جهت رفع ترس طفل و کودک ۶۰ مرتبه بنویسد و در زیر سر او بگذارد، نترسد. « اسئلکَ بِحقّ الثاءِ علیکَ ثابتَ المُثبتَ القویُّ المُقتَدِرُ فلا شیء یُقاوِمِه یا ثابتُ» هرکه به دعوی یا خصمی بیرون آید و خواهد که ظفر یابد و اگر چندان بخواند که حال پیدا کند، دل او از هیچ نترسد . و اگر ۱۶۳۴ «ث» بنویسد و بر هر یکی یک بار این اسم اعظم را بخواند، هر که را شب خواب نیاید، اگر با خود دارد، به خواب رود و اگر ترسیده باشد نترسد. منابع:عرفان ابجدی هر که شب دوشنبه مهتاب ۳۰۰ مرتبه بنویسد و به چرم گیرد و با خود همراه کند به مراد می رسد . و نزد اکابر با عزت و حرمت باشد. وهنگام نوشتن بخواند « یا رحمن یا دائم» « اسئلکَ بِحقّ الرّاء علیکَ یا رفیع الدّرجاتِ ذالعَرش یُلقِی الروحَ مِن اَمره یا رفیع» این اسم بغایت رفیع است و هر که هرروز ۳۰ بار بخواند ، در نظر مردم با شکوه و عزت باشد. و هر چندان که بگوید حال بر روی بگردد و جمله خلایق مطیع اوشوند از انس وجن و وحوش و طیور و افلاک و انجم . واگر مداومت نماید شاهدهای عجیب و غریب کند. منابع:عرفان ابجدی ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽