کار هر روزم شده بود...تمام ساعت فروشی های شهر را بارها و بارها زیر و رو کرده بودم تا آن ساعتی را که ماه ها قبل دست یکی از دوستانم دیده بودم پیدا کنم... هرچه بیشتر گشتم ؛ بیشتر از پیدا کردنش نا امید شدم... یک ساعت ساده ولی به چشم من عجیب زیبا...
چند ماه گذشت...
با خودم گفتم فعلا یک ساعت دیگر می خرم تا روزی که ساعت مورد علاقه ام را پیدا کنم... یک ساعت خریدم... تا چند روز اول پرتش می کردم یک گوشه و حتی آن را به دستم نمی بستم اما بهتر از هیچی بود...هر بار نگاهش می کردم حس بدی بهم دست می داد چون آن چیزی که می خواستم نبود...
آن روزها گذشت...
به جایش روزهایی آمد که اولین کارم بعد از بیدار شدن بستن آن ساعت بود... من به آن ساعت عادت کرده بودم...آنقدر عادت کرده بودم که حتی وقتی ساعت مورد علاقه ام را پشت ویترین مغازه ها دیدم بی توجه از کنارش رد شدم... دستم به ساعت و چشمم به عقربه هایش عادت کرده بود...
سال ها گذشت...
حالا هر وقت آن ساعت را گوشه ی کمد می بینم تمام ذهنم درگیر می شود... درگیر آدم هایی که به چیزی یا کسی که دوست دارند نمی رسند و به اجبار برایش جایگزین پیدا می کنند...
درگیر آدم هایی که بدون دوست داشتن به چیزی یا کسی عادت می کنند... آنقدر که علاقه شان را فراموش می کنند...
درگیر آدم هایی که پای عادتشان می مانند نه پای دوست داشتنشان.
#حسین_حائریان
🍁|| @aztochepenhan
همیشه فکر میکردم معلم کسی است که سر کلاس درس میدهد، امتحان میگیرد، کم و زیاد نمره میدهد و تمام !
اما با گذر زمان فهمیدم معلمها قدرت عجیبی دارند. آنها میتوانند دیدِ آدمها را به زندگی تغییر دهند، فهمیدم معلمها همیشه در مدرسه نیستند ...
معلم میتواند همان کودکی باشد که تمام ناراحتی و دلخوریاش به چند دقیقه نرسیده تمام میشود. کودکی که کینه به دل نمیگیرد و درس بخشش میدهد
معلم میتواند همان جوانی باشد که برای آرزوهایش میجنگد و درسِ تلاش میدهد. معلم میتواند همان سالمندی باشد که به فرزندان و نوههایش بی انتها عشق میورزد و هیچکس مهربانی و عشق را به خوبی او یاد نمیدهد
دنیا پر از معلم است ؛ معلمهایی که جدا از سن و سال، جدا از تحصیلات، درس زندگی میدهند
هر کدام از ما میتوانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم ؛ به شرط آنکه در زندگی چیزی برای یاد دادن داشته باشیم ...
#حسین_حائریان
🍁||@aztochepenhan