شب ها این موقع خیلی دوست دارم به صدای ساعت گوش بدم و به در و دیوار زل بزنم، نمیدونم چرا انقدر خاطرات توی ذهن من تکرار میشن، فقط من اینطوری ام؟ فقط من هرروز صبح که پامیشم چایی میخورم دست و صورتم رو میشورم و آهنگ میذارم و همه چیز رو بارها و بارها برای خودم مرور میکنم؟
گاهی حس میکنم یه چیزهایی ته قلبم مردن، دلم میخواست کسی مقصر بود، دلم میخواست میتونستم سر کسی داد بزنم و بگم تقصیر تو بود اما هیچکس نیست، یا حداقل من تقصیرهارو گردن کسی نمی ندازم.
شایدم همهی اینا طبیعی و من دارم بزرگ میشم.
پاشید کتاباتون رو بیارید و برای همزاد پنداری با قشر ضعیف جامعه (گلسا) شمع روشن کنید و کتاب بخونید
بادماراخواهدبرد
برای توام بیارم؟
(ببخشید که دیر دیدم😭)
چایی پررنگگگگگگ با نباتتتت برتم بریزی خوشحال میشمممممم😭😭
بادماراخواهدبرد
-
چقدر اون آنه شرلی و اون شیوا اون گوشه و کتاب شعر فروغت شگفت انگیزه همشون رو میخوااام😭