یه چیزهایی هست که دلم میخواد بگم اما نمیدونم اون چیزها چیه و چجوری باید بگم
الان دارم به این پی میبرم که دوست داشتم یک جهانگرد میبودم و از اینور دنیا تا اون ور دنیا سفر میکردم
هدایت شده از متهم ردیف اول _
گلسا کارش شبیه خورشیده
مهم نیست تو پرده رو بکشی یابکنی بندازی اونور پنجره روببندی یاباز کنی یا لج کنی پرده روبکشی و چراغای خونتو روشن کنی
اون اصلا این چیزا براش مهم نیست .اون میتابه .میتابه ، میتابه میتابه
بعد دیگه اینکه گلسا اگه پیرزن باشه
ازایناست که درخونش به روی همه بازه
بعد دیوارای خونش سبزکمرنگه با کاغذ دیواری گل گلی صورتی
خونش چراغ نداره و همه جا شمع کاشته
چاییش همیشه تازه دمه وفقط چایی میزاره جلوت .تاهروقتم که بخوای میتونی بمونی
البته اگه بخام بهتربگم مفتی نه!
چون یه گربه دم خونش نشسته و یه کارتخوان گرفته دستش و محاله بزاره قسر دربری ؟