eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.6هزار دنبال‌کننده
659 عکس
5 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
"درختای بی ریشه میرن با این طوفان، بده دستاتو خودم میشم ریشه‌ی تو"
تیرا miss you؟
بادماراخواهدبرد
تیرا miss you؟
Tiramisu ☕️ پنیر ویلی : ۲۰۰ گرم خامه پاکتی : ۲۰۰ گرم زرده تخم مرغ : دو عدد شکر : دو سوم پیمانه قهوه فوری : یک قاشق غذاخوری پتی‌بور : دو بسته وانیل : یک دوم قاشق چایخوری وانیل و زرده تخم و شکر را خوب هم میزنیم تا کرم رنگ شود ، بعد پنج دقیقه روی بخار کتری میگذاریم و هم‌میزنیم. خامه و پنیر را با هم ترکیب میکنیم ، وقتی یک‌دست شد تخم مرغ و شکر را که روی بخار کتری هم زده بودیم اضافه میکنیم. قهوه فوری را در یک دوم پیمانه آب جوش حل میکنیم و وقتی کاملا خنک شد بیسکوییت هارا داخل قهوه زده و در ظرف میچینیم و از مایع تیرامیسو ( مایع پنیری -خامه ای ) به صورت لایه ای در ظرف میریزیم . سپس +۸ ساعت در یخچال میگذاریم و روی آن را با پودر کاکائوی الک شده میپوشانیم 🌟 رسپیش رو کمی تغییر دادم ولی در کل از اینجاست https://t.me/konjearameshhh (چنلشون تو تلگرامه).
بادماراخواهدبرد
تیرا miss you؟
یه تیکه از بهشته واقعاااااااا
شاید باید رفت. شاید گاهی ساختن و ساختن چیزی جز کوفتن و خراب کردن نباشد. شاید رفتن تنها راه ماندن خاطرات باشد و شاید آن وقت اگر در کوچه ای پس کوچه ای تورا دیدم سرم را برنگرداندم و یا در دل بد و بیراهی بارت نکردم. شاید آن وقت توهم پیام مرا سین میزدی و به آهنگم گوش میدادی. شاید نباید برگشت و نباید بر می‌گشتم. آری دلم تنگ است، دلم تنگ است برای آن که بودی، آن که بودم؛ آن که بودیم. اکنون اما تو دیگری هستی و من هم بیگانه ای که با خودش و با آدم ها صحبت می‌کند. شاید باید همه چیز را پذیرفت، و اگر قادر به تغییرش نبودی بگذری ، و اگر توان تغییرش را داشتی بمانی و در ادامه ی پذیرفتن بسازی و درست کنی. شاید باید بدبختی را پذیرفت، شاید باید رفتن را پذیرفت، شاید باید نقاشی ها و کتاب های هدیه و نامه هایت را تنها برای میزان کردن پایه ی میز استفاده کنم.‌شاید باید خاطرات تا ابد در جعبه‌ی کهنه‌ی گوشه‌ی کمدم باقی بمانند. شاید نباید در هارا باز کرد.‌ شاید نباید جنگید، شاید نباید خندید، شاید نباید تلاش کرد، شاید نباید دعا کرد، شاید نباید فکر کرد. شاید باید همه چیز را ترک دیواری دید و به آن خندید، شاید باید همه چیز را "گاری فرسوده ای" دید که " میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک می‌گوید"، شاید باید " در کنار پرده باقی ماند اما کور اما کر" شاید باید " چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته يکسان داشت". شاید باید مثل من از نقشی بر قالی بی اهمیت تر و ساکت تر و نامرئی تر بود.
واقعا بهزاد درست میگه " همه چیو ول کن برو خونه رو خونه رو خونه رو..."
از هرچیز آشنایی خوشم می آید، از نگاه خیره مادر، از آن گوشه تخت که بهتر از هر گوشه ی دیگر تخت است، از حیاط خشک خانه‌مان، از بوسه‌ی دوستانم بر گونه هایم، از نصیحت های پدر، از شعرهای فروغ، از اشک های پی در پی ام، از خندیدن هایمان، از آغوش تو، از رد شدن در سکوت از کنار آن دوست قدیمی، از آن زخمی که تو بر تنم زدی، از هرچیزی که کمی احساس آشنایی به من بدهد. وقت هایی که از آشناها دور هستم، کف دست هایم را روی زمین می ‌گذارم، شاید آشنایی در زیر زمینی خفته باشد. و هرگاه احساس غریبگی می‌کنم سرم را به سمت بالا می‌برم و آسمان را می‌بینم، شاید آن پرنده که از فراز آسمان گذشت همان عقابی باشد که آن سالها در حیاط مدرسه برایش دست تکان می‌دادیم، یا شاید ان هواپیمایی که رد شد و صدایش مرا جذب خود کرد هنوز هم مثل کودکی خلبانی داشته باشد که بالا و پایین پریدن های مرا ببیند و لبخندی بزند. اما من از تو و از آشناهایم همان قدر دورم که هواپیما از بچه‌ی کوچکی که بالا و پایین می‌پرد. آشناهایم همان قدر دست نیافتنی هستند که مرده ای در گور. و خاطراتم همانقدر تکرارنشدنی و تجربه ناپذیرند که تاریخ، که قدمت، که رویداد های کهن.
بابا مدام می‌گه " قوی باش قوی باش، من می‌خوام تو قوی بار بیای". من رو ول کنید من برای قوی بودن به دنیا نیومدم.
گریه هام بدرقه‌ی راهت.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
سلام عرضم به حضورتون من حشمتم. کوچیکِ‌شما. دیروزحول وحوش۵.۶داشتم دومین پک وبه سیگارم میزدم ویدونم درگوش روزگار. یه دخترخانوم باکفش تق تقی ،لباس چین چینی و روسری گل گلی ازجلوم رد شد.فکرکنم چشمش توچشمم اتصالی نکرد. اشنا میزد چون چندسوایی گربه هامیگفتن یکی هست بهمون رسیدگی میکنه البته جا خواهری. دنبالش راه افتادم گفتم خاطرمو میخواد دیگه؟از پشت سربه فرح میخورد .نیم رخ فروغ بود واگه یکمی بیشترزل میزدی دولتشاهی هم میشد. سحر.تو روزنامه جدید خوندمش .تیتریک خبرها . "میخواهم زنده بمانم"باحضور حامد بهداد البته جای اون منو میزاشتن نونشون بیشتر تو روغن بود . اخه شماعفت کلام و نگا!یه دستش کتاب فروغ بودیه دستش نون خامه ای،میخواستم. چه کنم چکنم پریدم جلو وعادی سازی که انگارهمین الان به طور کاملاا اتفاقی دیدمش. گفت عععععععع پیشیییی _ یکمی سیسم شلوارش افتاد پس بد نگاهش کردم گفتم خانوم کوچیک چی میخونی؟ گفت نازی نازی . امامن که میدونسم اسم کتابش نازی نازی نبود . گفتم خورد وخوراکت چیه؟گفت گوووگووولیییی . گفت بیابریم خونمون منم پنجمو کشیدم روچشام که یعنی رو چِشَم.تعارف اومد نیومد داره. دنبالش راه افتادم اونو میخواستم اما کیکشم اره. جلو تر رفتم .یه فکری به سرم زده بود . یه چندتاسوسول بچه گربه اونورترداشتن میچریدن واسه خودشون.منم سنگوبرداشتم وپرت کردم بهشون که دمشونو بزارن روکولشون ومزاحم مانشن.البته مزاحم خانوم، بماند که کیکم میخواستم. ازقضا گربه ها فهمیدن ازکجاخوردن .درگیرشدیم . سه نفربه یه نفر.خِرشونو گرفتم وزدم تودیوار، دیوار کج شد .یکیشون چاقو داشت منم تفنگ اب پاشمو دروردم .زدم توچشاش چشاش ندید چاقو خورد به پام .نتونست بزنه ها! خورد . افتادم زمین .دختر جیغ زد اومد کمکم بغلم کرد وآخ که من رسیدم به نون خامه ای .قسمت زخم شدن پامو نویسنده حذف کنه ممنون میشم . خلاصه که یه لیس میزدم به کیک یه مغازه رد میکردیم .یه دم تکون میدادم یه فلکه رد میشد.به همه میخندیدم .به ریش هرکی رد میشد .زبون ادمیزاد حالیشون نمیشد ولی من بودم که میگفتم ماییم وبی نوایی میو میو کن اگه حریف مایی ! 'اشنا'_ باد ما را خواهد برد _ ویل متهم