یکی از ترسای وحشتناکی که چندروز پیش بهم دست داد رو امروز به مبینا گفتم و واقعا حس میکنم خالی شدم از اینکه به یکی گفتم .
انقدر وحشتناک بود که تا یکی دو روز وقتی بهش فکر میکردم اشکم درمیومد و واقعا خداروشکر که اتفاق بدتری نیافتاد :)))))
داوش فندک داری؟
ببین اون اصلا مهم نیست مهم اینه دایی منو زیارت کردی🌚
گمشو😂
ولی من ب خاطر داییِ چیزم رفتم اون مکان ترسناک و پنیک گرفتم .
داوش فندک داری؟
گمشو😂 ولی من ب خاطر داییِ چیزم رفتم اون مکان ترسناک و پنیک گرفتم .
وقتی حرف منو گوش نمیدین:
داوش فندک داری؟
وقتی حرف منو گوش نمیدین:
مبینا خیلی اصرار کرد بردمش ببینه اونجا چیزی نداره و داییش و اون یارو اونجا نیستن😔😂
داوش فندک داری؟
مبینا خیلی اصرار کرد بردمش ببینه اونجا چیزی نداره و داییش و اون یارو اونجا نیستن😔😂
من هر کاپشن زردی که میدیدم : یگانه فک کنم فلانیه
دو دقیقه بعد : نه داییم باهاش نبود پس اون نیست😂
نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم یهو اهنگ نده قول یاسینی پخش شد و سه تامون اشک میریختیم و باهاش همخونی میکردیمم💘💘