eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد
139 دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
385 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
ارتباط موفق_12.mp3
11.13M
🎙 ۱۲ 💠 لازم نیست، ادعا کنی؛ به اینکه درونِ پاکی داری یا خیر! ارتباط و اثرگذاریِ نفسِ تو، و نَفسِ دیگران، از طریق کلام نیست! 💠 طهارت و انرژیِ درونِ پاک یا درونِ بیمار ما برای نفوس دیگران، به راحتی قابل لمس و دریافت است. 🔸 🔸 🆔 @khanevadeh_313
🔴 💠 گاهی بین زن و شوهر سر قضیه‌ای می‌شود و زن یا مرد به همسرش می‌گوید: "مطمئنم فلان مطلب را به من " و همسرش نیز با عصبانیت می‌گوید: "گفتم!" و سر همین قضیه، بگو مگو و مشاجره‌ی سختی رخ می‌دهد. 💠 پیشنهاد می‌شود با یک تغییر جزئی در خود از ایجاد مشاجره و تشدید شدن ناراحتی و عصبانیّت یکدیگر‌ جلوگیری کنید! مثلاً به همسرتان بگویید: "اگر فلان مطلب را گفتی شرمنده من ." یعنی کلمه‌ی "شرمنده نشنیدم" را بجای کلمه "نگفتی" به کار ببرید تا همسرتان نشده و فضای زندگی متشنّج نگردد. 🆔 @khanevadeh_313
43.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌕 حال خوب ؛ جلسه ۱ 🌕 👌 این مجموعه سخنرانی به ما یاد می‌دهد که چگونه با حالمان را خوب کنیم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸توصیه ی آیت الله مصباح پیرامون نماز و توبه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
das_be8faa35c9d1498dbe9af2be26adf430.mp3
3.73M
رهام نکن یاحسین ع التماس دعا
🌸💕 باز هم حکمرانی! به عادت همیشگی، گوشم بدهکارش نبود! همراه دانشجویان دانشگاه امام‌صادق{ع} شدم و رفتم‌. در کمال ناباوری دیدم خودشم اونجاست. داخل اتوبوس، با روحانی کاروان جلو می‌نشستن. با حالتی دیکتاتورگونه تعیین می‌کرد چه کسایی باید ردیف دوم پشت سر اونها بشینن. صندلیِ بقیه عوض می‌شد، ولی صندلیِ من نه! از دستش حسابی کفری بودم، می‌خواستم دق دلم رو خالی کنم... کفشش رو درآورد که پاش رو دراز کنه، یواشکی اونو برداشتم و از پنجره اتوبوس انداختم بیرون. نمی‌دونم فهمید کار من بوده یا نه؛ اصلا هم ‌برام مهم نبود که بفهمه.! فقط میخواستم دلم خنک شه. یه بار هم کوله اش‌ رو شوت کردم عقب! شالِ سبزی داشت ‌که خیلی‌ بهش تعصب نشون می‌داد، وقتی روحانی کاروان می‌گفت: +باندای بلندگو رو زیر سقف اتوبوس نصب کنین تا همه صدا رو بشنون. من با همون شال باند هارو می‌بستم. با این ترفند هاهم ادب نمی‌شد و جامو عوض نمی‌کرد. تو سفر مشهد،‌ ساعت یازده شب با دوستم برگشتیم حسینیه. خیلی عصبانی شد‌ اما سرش پایین بود و زمین رو نگاه می‌کرد. گفت: +چرا‌ به‌ برنامه نرسیدین؟؟ عصبانی گذاشتم توی کاسه اش: - هیئت گرفتین برای من یا امام حسین{ع}؟ اومدم‌ زیارت امام‌رضا{ع}، نه که بندِ برنامه ها و تصمیمای ‌شما باشم! - اصلا دوست داشتم این ساعت بیام، به شما ربطی داره؟! دقِ دلی مو سرش خالی کردم. بهش گفتم: - شما خانومایی رو به اردو آوردین که همه هیجده سال رو رد کردن، بچه پیش دبستانی نیستن که‌! گفت: +گروه سه چهار نفری بشین، بعد از نماز صبح پایین باشین خودم میام می‌برمتون. بعدم یا با خودم بر‌می‌گردین، یا بذارین هوا روشن شه و گروهی برگردین! میخواست خودش جلوی ما‌ بره و ‌یک‌نفر از آقایون رو پشت سرمون بزاره. مسخره اش کردم که: - از اینجا تا حرم فاصله ای نیست که دونفر بادیگارد داشته‌ باشیم. کُلی کل کل کردیم؛ متقاعد نشد! خیلی خاطرمون رو خواست که گفت: +برای ساعت سه صبح پایین منتظرم باشین. به هیچ وجه‌ نمی‌فهمیدم اینکه بامن‌ اینطور سرشاخ میشه و دست از سرم بر نمی‌داره، چطور یه ساعت بعد، میشه همون آدمِ خشکِ مقدسِ از اون طرف بام افتاده! آخر شب جلسه گذاشت برای هماهنگی برنامه های فردا..' گفت: +خانوما ‌بیان نمازخونه. دیدیم حاج آقا رو خواب آلود آورده که توی نامحرم ها تنها نباشه. رفتارهاشو قبول نداشتم. فکر میکردم ادای رزمنده های دوران جنگ رو در میاره. نمیتونستم با کلمات قلمبه سلنبه اش کنار بیام! دوس داشتم راحت زندگی کنم، راحت حرف بزنم، اصلا خودم باشم... به نظرم زندگی با چنین آدمی اصلاااا کار من‌ نبود. دنبال آدم بی‌‌ادعایی می‌گشتم که به دلم بشینه. تو چارچوب در با روی ترش کرده، نگاهم رو انداختم به موکت کف اتاق بسیج و گفتم: - من‌ دیگه‌ از امروز به ‌‌بعد، مسئول ‌روابط عمومی نیستم، خداحافظ! فهمید کارد به استخونم رسیده. خودم رو ‌برای اصرارش آماده ‌کرده بودم، شاید هم دعوایی جانانه و مفصل... برعکس درحالی که پشت میزش نشسته بود، آروم و با طمانینه گونه پر ریشش رو گذاشت رو مشتش و گفت: +یه نفر رو به جای خودتون مشخص کنید و برید!
🌸💕 نزاشتم به شب بکشه! یکی از بچه هارو به خانوم ابویی معرفی کردم. حس کسی رو داشتم که بعد از سال ها نفس تنگی، یدفعه نفسش آزاد شه! سینه م سبک شد..! چیزی روی مغزم ضرب گرفته بود: آزاد شدم... صدایی حس می‌کردم شبیه‌ زنگ آخر مرشد وسط زور خونه... به خیالم بازی تموم شده بود...! زهی خیال باطل؛ تازه اولش بود! هرروز به هر نحوی پیغام می‌فرستاد و می‌خواست بیاد خواستگاری؛ جواب سربالا می‌دادم.. تو‌ دانشگاه جلوم سبز شد خیلی جدی و بی مقدمه پرسید: +چرا هرکی رو می‌فرستم، جوابتون منفیه؟ بدون مکث گفتم: - ما‌ به‌درد هم نمی‌خوریم! با اعتماد به نفس صداشو صاف کرد: +ولی من فکر میکنم خیلی به هم میخوریم! جوابمو کوبیدم تو صورتش: - آدم باید کسی که می‌خواد همراهش بشه، به دلش بشینه! خنده پیروزمندانه‌ای‌ سر داد؛ انگار‌ به‌خواسته اش‌ رسیده بود: - یعنی این مسئله حل بشه، مشکل شمام حل میشه؟؟ جوابی نداشتم... چادرم رو زیر چونم محکم چسبیدم و صحنه رو خالی کردم. از همونجا که ایستاده بود، طوری گفت که بشنوم: +ببینید! حالا اینقدر دست دست می‌کنید، ولی میاد زمانی که حسرت این روزا رو بخورید! زیرلب با خودم گفتم: - چه اعتماد به نفس کاذبی!!! اما تا‌ برسم خونه، مدام این چند جمله تو ذهنم می‌چرخید؛ "حسرت این روزا..." مدتی پیداش نبود... نه تو برنامه های بسیج، نه کنار معراج شهدا! داشتم بال در می‌آوردم؛ ازدستش راحت شده بودم! کنجکاویم گل کرده بود بدونم کجاست. خبری از ‌اردوهای بسیج‌ نبود... همه بودن الّا خودش! خجالت می‌کشدم از اصلا قضیه سر در بیارم تا اینکه کنار معراج شهدا، اتفاقی شنیدم از اون حرف میزنن! یکی داشت میگفت: +معلوم نیست این محمدخانی این همه وقت تو مشهد چیکار میکنه؟؟! نمی‌دونم چرا؟؟! ولی یکدفعه نظرم عوض شد..‌ دیگه به چشم یه بسیجی افراطی و متحجر نگاش نمی‌کردم. حس غریبی اومده بود سراغم... نمی‌دونستم چرا اینطور شده بودم! نمی‌خواستم قبول کنم که دلم‌ براش تنگ شده... با وجود این هنوز نمی‌تونستم اجازه بدم بیاد خواستگاریم. راستش خندم می‌گرفت، خجالت می‌کشیدم به کسی بگم دلِ منم با خودش برده‌‌...! وقتی برگشت پیغام داد می‌خواد بیاد خواستگاری، بازم قبول نکردم... مثل قبل عصبانی نشدم، ولی زیر بار هم نرفتم! خانوم ابویی گفت: +دو سه ساله این بنده خدا رو معطل خودت کردی! طوری نمیشه که! بذار بیاد خواستگاری‌و حرفاش رو بزنه‌. گفتم: - بیاد، ولی خوش بین نباشه که "بله" بشنوه‌. شب میلاد حضرت زینب{س} مادرش زنگ زد برای قرار خواستگاری. نمی‌دونم پافشاری هاش بادِ کله مو خوابوند، یا تقدیرم؟؟‌ شاید هم دعاهاش.... به دلم نشسته بود. باهمون ریش بلند و تیپ ساده همیشگی‌ش اومد! از در حیاط که وارد خونه شد، با خاله‌م از پنجره دیدیمش. خاله‌م خندید: +مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست‌. با خنده گفتم: - خب شهدا یکی مثل خودشونو فرستادن برام! خانواده‌ش نشستن پیش پدرومادرم... خانواده ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردن که: این دوتا برن تو اتاق؛ حرفاشون و بزنن!
5.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام قرائتی : از من خواستند در تلوزیون برای کنترل نسل صحبت کنم ولی من معلم قرآنم و باید بر اساس قرآن حرف بگویم. لذت رفتن به کافه، پارک و تفریح یا بوسیدن فرزند!!!! صدا ندارد. !!!
4047813246.mp3
9.35M
🎧 🎙استاد شجاعی 🔸 چرا مهمه ؟؟؟ 🔸همه‌ی شیعیان، به درکِ ” غدیر ” نرسیدند... یعنی غدیری نیستند... 🔸یعنی سر مسئله‌ی غدیر پاشون گیره و این، یک نشونه‌ی بارز و مهم داره! 🔸کدوم دسته از شیعیان؟ نکنه ما هم از این دسته هستیم؟ 👈حتما بشنوید و نشر دهید