فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید حاج رضا ملایی که برای سوریه رفتن محاسن سفیدش را کوتاه کرد
بشنوید ازبیان امام خامنه ای حفظ الله
🔺مستند *جانور گرسنه* بازهم پخش نشد!
🔸آقای مقصودی، کارگردان ثریا در صفحهی شخصی خود نوشت که مستند جانور گرسنه، مجدداً پخش نشد!
علیرغم گرفتن مجوز پخش از شبکه سه سیما و بعد از دو سال ممانعت از پخش، مستند برنامه #ثریا با موضوع "پيچيدهترين حمله سايبری جهان به سايت هستهای نطنز" و برخورد سیاسی با همکاران شهید احمدی روشن دوباره در لحظه اخر پخش این مستند دیدنی لغو شد
🦋🐬🦋🐬
🦋یک نکته اخلاقی
يكى از چيزهايى كه متاسفانه گردن خيلى از ماها هست الآن متأسفانه روزه هاى قرضى هست كه ما گاهى به عهده مان هست و اينها گاهى باعث سنگينی کار ما است. خيلى از ماها گاهى مى بينيم درى به روى ما باز نمى شود، توفيقى نصيب ما نمىشود خيلی اش مال اين دِين هايى است كه به عهده ماست. گاهی دين روزه است، گاهی دين نماز قضا است، گاهی هم دِين امور مالى مانند خمس و نذورات و... است، خدا مى داند اينها چه قدر صدمه مى زند، چون عالم روى حساب و كتاب هست.
#اخلاق
#شیخ_جعفر_ناصری
🦋🐬🦋🐬
12.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#امام_خامنه_ای _ دامت برکاته _
♦️سلامتی رهبر عزیزمون صلوات
💝اللهم صل علی محمد وآل محمد💝
#ساره
#قسمت_هفتاد_و_سوم
قبل از همه این ها هم آدم زحمت کشی بوده.
در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرده، هندوانه می فروختند و هر کدامشان خرج و مخارج خودشان را به دست می آوردند تا باری به دوش خانواده نباشند و هزینه ای به گردن پدرشان نگذارند.
گرچه پدرشان با همان زمین کشاورزی می توانست خرجشان را بدهد و خیلی به درسشان توجه داشت، حتی در بابل برایشان خانه اجاره کرد تا بچه هایش درس بخوانند؛ اما جنگ نگذاشت آقای خداداد در مدرسه بماند.
همه ی برادرها و بیش از همه آقای خداداد درگیر جبهه شدند.
کمی بعد حتی به مدرسه شبانه رفت تا درس بخواند، اما باز شوق جبهه اجازه نمی داد.
بابا می گفت: مردم می گفتند پاسداره دیگه.
پاسدار که تحقیق نداره. اهل نماز و روزه است و آدم خیلی خوبیه.
اما بابا می خواست خانواده اش را بشناسد، گفت: درباره پدرش می گن؛ خیلی آدم خوبیه؛ خیلی مظلومه؛ اصلا حوصله بحث با کسی رو نداره. سرش تو کار خودشه.
درباره مادرش هم می گن؛ آدم معمولیه، نه مردم ازشون بد تعریف کردن و نه خیلی خوب.
یک خانواده معمولی هستند. با کسی دعوا و درگیری ندارند.
ماه رمضان تمام شد.
من صبح های تابستان در خانه برای دخترهای بالای ده سال محل، کلاس پرورشی گذاشته بودم و یکی دو ساعت با آنها نماز و قرآن و رساله دینی کار می کردم. کاری شبیه کار کب ننه.
پدر آقای خداداد و مادر و خواهر کوچکش که مدرسه ابتدایی می رفت، صبح آمدند خانه ما که به قول معروف ما همدیگر را ببینیم.
وقتی جلوی در خانه رسیدند، دیدند کلی دختر قد و نیم قد؛ یکی یکی از خانه ما می روند بیرون.
مادر آقای خداداد بچه ها را که می بیند، به شوهرش می گوید: آه! این ها چقدر دختر دارند!؟
من هم داشتم بچه ها را مشایعت می کردم و نزدیک در بودم.
#ساره
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
مادرش با همان حالت تعجب چشم دوخته بود به شاگردهایم که ما همدیگر را دیدیم.
سلام و علیکی کردیم و مادرش اسم حمیده و همسرش آقای اسدالله زاده را آورد و گفت: ما از طرف آنها آمدیم و می خواهیم اجازه بدهید دختر را ببینیم.
من بی آنکه خودم را معرفی کنم، مادر را صدا زدم و با خجالت رفتم داخل آشپزخانه.
مادر آمد و یک توضیح کوتاه درباره کلاس و دخترها داد؛ مادرش تازه فهمید که ما آنقدر ها هم خانواده شلوغی نیستیم.
همین قضیه باعث خنده و شوخی شد و آن فضای خشک بینمان را تلطیف کرد.
نزدیک ظهر بود و مادر به خاطر مهمان نوازی اش نگذاشت بروند و به آقای خداداد و همسرش پیشنهاد می دهد، بمانند و ناهار را با ما بخورند. ابتدا قبول نکردند، اما مادر نگهشان داشت.
پدر هم آمد. اشتراک های پدر به خاطر فضای مذهبی انقلابی با آن ها زیاد بود و با هم گرم صحبت شدند.
پدر خیلی خانواده آنها را پسندید.
بابا با اینکه تحقیق کرده و راضی بود، دوباره نظر مرا جویا شد؛ اما من به رضایت بابا رضایت ندادم.
من خیلی بیشتر از پدر به خاطر کلاس های عقیدتی و حزب جمهوری و اخبار و کتاب هایی که خوانده بودم می دانستم و از اوضاع و احوال آدم هایی که در مسجد و سپاه و جبهه رفت و آمد می کردند، با خبر بودم و تفکراتشان را می شناختم.
می خواستم آدم زندگی ام را دقیق انتخاب کنم. برای همین به پدر گفتم: من باید با پسره صحبت کنم.
📚فهماندن مطلبی به دیگران هنگام نماز
✅ اگر كلمهای را با قصد ذكر بگويد، مانند اینکه بگويد: «الله اكبر» و موقع گفتن آن، صدا را بلند كند تا مطلبی را به ديگری بفهماند، اشكال ندارد ولی چنانچه به قصد اینکه مطلبی را به كسی بفهماند ذکری بگويد؛ اگرچه قصد ذكر هم داشته باشد، نماز باطل میشود.
🔷 رساله نماز و روزه مسأله ٣٢٨
#احکام_نماز #مبطلات_نماز
🆔 @leader_ahkam
مقام معظم رهبری
#ساره
#قسمت_هفتاد_و_پنجم
با این حرف من بابا جا خورد، گفت: باهاش صحبت کنم چیه؟ ما رفتیم تحقیق کردیم. با هم ناهار خوردیم. تو هم که پسره رو دیدی.
گفتم: کار به سپاهی بودنش ندارم. ببینم عقیده اش چیه؟ فکرش چیه؟ نظرش چیه؟ چه فکری رو دنبال می کنه؟
بابا انگار نمی توانست با آن حجب و حیایی که تا آن زمان از خودم نشان داده بودم، این قضیه را برای خودش هضم کند.
دلیل این حرفم این بود که جریان بنی صدری و بهشتی شکل گرفته بود.
گروهی از بچه مذهبی ها دنبال بنی صدر بودند و خیلی ها هم مثل ما دنباله ور شهید بهشتی شدند.
من هم نمی خواستم زندگی ام با یک عقیده متضاد درگیرشود.
بابا با تعجب نگاهم کرد و گفت: باشه!
هفته بعد آقای خداداد با عمویش و آقای اسدالله زاده آمدند خانه ی ما.
به مادر گفتم: مامان! ما که نمی تونیم جلوی این ها صحبت کنیم.
آقای خداداد سرش پایین و زانوزاده، مثل سپاهی های آن زمان در عکس ها که خیلی موقر و دو زانو می نشستند، نشسته بود.
من هم حجاب کرده، فقط چشم و بینی ام مشخص بود.
بابا هم با او آمده بود، آن گوشه نشسته بود. دید که مکث کردیم و حرف نمی زنیم، از اتاق رفت بیرون.
آقای خداداد، یک قرآنی خواند و شروع کرد به تفسیر قرآن.
تفسیرش ده دقیقه ای طول کشید و بعد خیلی رسمی خودش را معرفی کرد: علی خداداد هستم. پاسدار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی... .
گفت: اسمم سبزعلی است تو شناسنامه، برای همین سبز را حذف کردم، چون دوست ندارم.
من همه جا خودم را علی خداداد معرفی می کنم.