eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد
139 دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
385 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ 💠 باورم نمی‌شد پس از شش ماه که لحظه‌ای رهایم نکرده، تنهایم بگذارد و می‌دانستم دیگری برایم در نظر گرفته که رنگ از صورتم پرید. دوباره به سمتش برگشتم و هرچقدر وحشی شده بود، همسرم بود و می‌ترسیدم مرا دست غریبه‌ای بسپارد که به گریه افتادم. از نگاه بی‌رحمش، پس از ماه‌ها محبت می‌چکید، انگار نرفته دلتنگم شده و با بغضی که گلوگیرش شده بود، زمزمه کرد: «نیروها تو استان ختای جمع شدن، منم باید برم، زود برمی‌گردم!» و خودش هم از این رفتن ترسیده بود که به من دلگرمی می‌داد تا دلش آرام شود: «دیگه تا پیروزی چیزی نمونده، همه دنیا از حمایت می‌کنن! الان ارتش آزاد امکاناتش رو تو ترکیه جمع کرده تا با همه توان به حمله کنه!» 💠 یک ماه پیش که خبر جدایی تعدادی از افسران ارتش سوریه و تشکیل ارتش آزاد مستش کرده و رؤیای وزارت در دولت جدید خواب از سرش برده بود، نمی‌دانستم خودش هم راهی این لشگر می‌شود که صدایم لرزید: «تو برا چی میری؟» در این مدت هربار سوالی می‌کردم، فریاد می‌کشید و سنگینی این مأموریت، تیزی زبانش را کُند کرده بود که به آرامی پاسخ داد: «الان فرماندهی ارتش آزاد تو ترکیه تشکیل شده، اگه بخوام اینجا منتظر اومدن‌شون بمونم، هیچی نصیبم نمیشه!» 💠 جریان در رگ‌هایم به لرزه افتاده و نمی‌دانستم با من چه خواهد کرد که مظلومانه التماسش کردم: «بذار برگردم !» و فقط ترس از دست دادن من می‌توانست شیشه بغضش را بشکند که صدایش خش افتاد: «فکر کردی می‌میرم که می‌خوای بذاری بری؟» معصومانه نگاهش می‌کردم تا دست از سر من بردارد و او نقشه دیگری کشیده بود که قاطعانه دستور داد: «ولید یه خونواده تو بهم معرفی کرده، تو میری اونجا تا من برگردم.» 💠 سپس از کیفش روبنده و چادری مشکی بیرون کشید و مقابلم گرفت: «این خانواده هستن، باید اینا رو بپوشی تا شبیه خودشون بشی.» و پیش از آنکه نام وهابیت جانم را بگیرد، با لحنی محکم هشدار داد: «اگه می‌خوای مثل دفعه قبل اذیت نشی، نباید بذاری کسی بفهمه ایرانی هستی! ولید بهشون گفته تو از وهابی‌های افغانستانی!» از میزبانان وهابی تنها خاطره سر بریدن برایم مانده و از رفتن به این خانه تا حد مرگ کرده بودم که با هق‌هق گریه به پایش افتادم: «تورو خدا بذار من برگردم ایران!» و همین گریه طاقتش را تمام کرده بود که با هر دو دستش شانه‌ام را به سمت خودش کشید و صدایش آتش گرفت: «چرا نمی‌فهمی نمی‌خوام از دستت بدم؟» 💠 خودم را از میان دستانش بیرون کشیدم که حرارت احساسش مثل جهنم بود و تنم را می‌سوزاند. با ضجه التماسش می‌کردم تا خلاصم کند و اینهمه باران گریه در دل سنگش اثر نمی‌کرد که همان شب مرا با خودش برد. در انتهای کوچه‌ای تنگ و تاریک، زیر بارش باران، مرا دنبال خودش می‌کشید و حس می‌کردم به سمت می‌روم که زیر روبنده زار می‌زدم و او ناامیدانه دلداری‌ام می‌داد: «خیلی طول نمی‌کشه، زود برمی‌گردم و دوباره می‌برمت پیش خودم! اونموقع دیگه آزاد شده و مبارزه‌مون نتیجه داده!» 💠 اما خودش هم فاتحه دیدار دوباره‌ام را خوانده بود که چشمانش خیس و دستش به قدرت قبل نبود و من نمی خواستم به این خانه بروم که با همه قدرت دستم را کشیدم و تنها چند قدم دویدم که چادرم زیر پایم ماند و با صورت زمین خوردم. تمام چادرم از خاک خیس کوچه گِلی شده بود، ردّ گرم خون را روی صورتم حس می‌کردم، بدنم از درد به زمین چسبیده و باید می‌کردم که دوباره بلند شدم و سعد خودش را بالای سرم رسانده بود که بازویم را از پشت سر کشید. 💠 طوری بازویم را زیر انگشتانش فشار داد که ناله در گلویم شکست و با صدایی خفه تهدیدم کرد: «اگه بخوای تو این خونه از این کارا بکنی، زنده‌ات نمی‌ذارن نازنین!» روبنده را از صورتم بالا کشید و تازه دید صورتم از اشک و پیشانی‌ام پُر شده که چشمانش از غصه شعله کشید: «چرا با خودت این کارو می‌کنی نازنین؟» با روبنده خیسم صورتم را پاک کرد و نمی‌دانست با این زخم پیشانی چه کند که دوباره با گریه تمنا کردم: «سعد بذار من برگردم ...» 💠 روبنده را روی زخم پیشانی‌ام فشار داد تا کمتر خونریزی کند، با دست دیگرش دستم را روی روبنده قرار داد و بی‌توجه به التماسم نجوا کرد: «اینو روش محکم نگه دار!» و باز به راه افتاد و این جنازه را دوباره دنبال خودش می‌کشید تا به در فلزی قهوه‌ای رنگی رسیدیم. او در زد و قلب من در قفسه سینه می‌لرزید که مرد مُسنی در خانه را باز کرد. با چشمان ریزش به صورت خیس و خونی‌ام خیره ماند و سعد می‌خواست پای را پنهان کند که با لحنی به ظاهر مضطرب توضیح داد: «تو کوچه خورد زمین سرش شکست!»... ✍️نویسنده: ‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌
📌طرز تهیه مربای انار 😋😍☺️ ✅مواد لازم: آب انار سه پیمانه و نیم دانه انار یک پیمانه شکر سرخ سه پیمانه ✍️طرز تهیه: اول انارها را دون میکنیم و 1عدد از انارها را که جدا دون میکنیم کنار میگذاریم سپس آب بقیه آنها را با چرخ گوشت یا آبمیوه گیری بگیرید تا سه پیمانه و نیم بشود سپس در قابلمه بزرگی آب انار را بریزید و شکر سرخ را اضافه کنید و قابلمه را روی اجاق بگذارید تا با حرارت متوسط به مدت 30 دقیقه بجوشد. انار دون شده ای را که کنار گذاشته بودید را در قابلمه بریزید و 30 دقیقه دیگر نیز صبر کنید تا به غلظت مورد نظر برسد. حضرت امام صادق صلوات الله علیه فرمود:میوه، صد و بیست گونه است و سرور و سید همه آنها، انار است. 📚بحارالانوار،ج66،ص165 🍏طب اسلامی طب برتر @teb_vahyani_eslami
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
امام خامنه ای مد ظله العالی: 🔹البتّه بعضی از بزرگان ما هستند که اینها رأی آوردن و نیاوردنشان، هیچ مِساسی(خللی، لطمه‌ای) به شخصیّت اینها پیدا نمیکند. بعضی هستند که مجلس خبرگان از حضور آنها بهره‌مند میشود، نه آنها از حضور در مجلس خبرگان. امثال جناب آقای یزدی یا جناب آقای مصباح، کسانی هستند که وقتی در مجلس خبرگان حضور داشته باشند، مجلس وزانت بیشتری پیدا میکند. نبودن اینها در مجلس خبرگان، به اینها هیچ‌گونه ضرری نمیزند. بله، برای مجلس خبرگان نبودن اینها خسارت است. 🔹شخصیّت برجسته‌ی اشخاص به معنویّات آنها، به داشته‌های معنوی آنها، به سرمایه‌های معنوی آنها است.  مکتب انقلاب اسلامی 🆔 @maktabe_enghelab
•﷽• ❣الا اے آخرین آواےښڔمد کُجایےمَہدے آݪ مُحمّد بیا آقا هَمه چشم انتظارَند گُل زهرا دِڱر طاقَت ندارند خدایا با ظہور آیہ ے نور❣ بده شادے به دلہاے پُر از شور دلَم مے میرَد با داغِ جدایے ❣بیایابن الحَسن آقا کُجایے سلامتی و ظهور حضرت عشق صلوات
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
الحمدلله🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤السلام علیک یامولای🖐❤ 🍃🌼ای که روی توبهشت دل وجان است مرا 🍃🌼ای که وصل تو مراد دل وجان است مرا 🍃🌼چون مراد دل و جانم تویی ازهردوجهان 🍃🌼ازتودل ❤برنکنم تادل وجان است مرا
روی پرده ی کعبه؛ این آیه حک شده: نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِــیمُ و من،هنوز و تا همیشه به همین یک آیه دلخوشم: "بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهربانم"
دو تا سوال رو اول صبح ببینیم 🎀🎀 🌹 اگه کسی بخواد روز قیامت در بالاترین جای بهشت قرار بگیره🎋 تنها راهی که داره اینه که 👈🏼 در دنیا خیییلی مبارزه با هوای نفس کنه. ❇️ و توی دنیا هم همیشه کسانی تونستن به بالاترین درجات معنوی برسند که "اهل مخالفت با هوای نفس" بودن وگرنه هواپرستی هییچ وقت کسی رو به جایی نمی‌رسونه.☺️ ☢️ خب اگه کسی نیاز داشته باشه که مبارزه با نفس کنه خدا باید چطور این زمینه رو فراهم کنه؟ 💥 با امتحان... 💥 ✔️ در واقع اینکه خدا از ما امتحان می‌گیره به خاطر اینه که واقعاً ما رو آدم حساب کرده... واقعاً دوستمون داشته... واقعاً برامون ارزش قائل شده... وگرنه می‌تونست سیستم رو طوری خلق کنه که اصلاً هیچ امتحانی در کار نباشه! دیگه اصلاً آفرینش انسان واقعاً بیهوده بود...😒 💕و چقدر خوبه پروردگار مهربان ما که به روش‌های مختلف و به طور همیشگی برای ما انواع زمینه‌های خوشگل مبارزه با نفس رو فراهم می‌کنه. چقدر خوبه که خداوند با عظمت انقدر به ما اهمیت میده..😌❤️ خدایا ممنونتم...