eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
8.1هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه برنده‌ی عشق از #میم‌دال 🌱 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 🎀 #تبلیغ کانالهای شما👇 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مستِ مهتاب
🥀 🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀 🥀 همان جایی که هنوز یونس ایستاده بود. و من درست از کنار دیوار پنجره ی اتاقم، سرکی به بالکن کشیدم. در تاریکی محض بالکن و اتاق، سایه ی مرا از پشت پرده ی اتاق نمی دید قطعا. هنوز کنار همان نرده های بالکن ایستاده بود اما آشفته. کمی بعد وارد خانه شد و من تکیه بر دیوار ماندم. حال هیچ کس آنشب خوب نبود. فهیمه عصبی بود و با خاله دعوا داشت که چرا باید سه ماه دیگر صبر کند.... من از فهیمه دلخور بودم که چرا به یوسف گفته بود که من او را راضی کردم. و یونس از من که چرا در کار فهیمه و یوسف دخالت داشتم. شب بدی بود. اصلا شاید بهتر است بگویم شام خاله طیبه، زهر مار همه ی ما شد. من هم با فهیمه قهر کرده بودم هم با یونس. و دلخور از هردوی شان آنشب گذشت. فردای آنروز فهیمه به کارگاه خیاطیش رفت و من.... بعد از خوردن صبحانه با خاله طیبه، سمت اتاقم رفتم. حوصله ی هیچ کاری را نداشتم حتی کمک برای تمیز کردن خانه به خاله طیبه. در افکار خودم غرق بودم و داشتم تک تک اتفاقات دیشب را تحلیل می کردم که صدای زنگ در بلند شد. خاله صدایم زد: _فرشته.... برو در و باز کن. _من حال ندارم. خاله سمت اتاقم آمد. _حال نداری؟... مریضی؟ _نه... سرم درد می کنه. با حرص پفی کشید و رفت سمت حیاط. کنجکاو از کنار پنجره نگاهش کردم. همین که در باز شد و یونس وارد حیاط خانه، فوری پرده را انداختم و گوش هایم را تیز کردم. _سلام پسرم ... _سلام خاله.... فرشته هست؟ _بله تو اتاقشه. _با اجازه تون. و همین جمله ی یونس بود که باعث شد، نگاهی از گشت پرده ی اتاق به حیاط بیاندازم. یونس وارد حیاط شد و سمت پله ها آمد. صدای بلند یا الله گفتنش را تا شنیدم، دویدم سمت کمد آهنی کنج اتاق و بقچه ی لباس هایم را از درون کمد بیرون کشیدم و نشستم پای همان بقچه. 🥀 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🥀 🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀🥀🥀〰〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀@be_sharteasheghi🥀 〰〰〰〰〰〰〰〰 🥀🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀🥀 🥀🥀🥀 🥀🥀 🥀
〰〰〰〰〰〰💖 〰〰〰〰〰☁️ 〰〰〰〰💖 〰〰〰☁️ 〰〰💖 〰☁️ ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ ایلیا از جلو پیاده می‌شه و روی صندلی عقب کنار شبنم می‌شینه. _گاگول من، ماشینم چطوره؟ با تعجب می‌گه: -واسه توعــــه؟ _نه. -پس واسه کیه؟ _عمم! ایلیا می‌گه: -یاسمن خودت و مسخره کن! جونم! واسه خود ندیدبدیدشه! _هوووو! تو داداش منی یا داداش اون؟ -داداش تو و شوهر شبنم! شبنم محکم می‌زنه روی شونه‌م و می‌گه: -یاسییییییی! مبارکهههه! _سلامتههههه! بعد هم همه باهم می‌خندیم... به سرکوچه خاله نرگس که می‌رسیم می‌بینیم آرمان هم مثل شبنم منتظر ایستاده. ایندفعه آرمان ناز نمی‌کنه مثل شبنم و می‌آد سمت ماشین. با خوش رویی می‌گه: -به بــــــــه! ماشین نو مبارک باشه! _اول سلام! دوم سلامت باشـــــــــــی! سوار شو بریم. هرچی به شبنم چشم و ابرو نشون می‌دم که بیاد جلو بشینه و آرمان بره عقب گوشش بدهکار نیست. به ناچار آرمان جلو می‌شینه. ⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد. -.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.- https://eitaa.com/be_sharteasheghi ☁️💖☁️💖☁️💖☁️