هدایت شده از مستِ مهتاب
🥀
🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀
🥀
#رمان_آنلاین
#مستِ_مهتاب
#مرضیه_یگانه
#پارت_221
همان جایی که هنوز یونس ایستاده بود.
و من درست از کنار دیوار پنجره ی اتاقم، سرکی به بالکن کشیدم.
در تاریکی محض بالکن و اتاق، سایه ی مرا از پشت پرده ی اتاق نمی دید قطعا.
هنوز کنار همان نرده های بالکن ایستاده بود اما آشفته.
کمی بعد وارد خانه شد و من تکیه بر دیوار ماندم.
حال هیچ کس آنشب خوب نبود. فهیمه عصبی بود و با خاله دعوا داشت که چرا باید سه ماه دیگر صبر کند....
من از فهیمه دلخور بودم که چرا به یوسف گفته بود که من او را راضی کردم.
و یونس از من که چرا در کار فهیمه و یوسف دخالت داشتم.
شب بدی بود. اصلا شاید بهتر است بگویم شام خاله طیبه، زهر مار همه ی ما شد.
من هم با فهیمه قهر کرده بودم هم با یونس. و دلخور از هردوی شان آنشب گذشت.
فردای آنروز فهیمه به کارگاه خیاطیش رفت و من.... بعد از خوردن صبحانه با خاله طیبه، سمت اتاقم رفتم.
حوصله ی هیچ کاری را نداشتم حتی کمک برای تمیز کردن خانه به خاله طیبه.
در افکار خودم غرق بودم و داشتم تک تک اتفاقات دیشب را تحلیل می کردم که صدای زنگ در بلند شد.
خاله صدایم زد:
_فرشته.... برو در و باز کن.
_من حال ندارم.
خاله سمت اتاقم آمد.
_حال نداری؟... مریضی؟
_نه... سرم درد می کنه.
با حرص پفی کشید و رفت سمت حیاط.
کنجکاو از کنار پنجره نگاهش کردم.
همین که در باز شد و یونس وارد حیاط خانه، فوری پرده را انداختم و گوش هایم را تیز کردم.
_سلام پسرم ...
_سلام خاله.... فرشته هست؟
_بله تو اتاقشه.
_با اجازه تون.
و همین جمله ی یونس بود که باعث شد، نگاهی از گشت پرده ی اتاق به حیاط بیاندازم.
یونس وارد حیاط شد و سمت پله ها آمد. صدای بلند یا الله گفتنش را تا شنیدم، دویدم سمت کمد آهنی کنج اتاق و بقچه ی لباس هایم را از درون کمد بیرون کشیدم و نشستم پای همان بقچه.
🥀#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🥀
🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀🥀〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🥀@be_sharteasheghi🥀
〰〰〰〰〰〰〰〰
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀
🥀
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_221
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
ایلیا از جلو پیاده میشه و روی صندلی عقب کنار شبنم میشینه.
_گاگول من، ماشینم چطوره؟
با تعجب میگه:
-واسه توعــــه؟
_نه.
-پس واسه کیه؟
_عمم!
ایلیا میگه:
-یاسمن خودت و مسخره کن! جونم! واسه خود ندیدبدیدشه!
_هوووو! تو داداش منی یا داداش اون؟
-داداش تو و شوهر شبنم!
شبنم محکم میزنه روی شونهم و میگه:
-یاسییییییی! مبارکهههه!
_سلامتههههه!
بعد هم همه باهم میخندیم...
به سرکوچه خاله نرگس که میرسیم میبینیم آرمان هم مثل شبنم منتظر ایستاده.
ایندفعه آرمان ناز نمیکنه مثل شبنم و میآد سمت ماشین.
با خوش رویی میگه:
-به بــــــــه! ماشین نو مبارک باشه!
_اول سلام! دوم سلامت باشـــــــــــی! سوار شو بریم.
هرچی به شبنم چشم و ابرو نشون میدم که بیاد جلو بشینه و آرمان بره عقب گوشش بدهکار نیست. به ناچار آرمان جلو میشینه.
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️