اشیاء کهنه و بیمصرف تسلطی عجیب بر انسان دارند. دور انداختن عینکی که شیشههایش ترک خورده است یعنی اعتراف کنی تمام دنیایی که تابهحال از پشت این عینک دیدهای برای همیشه پشت سرت بر جا میماند، یا برعکس، از جلوت سر در میآورد، در آن قلمرو نیستی که بهسرعت به سمت تو در حرکت است… خردهریزههای گذشته مثل لنگری هستند که روح را به چیزی بند میکنند که دیگر وجود ندارد.
بخشی از کتاب «رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید»
من: کجای کلاس خوابیده بودی که ندیدمت؟
اون: نمیگم که دفعه بعد هم بخوابم.
و هردو در سکوتِ مدرسه ریز ریز خندیدیم.
کومـورِبی
من: کجای کلاس خوابیده بودی که ندیدمت؟ اون: نمیگم که دفعه بعد هم بخوابم. و هردو در سکوتِ مدرسه ریز ری
من: مشتمو باز میکنم و یک شیرینی بهش میدم.
اون چشماش برق میزنه.
اون: بچه ها خوراکی! و بعد از من تشکر میکنه.
من: ذوق.