eitaa logo
شعرهای بهجت فروغی مقدم
274 دنبال‌کننده
303 عکس
223 ویدیو
5 فایل
شعر
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀انتظار در شعر قیصر امین پور: ای «روزهای خوب» که در راهید! ای جاده های گمشده در مه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چشم های خدا آبی ! ای «روز آمدن» ای مثل روز، آمدنت روشن ! این روزها که می گذرد، هر روز در «انتظار آمدنت» هستم ! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟ قیصر امین پور
انتظار در شعر فروغ : 🍀کسی که مثل هیچ کس نیست من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست مثل انسی نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آن کسی ست که باید باشد و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد و اسمش آن چنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ الله که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ ... چه قدر روشنی خوبست چه قدر روشنی خوبست و من چه قدر دلم می خواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چه قدر دلم میخواهد که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم آخ ... چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست چه قدر باغ ملی رفتن خوبست چه قدر مزه ی پپسی خوبست چه قدر سینمای فردین خوبست و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید و من چه قدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم میشوم چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست و آب حوض هاشان هم خونیست و تخت کفش هاشان هم خونیست چرا کاری نمی کنند چرا کاری نمی کنند چه قدر آفتاب زمستان تنبل است من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام کسی می آید کسی می آید کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود کسی از باران از صدای شر شر باران از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را هم می دهد من خواب دیده ام...
🍀 انتظار در شعر سهراب سپهری: خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد . دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد : آی شبنم ، شبنم ، شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است ، کهکشانی خواهم دادش هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچید. هر چه دیوار ازجا خواهم برکند. رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه هارا با باد. و به هم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها. بادبادک ها ، به هوا خواهم برد. گلدان ها آب خواهم داد. خواهم آمد سرهر دیواری میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند. آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. دوست خواهم داشت.
سخنرانی پیش از خطبه ها.mp3
زمان: حجم: 16.3M
🎙 🕋 🎬 🗓 تاریخ: ۱۴۰۴/۱۱/۱٠ ✅ سخنران پیش از خطبه های نماز جمعه جناب آقای برمکی جوان فعال فرهنگی و انقلابی •┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈• رسانه رسمی سپاهانشهر @ghalbefarhangishahr
سخنرانی دانشجوی گروه فلسفه در تحلیل دلیل خشم جوانان☝
☘ظهور حضرت مهدی در شعر بلند مرتبۀ حافظ:☘ بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید.
هدایت شده از انجمن ادبی کلمات 🌿
این روزها می‌بویمت نرگس به نرگس این روزها می‌بینمت گلدان به گلدان! ما انقلابیم و ولیّ عصر نزدیک تا دیدنت مانده ست تنها یک خیابان... @kalemaat
هدایت شده از آبادی شعر 🇵🇸🇮🇷
دلخونم از زمانه و قول و قرارها از راه‌های سد شده بر مهزیارها از جنس بغض‌های فروخورده در گلو از داغ‌های یخ‌زده در لاله‌زارها منصور عاشقیم ولی در مسیرتان گم‌کرده راه در پس این گیر و دارها بتها که قد دوباره کشیدند ای خلیل از سایه‌سار خلعت بی‌اعتبارها ما را به رسم آینه‌ها غرق نور کن از شب بگیر غربت ما را ظهور کن @abadiyesher
دنیا تمام تشنه‌ی نور است، نازنین! دیگر زمان زمان ظهور است، نازنین! از بسکه درهم است شب و روزِ روزگار انگار روز حشر و نشور است، نازنین! برگرد سوی وادی کنعان، عزیزِ دل! دلها بدون نور تو کوراست، نازنین! تزویر زیر نام تو بازارها زده‌است کالای زور و زر به وفور است، نازنین! دنبال رد شعله‌ای از چشمهای تو موسی دوباره راهیِ طور است نازنین! خورشید قرن‌هاست که بر روی نیزه‌هاست یا در میان تشت و تنور است، نازنین! ای آخرین ذخیره‌ی هستی ظهور کن دنیا تمام تشنه‌ی نور است، نازنین! زمان عجل الله تعالی فرجه
هدایت شده از خوبان پارسی‌گو
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه روزها که یک‌به‌یک غروب شد نیامدی... 🌱
▨ نام شعر: دوباره می‌سازمت وطن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ـــــــــــــــــ دوباره می‌سازمت وطن، اگرچه با خشت ِ جان خویش ستون به سقف تو می‌زنم، اگرچه با استخوان خویش دوباره می‌بویم از تو گُل، به میل نسل ِ جوان ِ تو دوباره می‌شویم از تو خون، به سیل اشک ِ روان ِ خویش دوباره، یک روز ِ روشنا، سیاهی از خانه می‌رود به شعر خود رنگ می‌زنم، ز آبی آسمان خویش کسی که «عظم رمیم*» را دوباره انشا کند به لطف چو کوه می‌بخشدم شکوه، به عرصه‌ی امتحان خویش اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد جوانی آغاز می‌کنم کنار نوباوگان خویش حدیث حب الوطن ز شوق، بدان روش ساز می‌کنم که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش هنوز در سینه آتشی ، بجاست کز تاب شعله‌اش گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش دوباره می‌بخشی‌ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست دوباره می‌سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش ــــــــــــــ * عظم رمیم: ( عظم + رمیم ) استخوان پوسیده ــــــــــــــ در این خوانش بیت معروف زیر موجود نبود: اگر چه صد ساله مرده‌ام، به گور خود خواهم ایستاد که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره‌ی آنچنان خویش