eitaa logo
شعرهای بهجت فروغی مقدم
215 دنبال‌کننده
175 عکس
105 ویدیو
3 فایل
شعر
مشاهده در ایتا
دانلود
از خون چقدر شاهد و مدرک درآورند شاید که خلق را کمی از شک درآورند! دیگر چقدر از دل آوار بمب ها کفش و کلاه و شال و عروسک دراورند؟ دیگر چقدر از تن گلهای سوخته سرب مذاب و تکه ی موشک درآورند؟ وقتش رسیده است که چشمانمان دمار از شیشه های دودی عینک درآورند! با داس ها بگو که لباس هراس را از پیکر مخوف مترسک درآورند دیگر بس است لاله خونین میان خاک از دشت ها بخواه که میخک درآورند!
17.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمب های بزرگ با دهان کوچک تو چه کرده اند که از دندانهای شیری ات خون می‌ چکد؟! از نوار غزه در ساحل مدیترانه ترانه ای به گوش نمی رسد! و هفت سالگی معصوم تو دسته مویی طلایی است که زیر تابش سبز زیتون ها روی سیم های خاردار تاب می خورد! .
بیا که‌دم زند از شورعاشقانه ترانه بروید از لب دنیا به هر بهانه ترانه بخوان که‌بشکفدازهردل گرفته گل ازگل که دلبرانه بچرخد میان خانه ترانه به خنده چرخ زندصلح درمزارع زیتون به شوق سرزندازقلب هرجوانه ترانه که با طنین صدایت نوار غزه بریزد به روی موج‌به‌موج‌مدیترانه ترانه! تو نیستی وخزان ازانارخونی دلها ربوده در شب پاییز دانه دانه ترانه به پیشواز بهار تو حاکی اند خبرها: به گوش میرسدازخاورمیانه ترانه!
دیگر بس است هرچه غریبانه زیستید از این به بعد سرو شوید و بایستید دیگر بس است هرچه که برشانه های هم مانند ابرهای بهاری گریستید از این به بعد سبزتر و استوارتر سربرکشید تا که بگویید کیستید سر برکشید سبز و به دنیا نشان دهید جز سرو سرفراز و سپیدار نیستید ای کوه های محکم و مظلوم و مقتدر تا پای جان برای رهایی بایستید!
ای در دل بی تفاوتی چال شده در پاسخ صد ظلم و ستم لال شده فردا بخدا به گردنت می افتد هر خون بناحقی که پامال شده!
نمی توانی از این خاک ناپدید کنی اگر تمامی این نسل را شهید کنی اگر که دفتر تاریخ را بسوزانی اگر که صفحه تقویم را جدید کنی اگر که از همه سو تیغ های دندان‌تیز برای قطع سر سروها خرید کنی زمین بذر جدیدی شیار خواهد خورد اگر که بارش خمپاره را شدید کنی گمان نبر که سپیدار های سرکش را به لرزه‌ای بتوانی شبیه بید کنی به راز روشن این راه پی نخواهی برد برای قفل دلت هر چه را کلید کنی حسین قافله اش خیمه خیمه در راه است مباد بیعت با لشکر یزید کنی!
بیننده عزیزِ خبرها و حال‌ها! امروز خونی‌اند همه پرتقال‌ها طبق‌گزارشی‌که‌هم‌اکنون‌رسیده‌است در قتل‌وغارتند تمامِ غزال‌ها از لابه لای جنگل سبزی کنار رود بالا گرفته دامنه اشتعال‌ها بیننده عزیز که بر روی مبل خویش لم داده‌ای میانه خواب و خیال‌ها گوینده‌با‌اشاره‌هم‌امشب‌رسانده‌است اخبار را به سمع و نظرهای لال‌ها بیننده عزیز که خاموش می کنی شعر مرا به خاطر بعضی ملال‌ها می‌بینی‌آن‌زمان‌که‌زمستان‌به‌سررسید رویی سیاه مانده برای ذغال‌ها!
آتش بس است،جنگ بس است و جنون بس است در شهر اگر کس است بگویید خون بس است!