eitaa logo
♡بوےعطࢪڂدا♡
105 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
512 ویدیو
88 فایل
{بسم الرب شهدا} 🌨| #باݩوجان چادرت‌فقط‌برایت‌پوشش‌نیست ڪاخ‌سیاهیست‌درمقابل‌فتنه‌های‌ ڪاخ‌سفید👌🏽✨ "هل‌مݩ‌ݩاصࢪیݩصرݩۍ؟!" 🌱|میشݩـوے‌رفیــق؟! امـام‌زمـاݩمـوݩ‌یـاࢪمۍ‌طݪبـد(: کپی همراه باصلوات بلامانع است. خادم کانال @nafasm1 @zahra1362212
مشاهده در ایتا
دانلود
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
{الحمدلله رب العالمین .....😍} نتوان وصف تو گفتن که تو در وصف نگنجی ....🙈😁🌱 💚 :)
💚✋🏻 حاضران به غائبان برسانند؛ وارث هنوز ایستاده است و منتظر! تا برسند؛ آنان که از قافله‌ دل جا ماندند، و برگردند؛ آنان که جلوتر از ولیّ خویش گام برداشته‌اند! 💫 تحقق پیمان غدیر است؛ روزیکه همه بیاموزند نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقب تر، در رکاب ولی، باشند!
1326798833.mp3
10.25M
🎧👏🏼 جوهَرتیغش‌آب‌بقابود‌یآنبود؟ بࢪآۍ‌نبے‌سپࢪبݪابودیآنبود؟ مقآماببیـن‌بعد‌هزاࢪسآل‌هنوز... بحث‌اینہ‌عݪے‌خدابودیآنبود؟ 🌱 💚
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 جواب سوال مسابقه۷: گزینه ۴ 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 برنده مسابقه: سرکارخانم تقوی نژاد از گیلان 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
😍🌱✨ ✨•|لافـــتــی الا عـــلـی 🧡•|لاســـیـــف الا ذوالـفـــقار 🌻•|از غبار ذوالفـقارت بود 😌•|ما انـسان شدیم
هدایت شده از  یادگاران
109.9K
گوش‌جآن‌بسپآࢪیم‌بہ‌سخنآن‌ سرداردلہادرموࢪد‌امیراݪمومنین﴿؏﴾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بیان فضائل امیرالمومنین علیه السلام در کلام رهبر معظم انقلاب اسلامی :)🌱 💚
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ‍ عصر وقتی برگشت خانه، صادق طبق معمول روی تخت دراز کشیده بود و سرش توی کتاب بود. سلام علیک کوتاهی بینشان رد و بدل شد و سیاوش بعد از درآوردن لباسش پرید روی تخت، دستش را گذاشت زیر سرش و به سقف خیره شد. یک ساعتی به همین منوال گذشت. صادق که دیگر چشم هایش درد گرفته بود کتابش را بست و رو کرد به سیاوش که حرف بزند که یکدفعه سیاوش از روی تخت بلند شد، لباسش را با عجله پوشید، نگاهی به کیف پولش انداخت و از اتاق زد بیرون و سید را همانجا با دهان باز جا گذاشت... دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. لبخندی رضایت بخش بر لب داشت و قیافه اش به کسی می ماند که گویا توانسته است برای مساله ای بغرنج راه حلی فراتر از تصور بیاید... صادق که اصلا سر از حرکات سیاوش در نمی آورد گفت : -مشکوک میزنی ها! سیاوش که به نظر می آمد کاری که انجام داده خیلی خوشحالش کرده همانطور که داشت موهایش را شانه میکرد گفت: -پاشو بریم بیرون... به خودت رحم نمیکنی به اون کتاب بدبخت رحم کن بذار یکم استراحت کنه صادق هرچند دلیل این خوشحالی را نمیفهمید اما بلند شد تا لباس هایش را عوض کند. وقتی دوست پولداری داشته باشی که سر کیف باشد و بخواهد تو را شام مهمان کند حماقت محض است که رد کنی حتی اگر فردایش امتحان داشته باشی! برای همین صادق با همه علم دوستی اش این اصل حیاتی را رعایت کرد... از آنجایی که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد و همچنین چون اقایان ارادت عجیبی به معده شان دارند یک شام حسابی در صوفی باعث شد سید صادق تمام قضیه را فراموش کند .... شنبه صبح، همانطور که هردو داشتند برای دانشگاه رفتن اماده میشدند، سیاوش لباسش را پوشید و رو به صادق که پشت به او داشت دکمه های پیراهنش را میبست و پیراهنش را توی شلوارش میکرد گفت: -نظرت چیه سید?بهم میاد? ... .....★♥️★.....
🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🌳🍃🌳 ‍ صادق واقعا در وضعیت بغرنجی قرار داشت و مجبور بود جوری بایستد که شلوارش که هنوز زیپ و دکمه اش را نبسته بود نیفتد. از طرفی مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود. برای همین چند دقیقه ای طول کشید تا برگردد. بالخره دکمه های پیراهنش را بست، پیراهن را درون شلوارش مرتب کرد و همان طور که دو طرف شلوار را گرفته بود برگشت اما با دیدن سیاوش و دستی که جلویش گرفته بود تمام زحماتش بر باد رفت و از فرط تعجب دستش از شلوارش رها شد! خوشبختانه سید کمی به سرما حساس بود و برای همین زیر شلوارش، شلواری میپوشید و همین شلوار که بارها دستمایه سیاوش برای تمسخر ش بود آبرویش را خرید. یک حلقه طلا ی ساده در دست سیاوش میدرخشید... سید داشت به تناوب به حلقه و سیاوش نگاه میکرد که سیاوش دستش را کشید وگفت: -نگاش کن.. لباستو درست کن... صادق که انگار یکدفعه متوجه وضعیت اسفناک شلوار ولو شده اش شده بود سریع خودش را جمع و جور کرد و پرسید: -اونوقت دقیقا کدوم بدبختی حاضر شده به تو بله بگه? سیاوش خندید: -فعلا چاییت رو بخور تا بریم..تو ماشین بهت میگم سوار که شدند،سیاوش توضیح داد: -چند وقتیه چرت و پرت زیاد میشنوم... اینکه بین من و شکیبا خبری هست و فلان ... از دختره خوشم نمیاد اما دوست ندارم خاله زنک های دانشگاه از این چیزا حرفهای صد من ی غاز دربیارن... سید نگاهی به سیاوش کرد، لبخند کمرنگی زد ولی چیزی نگفت. شاید در وهله اول به نظر می آمد که سیاوش از فرط نفرتش و اینکه دوست نداشت با این خانم یکی شمرده شود این کار را کرده است اما این سکه روی دیگری هم داشت. آبروی آن دختره! برای سیاوش چندان بی اهمیت نبود و این دلیل لبخند کمرنگ صادق بود. ... .....★♥️★.....
🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳🍃🌳 ‍ سیاوش بعد از اینکه سید را دم دانشکده پزشکی پیاده کرد ب طرف دانشکده علوم چهار راه ادبیات رفت. وقتی وارد کلاس شد سعی کرد دستش را جوری بگذارد تا حلقه اش پیدا باشد. دوست داشت بداند واکنش خیال باف های کلاس چگونه است. و از آنجایی که اینجور مسائل در بین جماعت اناث رواج بیشتری دارد توجه ش به آنها جلب شد. چند نفری با چشم و ابرو بقیه را متوجه جریان کردند، بعضی ها لبخند میزدند بعضی ها هم که معلوم بود یک سوژه خوب برای محافل خود را از دست داده بودند قیافه وا رفته ای به خود گرفته بودند. پسر ها هم که کلا پرت تر از این حرفها بودند که اصلا توجهی به این قضیه داشته باشند. من که شک دارم حتی یکی از آقایان کلاس آن روز، اصلا دست سیاوش را دیده باشند چه برسد به حلقه انگشت دوم دست چپش را! هرچه باشد این جماعت، همان هایی هستند که وقتی مثلا یک سطل سه کیلویی ماست را میخواهند در یخچال پیدا کنند در یخچال را باز میگذارند و به جای دیدن سطل مذکور که درست در مقابل چشمانشان است مادر یا خانم شان را صدا میزدنند که کو?کجاست? بنابر این توقع اینکه جسم ریزی مثل حلقه را در انگشت یغر یک مرد را ببینند توقعی ست بس نا معقول و نا منصفانه! طفلکی ها!! سیاوش دوست داشت واکنش نفر اول این ماجرا را نیز بداند سعی کرد در خلال حرفهایش از توجه به چهره خانم شکیبا غافل نماند و در کمال تعجب دید که خانم ابتدا چند ثانیه ای به حلقه مذکور زل زد و بعد در حالی که لبخندی رضایت بخش روی لبانش مینشست مشغول کار خودش شد. سیاوش این لبخند را به فال نیک گرفت و احساس کرد که این حرکت خیال "راحله" را بابت حرف های بچگانه راحت کرده است. ... .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا