eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
63 عکس
19 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
و اما جنگ.
آبجیییییییییییی😁
بسم الله. از دیروز ظهر تیک تاک را دوباره نصب کردم. چقدر فضاش مخصوصا فارسیش، ملتهب و خاله زنک طور هست. از همه نوع موجودی می‌شود داخلش دید. تیک تاکر های ایرانی، با همه نوع مریضی های روحی و روانی ای فقط هم در رده ی تینیجر. حال آدم بد میشود. سه ساعت سر جمع داخلش بودم و امروز ظهر حذفش کردم. البته که من بیشتر غذا و خلاقیت تماشا کردم. اما چیزی که خیلی بلد و خنده دار بود، پهلوی فن های ایران بودند و هیتر های خارجی که پهلوی را تخریب میکردند، مخصوصا فن هایِ عقب مانده و کودک مغزش را. تمرکزم را گرفت، اینگونه بخواهم شرحش دهم: نماز ظهر و عصرم را سه بار خواندم. بار اول بلافاصله بعد از اذان بود. با علی تنها بودم و ناهار پخته بودم. ولی هیچی از نماز نفهمیدم. دومین بار ساعت های دو این ها بود که اصلا مغزم یک جا نمی ایستاد. سومین بار سه و نیم چهار بود که بعدش یک عالمه گریه کردم. کار هام را با میل انجام نمیدادم و زود میخواستم برگردم سمتِ تیک تاک. درست مثلِ دو سه سال پیش که اینستا داشتم شده بودم. اعصابم از صبح خورد بود و مطمئنم بخاطرِ تیک تاک و فضایِ پر از گه و گُل اش بود. بعد از ظهر باز گریه کردم و برق رفت، در گرما خوابیدم و خب این بین، گردن دردی سراغم آمد. کاش می‌توانستم گردنم را قطع کنم.
کاش میتوانستم قلبم را در بیارم و با گوشکوب بزنم روش تا بشکند. البته دریغ از توجه به بافتِ قلب که شکننده نیست. گوشکوب هم که بخورد، آماده میشود تا نمکی بهش زده شود و بعد کباب. قبل تر ها نوشته بودم که کاش میشد قلب را در آورد و فقط گهگاه از آن استفاده کرد. یا اصلا استفاده نکرد. کمتر کاش میتپید و گند میزند.
🥲🔥
بسم الله اگر دو راه جلویم باشد و دومی خنثی کردن بمب باشد میروم سمت بمب و خنثی کردنش. میدانم بلدش نیستم،‌ ولی خب بالاخره یا آبی را بایستی برید یا قرمز را. اگر هم یک سیم سبز آن وسط مسط ها بود، قطعا صورتی را میبرم. میپرسید راه اول چه بود؟ آه از روزگار، اصلا نمیخواهم اسمش را بیاورم. یک یا مولا علی علیه السلام میگویم و یکی از سیم های رنگی را میچینم، دیگر بستگی به بخت و اقبالم دارد. اینکه نور سفیدی ببینم و از بالا تکه های بدنم که شبیه به نمک های قرمز و خون آلود روی زمین میپاشند را نظاره گر باشم، یا اینکه چشم هام را که از فشار درد گرفته اند را باز کنم و ببینم بمب را خنثی کرده ام. راه اول؟ لاک زدنِ دستِ راست است. اینکه دست چپ را لاک میزنم برایم لذت بخش است، سریع و حتی بدون تمرکز هم تمیز و بدون خط خوردگی در میآید. ولی امان از دستِ راست. نهایت تمرکز را دارم، پوزیشن درستی هم انتخاب کرده ام که دست هام، کتف هام، گردن و کمرم اذیت نشود. نیاز نباشد تکان بخورم و جای دستم هم خوب باشد. ولی آخرش یک جاش خراب میشود یا بغل ترینِ ناخنِ انگشت کوچیکه ام، بدون لاک‌ میماند. دوست دارم لاک را با براشِ خیسش پرت کنم بیرون و ناخن هام را با عنبر دست بِکنم. ولی خب ناخنم هام خوشگل است و دلم نمی‌آید. کمی نفس عمیق، چند فحش به عمر و پدرانش، بستن چشم ها و تذکیه نفس موجب می‌شود که دوباره شروع کنم و آن دوتای آخر را هم لاک بزنم. حین لاک زدن اینکه سرطان قرار است بگیرم و ناخن هام نفس نمی‌کشند ذهنم را تسخیر میکند اما حالا مهم تمیز لاک زدن است ولاغیر. بعد از لاک زدن، پروسه ی خشک شدن‌ش و مالیده نشدنش به لباس و اینطرف و آنطرف را بایستی گذراند. من اینطور هستم که در تمام این مدت، یا گریه ام گرفته است از لاکِ خراب و حرصی شده ام، یا فلج ام و دست هام قطع شده است. بعدش هم اگر بخواهم بروم بیرون، باید پاکشان کنم. و وای به آن لحظه ای که اگر دستم زخمی داشته باشد و استنِ پد، برسد به زخم... جگری نمی‌ماند که بسوزد. ولی از حق نگذریم، لاک زدن خوب است. یک جور تراپی حساب میشود ولی نه برای من. علی و طاها هر کدامشان برایم در کودکی لاک زده اند. و یک مدت اینطور بود که من لاک نداشتم، علی بود که اگر دوست داشت و میلش میکشید، لاکی بهم میداد تا خودش انتخاب کند و خودش برایم بزند. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
هدایت شده از ݪَبْݒَࢪ
وقتی میگه اخلاقتو درست کن و منی که تا الان داشتم اخلاق درست شدمو نشون میدادم: @labpar
و اما جنگ.
بسم الله اگر دو راه جلویم باشد و دومی خنثی کردن بمب باشد میروم سمت بمب و خنثی کردنش. میدانم بلدش نی
کار تو معدن فقط اونجاش که میای خونه و خسته میری توییتر میبینی یکی توییت کرده سخت تر از کار تو معدن لاک زدن دست راسته
بسم الله اوایل مهر، بسیج اردوی جهادی میناب قرار است ببرد و من لحظاتی پیش پوستِ ساعدِ دستِ بابا را کندم از بس خواهش کردم و ساعدش را بین دو دست گرفته بودم تا ذوقم را بهتر و عمقِ خواهشم را حس کند. ولی بابا میگوید: نه. دوست دارم بروم توی اتاق. پنجره را باز کنم، پرده را کامل کنار بزنم. بروم روی تخت، به مثابه دور خیز و بعد دو قدم را تا پنجره بجهم و خودم را از پنجره پرت کنم بیرون. هیچیم نمیشود. تهش دست و پایم پوست مال بشود که نه اینطور هم نمیشود. زنگ زده ام به سیزه و میگویم: به بابا بگو اجازه بده آبجی. قول میدم دیگه سوار ماشین نشم. و سیزه میخندد. به بابا میگویم: توروخدا، دیگه سوار ماشین نمیشم، بابا اونجا جنگه! من دوست دارم توی جنگ باشم. من که شهید نمیشم. بذارید برم دیگه!!! و بابا میگوید نه. + اگه جنگ بشه الان میرین شما؟ بابا: بله. موهایم را جمع میکنم و با کلیپس می‌بندم: خب قبلش باید یه کار فرهنگی ای چیزی بشه یا نه؟ بذارید برم دیگه بابااااااا. ناراحتم. چاقو را برمیدارم، میگذارم سر دلم و بعد با فشاری، فرو میرود توی گوشت. خون بیرون میریزد، دست هام را میگیرم زیر خونی که دارد داغ داغ بیرون میریزد. سریع بلند می‌شوم میروم توی دستشویی تا خون روی زمین نریزد و مامان دهنم را بخاطر نجس شدنِ فرش ها سرویس نکند. غذا گرم شده است و باید بروم سفره را پهن کنم. دستی به سرِ دلم میزنم، گرم است. ادامه دارد...