و اما جنگ.
أبو عبيدة "الناطق العسكري باسم كتائب القسام": ثلاثة أعوامٍ على العبور المقدس؛ يوم كَسَرت سواعدُ ال
ترجمهٔ روان فارسی متن:
ابوعبیده، سخنگوی نظامی گردانهای قسام:
سه سال از «عبور مقدس» میگذرد؛ روزی که بازوان مردان، نظریهٔ امنیتی اشغالگران را یکبار برای همیشه در هم شکست و به لطف خداوند، دیگر نه بازدارندگیای باقی ماند، نه توانِ تعیینکنندهای و نه هشدار و پیشآگاهیای.
درود و تحیتی آکنده از عزت و افتخار بر قهرمانان و کشتهشدگان «عبور بزرگ»، از فرماندهان تا نیروها؛ و بر ملت بزرگمان که آغاز و پایان این حکایت است.
ای مردم بزرگ غزه؛ بهایی که پرداختید بسیار سنگین بود، اما آنچه انجام دادید عظیم بود. نسلهای آینده از شما بهعنوان کسانی یاد خواهند کرد که افتخار آفریدند، چهرهٔ تاریخ و موازنههای جهان را تغییر دادند و در این قطعهٔ کوچک و محاصرهشده از زمین، برای دفاع از شرف امت و مقدسات آن ایستادگی کردند؛ سرزمینی که وجدان آزادگان را بیدار کرد و همهٔ توطئهگران و کسانی را که از یاری سر باز زدند، رسوا ساخت.
هفتم اکتبر، به توفیق و فضل خداوند، یک شگفتی نظامی بود که به ادعای گوینده، حتی دشمن پیش از دوست به عظمت برنامهریزی و اجرای آن و مهارت در فریب راهبردیِ حسابشده اذعان کرد؛ فریبی که در آن، طراحان مقاومت از تهدیدها و فرصتهای مختلف، از جمله خودشیفتگی، غرور و دستکمگرفتن دشمنان از سوی نتانیاهو، بهره گرفتند.
فلسطین کسانی را که از آن حمایت کردند فراموش نخواهد کرد، بهویژه کسانی را که در راه آن خون دادند. بیحرمتی به مسجدالاقصی و زخم خونین غزه، همه را بدون استثنا به یاری میطلبد. سودان و لیبی از یمن، لبنان، عراق و ایران کمجرئتتر یا کمغیرتتر نیستند.
به ادعای گوینده، دیگر برای کسی که از اقدام خودداری میکند عذری باقی نمانده است؛ زیرا همه دیدند که چگونه پهپادهای سادهای که از جبهههای مختلف میآمدند، آرامش دشمن را برهم زدند؛ حال تصور کنید اگر جبههای از سمت غرب نیز علیه او گشوده شود، چه خواهد شد؟!
چند عبارت متن عربی لحن تبلیغاتی و حماسی دارند؛ برای همین جاهایی مثل «إعجازاً عسكرياً» و ادعاهای مربوط به دشمن را طوری ترجمه کردم که مشخص باشد ادعای خود گوینده است، نه تأیید صحت آن از طرف مترجم.
و اما جنگ.
بسم الله.
امروز که این ویدیو را دیدم درست ساعت پنج و نیم شش غروب بود.
آن شاتِ اولِ فیلم که گلنگدنِ کلاش را میکشد، روحم را جلا میدهد. صدایش برایم یک تراپیست. و بعد از سه بار تماشایِ ویدیو،
دوباره به این فکر کردم که چرا پسر نشدم؟!
پشتِ پلک هام سوخت، با دو انگشتِ سبابه و شست خیسیِ زیرشان را گرفتم و نفسی داخلِ شش هام فرستادم.
شش هایی که اگر بویِ باروت پرشان میکرد و در گرد و خاکِ معرکه ی جنگ به تشویش افتاده بودند و نفس نفس زنان خشاب عوض میکردم؛ حقشان ادا میشد.
گریه کردم و دلم به حالِ روحِ جنگ طلبم سوخت.
روحی که از کودکی برای جنگیدن بزرگ شد؛ جنگِ با باطل.
کودکی ای که اسباب بازی مورد علاقه ام آن خرسِ قهوه ای یا آن عروسکِ سخنگو نبود.
آن خرسِ کوچکِ سفید نبود، حتی ماشین مسابقه ایِ فلزی ای که مهدی خریده بود.
اسباب بازی مورد علاقه ام اسلحه ی M16 ای بود که مهدی دو تا ازش خریده بود تا داشته باشیم. باهم نقشِ دو سربازِ جبهه حق را بازی میکردیم در مقابل آمریکا و اسراییل.
نقشه میکشیدیم.
از نرده ها بالا میرفتیم یا پایین میپریدیم.
در را با لگد باز میکردیم و تمامِ ادا و اصول جنگی را هم بهم یاد داده بود.
این گلنگدن کشیدن را از آن موقع دوست داشتم.
آنجا که میانِ نقش بازی کردنمان، مهدی تیر میخورد.
خونش را چطور نشان میدادیم؟
با رژ های سیزه.
اگر مهدی آن طرف جلوی در تیر میخورد، من بایستی از پاهاش یا شانه هاش میگرفتم و میکشیدَمَش سمتِ دیوارِ هال.
بعد آن قسمت که تیر خورده بود و خون(شما بخوانید رژی) میآمد را باید چک میکردم و اگر مهدی میخواست شهید نمیشد، ولی اگر شهید میشد هرکاری هم که میکردم، نمیماند.
و من تنها باید دفاع میکردم و بعد پیکر مهدی را میکشیدم تا اتاق کوچیکه.
این بین اصلا با پاهاش کمک نمیکرد برای سبک تر شدنِ هیکلش.
تیر هامان هم واقعی بود.
ما ساچمه هایِ پلاستیکی داشتیم.
که بعد از بازی میرفتیم و تعدادی که پیدا میشد را جمع میکردیم تا دوباره خشاب پر کنیم.
و مهدی زیاد تیر میخرید از بیرون.
یادم است که تیر هایِ ساچمه ای مان داخلِ یک نارنجکِ شفافِ پلاستیکی بود.
ما چندین نارنجک هم داشتیم.
یک بار هم یادم است که انقدر بهش اصرار کردم که من هم باهاش شهید شدم.
او میگفت: نه من شهید میشم و تو باید بمونی و دفاع کنی. اگه تو هم شهید بشی دشمن میاد اینجا رو میگیره، بقیه بچه ها هم شهید میشن.
ولی بیشتر بازی هامان عملیات پاکسازی بود.
آن یک باری هم که باهم شهید شدیم، مهدی یک طرف بود و من کمی نزدیکش.
سر انگشتانمان را بهم رساندیم. کمی نفس نفس زدن از درد و خونریزی و بعد مهدی دستم را گرفت.
کمی بیجان فشارش داد و بعد شهید شد.
من هم شهید شدم.
برای اینکه من یک مرد در نزدیک ترین جبهه در جنگ با اسراییل نیستم، میتوانم تا صبح آنقدر گریه کنم تا فشارم بیافتد، پشت پلک هام باد کند، پوستِ صورتم از اشک شفاف تر شود، لب هام ورم کند و گونه هام سرخ شود.
در این زمینه واقعا کاش دختر نبودم.
فکر اینکه در جنگ من نمیتوانم اسلحه دست بگیرم و دشمن را بکشم، اذیتم میکند؛ به مثابه جگری که با چنگال افتاده اند به جانش تا بافت های همبندی را در بیاورند از داخلش.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
حالا که بایستی بخوام بیدار بمونم و کارهام را انجام بدم، یک نجوایِ درونی بهم میگوید: بخوااااب، هوا سرد است و پتو آنجا دارد میگوید از من استفاده کن؛ بخواااااب.
کلماتِ تکرار شونده ی جمله اش را با لحنی سگی میگوید که نتنها خواب از من میرود که پتو نیز دارد خودش را تا میکند تا جمع شود.
اما.
اما...
اما من تسلیمِ بیداریِ نمیشوم و امروز را میخواهم بخوابم، چون بابا دارند میروند تهران و قرار است کمی بیشتر بخوابم.
شاید نیم ساعت.
شاید هم اصلا نه.
و در نهایت آن خورشید است که بر نیلوفرِ موجِ آن صخره میدمد.
بسم الله
حالم اصلا خوب نیست.
حتی برای مسخره بازی هم حوصله ندارم.
انگار واقعا حالم خوب نیست.
حوصله ی زندگی کردن، فردا دانشگاه رفتن و حتی مسواک زدن هم ندارم.
حتی حوصله ی دراز کشیدن.
پشت فرمان که بودم میخواستم سریع تر تمام بشود که برسم خانه.
رانندگی ای که خیلی خیلی لذت بخش است برام و ازش خسته نمیشم.
کاش لال بودم و هیچ صدایی نمیتوانستم در بیاورم.
اینکه حرف میزنم، شعر میگویم و دلقک بازی در میاورم همیشه برایم خوب نبوده و گاهی وقت ها آنقدر سخت اذیت شدم بابتش که بعد از چند قطره اشک حسِ تنفر از خودم امدهست سراغم.
اینکه چقدر احمقم و کاش میمردم.
اینکه چرا تا این سن عمر کردم و همش هم خراب کردم.
کاش واقعا دختر نبودم.
منکر لذات دختر بودن و خوبیش نمیشوم.
اما اگر پسر بودم لااقل جمع میکردم به واسطه ای میرفتم یک منطقه ی جنگی.
این اظطراب های دخترانه را نمیکشیدم و من سختیِ کار را به این حالاتِ سخت ترجیح میدهم.
هر چه میخواهید بگویید و هر نوع قضاوتی که دلتان میخواهد بکنید؛ حقیقتش به ارنجمم نیست.
اما دوست دارم بمیرم.
باز از طرفی هم دلم نمیخواهد بمیرم، دوست دارم در جنگ شهید شوم؛ هرچند که لیاقتش را ندارم و سگِ که باشم که حرف از شهادت بزنم.
دلم میسوزد برای خودم و نمیخواهم خودم را قربانی جلوه دهم.
هر چه بوده و هست تقصیر خودم است.
از رفتار خودم و حرف هام.
دلم میخواهد سوار ماشین شوم و بروم.
نمیدانم کجا ولی بروم.
اما نمیشود، ضبط ماشین خراب است و چاووشی نمیشود گوش داد و گریه کرد.
چاووشی نمیشود گوش داد و قلب تکه تکه را جمع کرد.
چاووشی نمیشود گوش داد و مغز را به فضا برد.
و اصلا نمیشود رفت وقتی سیزه نیست.
سیزه که نباشد هیچ چیز نیست.
سیزه که نباشد نور از من کم میشود، تاریک و تاریک تر میشوم.
و به یقین میگویم که اگر سیزه نبود من مدت ها پیش مرده بودم.
هوام دوباره پسـِ .
همیشه میلنگه یه جای زندگیم.
الهی من بمیرم ...
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
یک طوری قوزکِ بیگناهِ پایِ چپم به لبه ی تخت خورد که فقط توانستم بگویم یا صاحب الزمان و خودم را یک لنگه پا به صندلی برسانم.
نشستم و بجای پایم، سرم را توی دست گرفتم تا از درد فحش عالم و آدم را به تخت ندهم.
حتی سر سفره هم نتوانستم روی آن پا بشینم.
از پله باید با یک پا بالا پایین شوم.
میشود گذاشتش زمین ولی سوزش و دردی در مچ پایم میپیچد که خدا میداند.
امید است این پا مرا به جمعه برساند.