و اما جنگ.
بسم الله.
امروز که این ویدیو را دیدم درست ساعت پنج و نیم شش غروب بود.
آن شاتِ اولِ فیلم که گلنگدنِ کلاش را میکشد، روحم را جلا میدهد. صدایش برایم یک تراپیست. و بعد از سه بار تماشایِ ویدیو،
دوباره به این فکر کردم که چرا پسر نشدم؟!
پشتِ پلک هام سوخت، با دو انگشتِ سبابه و شست خیسیِ زیرشان را گرفتم و نفسی داخلِ شش هام فرستادم.
شش هایی که اگر بویِ باروت پرشان میکرد و در گرد و خاکِ معرکه ی جنگ به تشویش افتاده بودند و نفس نفس زنان خشاب عوض میکردم؛ حقشان ادا میشد.
گریه کردم و دلم به حالِ روحِ جنگ طلبم سوخت.
روحی که از کودکی برای جنگیدن بزرگ شد؛ جنگِ با باطل.
کودکی ای که اسباب بازی مورد علاقه ام آن خرسِ قهوه ای یا آن عروسکِ سخنگو نبود.
آن خرسِ کوچکِ سفید نبود، حتی ماشین مسابقه ایِ فلزی ای که مهدی خریده بود.
اسباب بازی مورد علاقه ام اسلحه ی M16 ای بود که مهدی دو تا ازش خریده بود تا داشته باشیم. باهم نقشِ دو سربازِ جبهه حق را بازی میکردیم در مقابل آمریکا و اسراییل.
نقشه میکشیدیم.
از نرده ها بالا میرفتیم یا پایین میپریدیم.
در را با لگد باز میکردیم و تمامِ ادا و اصول جنگی را هم بهم یاد داده بود.
این گلنگدن کشیدن را از آن موقع دوست داشتم.
آنجا که میانِ نقش بازی کردنمان، مهدی تیر میخورد.
خونش را چطور نشان میدادیم؟
با رژ های سیزه.
اگر مهدی آن طرف جلوی در تیر میخورد، من بایستی از پاهاش یا شانه هاش میگرفتم و میکشیدَمَش سمتِ دیوارِ هال.
بعد آن قسمت که تیر خورده بود و خون(شما بخوانید رژی) میآمد را باید چک میکردم و اگر مهدی میخواست شهید نمیشد، ولی اگر شهید میشد هرکاری هم که میکردم، نمیماند.
و من تنها باید دفاع میکردم و بعد پیکر مهدی را میکشیدم تا اتاق کوچیکه.
این بین اصلا با پاهاش کمک نمیکرد برای سبک تر شدنِ هیکلش.
تیر هامان هم واقعی بود.
ما ساچمه هایِ پلاستیکی داشتیم.
که بعد از بازی میرفتیم و تعدادی که پیدا میشد را جمع میکردیم تا دوباره خشاب پر کنیم.
و مهدی زیاد تیر میخرید از بیرون.
یادم است که تیر هایِ ساچمه ای مان داخلِ یک نارنجکِ شفافِ پلاستیکی بود.
ما چندین نارنجک هم داشتیم.
یک بار هم یادم است که انقدر بهش اصرار کردم که من هم باهاش شهید شدم.
او میگفت: نه من شهید میشم و تو باید بمونی و دفاع کنی. اگه تو هم شهید بشی دشمن میاد اینجا رو میگیره، بقیه بچه ها هم شهید میشن.
ولی بیشتر بازی هامان عملیات پاکسازی بود.
آن یک باری هم که باهم شهید شدیم، مهدی یک طرف بود و من کمی نزدیکش.
سر انگشتانمان را بهم رساندیم. کمی نفس نفس زدن از درد و خونریزی و بعد مهدی دستم را گرفت.
کمی بیجان فشارش داد و بعد شهید شد.
من هم شهید شدم.
برای اینکه من یک مرد در نزدیک ترین جبهه در جنگ با اسراییل نیستم، میتوانم تا صبح آنقدر گریه کنم تا فشارم بیافتد، پشت پلک هام باد کند، پوستِ صورتم از اشک شفاف تر شود، لب هام ورم کند و گونه هام سرخ شود.
در این زمینه واقعا کاش دختر نبودم.
فکر اینکه در جنگ من نمیتوانم اسلحه دست بگیرم و دشمن را بکشم، اذیتم میکند؛ به مثابه جگری که با چنگال افتاده اند به جانش تا بافت های همبندی را در بیاورند از داخلش.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.