eitaa logo
کافه کتاب مُهَنّا📚
141 دنبال‌کننده
68 عکس
8 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کتاب دخترم ناهید📚 دخترها دنبال این هستند که خودشان را شبیه کسی بکنند! یک قهرمان! فردی متفاوت! ناهید دختر متفاوتی است که باید عکسش را قاب گرفت. قسمتی از کتاب👇👇👇 کژال روی قله بود. بدون رو سری, گیسوی کمندش را سپرده بود دست باد. خیره به دور دست. دست به کمر باد گیسویش را می کشید و می رقصاند. پرچمی طلایی. ناهید مانده بود که کژال به چه فکر می کند. کاک رئوف مشتش را کوبید به سینه خودش و گفت: توی این سینه سنگ نیست دل است یک دل عاشق, اشاره کرد به کژال. گفت: عشق آن اسب وحشی. دوست دارم تو کمکم کنی. با او حرف بزنی. – ناهید گفت:اگر قبول نکرد؟ – راضی اش کن https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
کتاب مهمانی باغ سیب🍎 قسمتی از کتاب 👇🏻👇🏻👇🏻 همه با فریاد حمزه از جا پریدند.از چشمان حمزه انگار آتش زبانه می کشید.پوست گندمگونش تیره و کمان در دست راستش می لرزید.حمزه رو به ابولهب فریاد زد:تو برادر منی،عموی محمد امین هستی؟فرزند عبدالمطلب هستی؟ننگ بر تو.غیرتت کجاست؟به او حمله کنند،دشنامش بدهند و تو لال شوی و هیچ کار نکنی؟کجاست آن بی غیرتی که جرئت کرده به عزیزتر از جان من توهین کند؟حمزه چشم گرداند.ابوجهل مثل مرده،سفید شده و می لرزید.حمزه جلو رفت.چنگ انداخت و یقه ی ابوجهل را گرفت و بلندش کرد..... 🍎 https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
کتاب مهمانی باغ سیب 🍎 قسمتی از کتاب 👇🏻👇🏻👇🏻 پیامبر خوشحال و خندان به خانه ی علی رسید،در خانه را به صدا در آورد.علی در را باز کرد.با دیدن پیامبر چشمانش از خوشحالی درخشید.پیامبر خندان و شاد صورت علی را بوسید و فرمود:چشمت رو شن علی جان.چه خبر خوب و خوشی و چه نوزاد فرخنده ای،آن هم در چنین روز ها و شب هایی.در ماه خدا،ماه رمضان. _برای عزیز دلم اسم گذاشته اید؟ علی با احترام گفت:من از خدا حیا می‌کنم بر شما سبقت بگیرم یا رسول الله. پیامبر لبخند زد و فرمود:من هم بر خدای مهربان سبقت نمی گیرم.پس منتظر آمدن جبرئیل می مانیم.لحظاتی گذشت.پیامبر به آرامی چشمانش را باز کرد و گفت:لا حول ولا قوة الا بالله.علی گفت:ما منتظریم یا رسول الله!پیامبر فرمود:فاطمه جان!علی جان!برادرم جبرئیل فرمودخداوند متعال برايتان سلام رسانده و تبریک و تهنیت گفته و فرموده نام پسر هارون را بر دردانه ی علی بگذارید. و نام پسر هارون (شُبَّر)بود که به زبان ما همان(حسن)است. 🍎 https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
کتاب کیمیاگر ✨ *** خدا انسان را از خاک آفرید و به او گفت:خاک با کیمیا طلا می شود. و از آن روز انسان در جست وجوی کیمیا است. قسمتی از کتاب‌👇🏻👇🏻👇🏻 یونس خانه را از پشت پنجره ورانداز کرد.انگار گردی از زمان بر همه جای آن نشسته بود.چشمش افتاد به حوضی که آبش از فرط ماندگی رو به سیاهی می رفت.از کنج حیاط ظرف کهنه ی مسی را برداشت و افتاد به جان حوض،اما حواسش جای دیگر بود؛به حرف های نورا... نورا خیره به آسمان،داشت ستاره های بی شمار را می کاوید. _یک شب قبل از آمدن این جوان،در خواب دیدم که ستاره های آسمان ریخته بودند توی حیاط خانه.غرق ستاره ها بودم که از سمت ماه صدایی به من گفت:(کیمیا را عرضه کن!)جابر کتاب را بست و بوسید.با تعجب پرسید:(کدام کیمیا؟)می دانست وقتی نورا زبان باز می‌کند،شنونده که عاقل باشد،می فهمد این زبان وصل به سینه ای است مطمئن و پر از دانش. نورا نگاهی به حیاطی انداخت که با چند ساعت قبل قابل مقایسه نبود. _بالاخره حیاط این خانه هم از ماتم در آمد! https://eitaa.com/cafe_mohanna1402