هدایت شده از کانون فرهنگی_هنری مُهنّا🌺
#با_شما_سربلندیم
#دهه_کرامت
♦️♦️مسابقه کتابخوانی♦️♦️
📚 کتاب بانوی انقلاب خدیجه ای دیگر
(زندگینامه و خاطرات #خدیجه_ثقفی همسر امام خمینی(ره))
گردآورنده : علی ثقفی
🌸 اهدای جایزه به سه نفر
🌸 مهلت شرکت در مسابقه: ۷ خرداد
✅ اطلاعات بیشتر در مورد کتاب و فایل کتابها به صورت مجزا (هرفصل) در کانال:
https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
✅ لینک دانلود کتاب صوتی
https://drive.google.com/folderview?id=1skgsFSnq0wAb9RKF_Rs3Hetj-8rmdLX2
✅ لینک پاسخگویی به سوالات:
https://survey.porsline.ir/s/fOVqubcz
#کانون_فرهنگی_هنری_مهنّا
https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
لطفا ما را به دوستان خود معرفی کنید 😇
📣جهت اطلاع شما عزیزان
در حال حاضر مشغول امتحانات هستیم ان شاءالله بعد امتحانات دست پر میایم🙂
منتظرمان باشید
کتاب مهمانی باغ سیب🍎
قسمتی از کتاب 👇🏻👇🏻👇🏻
همه با فریاد حمزه از جا پریدند.از چشمان حمزه انگار آتش زبانه می کشید.پوست گندمگونش تیره و کمان در دست راستش می لرزید.حمزه رو به ابولهب فریاد زد:تو برادر منی،عموی محمد امین هستی؟فرزند عبدالمطلب هستی؟ننگ بر تو.غیرتت کجاست؟به او حمله کنند،دشنامش بدهند و تو لال شوی و هیچ کار نکنی؟کجاست آن بی غیرتی که جرئت کرده به عزیزتر از جان من توهین کند؟حمزه چشم گرداند.ابوجهل مثل مرده،سفید شده و می لرزید.حمزه جلو رفت.چنگ انداخت و یقه ی ابوجهل را گرفت و بلندش کرد.....
#داستانی
#مهمانی_باغ_سیب🍎
https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
کتاب مهمانی باغ سیب 🍎
قسمتی از کتاب 👇🏻👇🏻👇🏻
پیامبر خوشحال و خندان به خانه ی علی رسید،در خانه را به صدا در آورد.علی در را باز کرد.با دیدن پیامبر چشمانش از خوشحالی درخشید.پیامبر خندان و شاد صورت علی را بوسید و فرمود:چشمت رو شن علی جان.چه خبر خوب و خوشی و چه نوزاد فرخنده ای،آن هم در چنین روز ها و شب هایی.در ماه خدا،ماه رمضان.
_برای عزیز دلم اسم گذاشته اید؟
علی با احترام گفت:من از خدا حیا میکنم بر شما سبقت بگیرم یا رسول الله.
پیامبر لبخند زد و فرمود:من هم بر خدای مهربان سبقت نمی گیرم.پس منتظر آمدن جبرئیل می مانیم.لحظاتی گذشت.پیامبر به آرامی چشمانش را باز کرد و گفت:لا حول ولا قوة الا بالله.علی گفت:ما منتظریم یا رسول الله!پیامبر فرمود:فاطمه جان!علی جان!برادرم جبرئیل فرمودخداوند متعال برايتان سلام رسانده و تبریک و تهنیت گفته و فرموده نام پسر هارون را بر دردانه ی علی بگذارید. و نام پسر هارون (شُبَّر)بود که به زبان ما همان(حسن)است.
#داستانی
#مهمانی_باغ_سیب🍎
https://eitaa.com/cafe_mohanna1402
کتاب کیمیاگر ✨
***
خدا انسان را از خاک آفرید و به او گفت:خاک با کیمیا طلا می شود.
و از آن روز انسان در جست وجوی کیمیا است.
قسمتی از کتاب👇🏻👇🏻👇🏻
یونس خانه را از پشت پنجره ورانداز کرد.انگار گردی از زمان بر همه جای آن نشسته بود.چشمش افتاد به حوضی که آبش از فرط ماندگی رو به سیاهی می رفت.از کنج حیاط ظرف کهنه ی مسی را برداشت و افتاد به جان حوض،اما حواسش جای دیگر بود؛به حرف های نورا...
نورا خیره به آسمان،داشت ستاره های بی شمار را می کاوید.
_یک شب قبل از آمدن این جوان،در خواب دیدم که ستاره های آسمان ریخته بودند توی حیاط خانه.غرق ستاره ها بودم که از سمت ماه صدایی به من گفت:(کیمیا را عرضه کن!)جابر کتاب را بست و بوسید.با تعجب پرسید:(کدام کیمیا؟)می دانست وقتی نورا زبان باز میکند،شنونده که عاقل باشد،می فهمد این زبان وصل به سینه ای است مطمئن و پر از دانش.
نورا نگاهی به حیاطی انداخت که با چند ساعت قبل قابل مقایسه نبود.
_بالاخره حیاط این خانه هم از ماتم در آمد!
#داستانی
#کیمیاگر✨
https://eitaa.com/cafe_mohanna1402