eitaa logo
تقدیمی مقدیمی
41 دنبال‌کننده
740 عکس
25 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به کسی که این نامه را پیدا می‌کند، من سال‌ها با امید زندگی کردم، اما حالا وقت رفتن است. مثل سایه ‌ای بودم که دنبال نور می‌دوید اما هیچ‌وقت به آن نرسید. این آخرین پیغام من است؛ من سوار بر قایق کوچکی شده‌ام که مرا به جایی دور می‌برد، جایی که شاید آرامش باشد. اگر این بطری را پیدا کردی، بدان این نامه نه از سر ناامیدی، که از سر خداحافظی با گذشته است. برای تو آرزو می‌کنم هیچ‌وقت سایه‌ات را گم نکنی و همیشه بادها قایقت را به ساحل امید برسانند. —از طرف صدا برای سکوت @Lilith_raining
اول این که ببخشید دیر شد دوما از همه معذرت میخوام چون نتونستم بگم پشت این نامه ها داستان خاصی هست یا نه، کلی ایده تو ذهنم بود اما مشکل پیش اومد و نشد، و من تجربه زیادی تو نامه نوشتن نداشتم و فقط بعضیاش رو خودم نوشتم پس باز هم معذرت اگر مورد پسندتون نبود ایشالا تقدیمی بعدی جبران میکنم
اگه کسی رو نذاشتم پیوی بگید @yyaldamm
هدایت شده از D᥆υb𝗍
✄ Challenge این پیام رو فوروارد کنید تا باتوجه به وایب چنلتون : ملیسا بهتون یه شالگردن بده و بگه اگه شما سازنده یه نوشیدنیِ گرم بودین، اون نوشیدنی چی بود و یلدا بهتون یه کیف بافتنی بده و بگه تو دفترچه‌خاطراتتون راجب زمستون امسال چه چیزی می‌نویسید Tag | تو هردو چنل ( @abbigiill , @tv_girll ) جوین باشید
زمستون امسال انگار یه چیز دیگه بود. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، هوا هنوز تاریک بود و مه نرم و سردی روی شیشه‌ها نشسته بود. دوست داشتم با یه هودی نرم و شال بزرگ برم بیرون، قدم بزنم و نفس کشیدن توی هوای سرد رو حس کنم. یه روز بارون و برف با هم اومدن و خیابون‌ها مثل آینه شده بودن. کفش‌هام خیس شدن و من خندیدم، چون حس کردم انگار همه چیز یه جور جادویی شده. کافه‌ها پر از بوی قهوه و کاکائو داغ بودن و من ساعت‌ها می‌نشستم کنار پنجره و مردم رو نگاه می‌کردم، به قدم‌هاشون و شال‌هایی که دور گردنشون پیچیده بودن. زمستون امسال پر از لحظه‌های کوچیک و ساده بود که شاید قبل‌ها به چشم نمیومدن؛ انگار همه چیز کندتر بود و من فرصت داشتم بیشتر حسش کنم. @farrucaa
زمستون امسال، با همه‌ی برف‌هاش، یه‌جور غریب بود. از همون اولش یه سکوت سنگینی روی شهر افتاد. آسمون خاکستری بود، نه اون خاکستری صبح‌ها بیدار می‌شدم، پرده‌ها رو می‌کشیدم، و فقط یه نور سرد و بی‌حال می‌ریخت روی دیوار اتاق. قهوه‌ام رو هم دیگه با ذوق درست نمی‌کردم… فقط یه عادت شده بود، مثل خیلی چیزای دیگه. یه شب برف اومد، اونقدری که همه‌چی سفید شد. رفتم بیرون، صداها خاموش بودن، خیابون خلوت بود. برای چند لحظه حس کردم شاید این سکوت آرومم کنه. ولی نکرد. انگار هر قدمم روی برف، یه صدای یادآورِ چیزی بود که از دست رفته زمستون امسال یادم داد که بعضی فصل‌ها فقط میان تا وادارمون کنن با خودمون روبه‌رو بشیم. تو سکوت، تو خستگی، تو روزهایی که هیچ اتفاق خاصی نمی‌افته. شاید لازم بود این سرما رو حس کنم تا بفهمم هنوز یه جایی ته دلم دنبال یه چیزی بگردم که یادم بندازه هنوز همه‌چی تموم نشده ولی زمستون تموم نشده. هنوز سرده، هنوز طول روز کوتاهه، هنوز شیشه‌ها بخار می‌کنن. و من هنوز دارم سعی می‌کنم از دلِ این فصل عبور کنم. @ernies