اول این که ببخشید دیر شد
دوما از همه معذرت میخوام چون نتونستم بگم پشت این نامه ها داستان خاصی هست یا نه، کلی ایده تو ذهنم بود اما مشکل پیش اومد و نشد،
و من تجربه زیادی تو نامه نوشتن نداشتم و فقط بعضیاش رو خودم نوشتم پس باز هم معذرت اگر مورد پسندتون نبود
ایشالا تقدیمی بعدی جبران میکنم
هدایت شده از D᥆υb𝗍
✄ Challenge
این پیام رو فوروارد کنید تا باتوجه به وایب چنلتون : ملیسا بهتون یه شالگردن بده و بگه اگه شما سازنده یه نوشیدنیِ گرم بودین، اون نوشیدنی چی بود و یلدا بهتون یه کیف بافتنی بده و بگه تو دفترچهخاطراتتون راجب زمستون امسال چه چیزی مینویسید
Tag | تو هردو چنل ( @abbigiill , @tv_girll ) جوین باشید
زمستون امسال انگار یه چیز دیگه بود. صبحها که از خواب بیدار میشدم، هوا هنوز تاریک بود و مه نرم و سردی روی شیشهها نشسته بود. دوست داشتم با یه هودی نرم و شال بزرگ برم بیرون، قدم بزنم و نفس کشیدن توی هوای سرد رو حس کنم.
یه روز بارون و برف با هم اومدن و خیابونها مثل آینه شده بودن. کفشهام خیس شدن و من خندیدم، چون حس کردم انگار همه چیز یه جور جادویی شده. کافهها پر از بوی قهوه و کاکائو داغ بودن و من ساعتها مینشستم کنار پنجره و مردم رو نگاه میکردم، به قدمهاشون و شالهایی که دور گردنشون پیچیده بودن.
زمستون امسال پر از لحظههای کوچیک و ساده بود که شاید قبلها به چشم نمیومدن؛ انگار همه چیز کندتر بود و من فرصت داشتم بیشتر حسش کنم.
@farrucaa
زمستون امسال، با همهی برفهاش، یهجور غریب بود. از همون اولش یه سکوت سنگینی روی شهر افتاد.
آسمون خاکستری بود، نه اون خاکستری
صبحها بیدار میشدم، پردهها رو میکشیدم، و فقط یه نور سرد و بیحال میریخت روی دیوار اتاق. قهوهام رو هم دیگه با ذوق درست نمیکردم… فقط یه عادت شده بود، مثل خیلی چیزای دیگه.
یه شب برف اومد، اونقدری که همهچی سفید شد. رفتم بیرون، صداها خاموش بودن، خیابون خلوت بود. برای چند لحظه حس کردم شاید این سکوت آرومم کنه. ولی نکرد.
انگار هر قدمم روی برف، یه صدای یادآورِ چیزی بود که از دست رفته
زمستون امسال یادم داد که بعضی فصلها فقط میان تا وادارمون کنن با خودمون روبهرو بشیم.
تو سکوت، تو خستگی، تو روزهایی که هیچ اتفاق خاصی نمیافته.
شاید لازم بود این سرما رو حس کنم تا بفهمم هنوز یه جایی ته دلم دنبال یه چیزی بگردم که یادم بندازه هنوز همهچی تموم نشده ولی
زمستون تموم نشده. هنوز سرده، هنوز طول روز کوتاهه، هنوز شیشهها بخار میکنن.
و من هنوز دارم سعی میکنم از دلِ این فصل عبور کنم.
@ernies
زمستون امسال پر از بارون بود، نه اون برفای بیصدا، یه بارون واقعی با بوی خاک و صدای قطرهها روی سقف.
گاهی از پنجره فقط خیابون خیس رو نگاه میکردم و یه حس عجیبی داشتم، انگار دنیا داره نفس میکشه.
چترم همیشه توی کیفم بود ولی خیلی وقتا عمداً بازش نمیکردم، دوست داشتم چند دقیقه زیر بارون راه برم، بزارم موهام خیس بشن و صورتم سرد.
یه روز نشستم کنار بخاری و آهنگ قدیمی گوش دادم. همون موقع فهمیدم شاید لازم نباشه هر زمستونی یا غمگین باشه یا پر از خاطره.
بعضی زمستونا فقط میان تا یادمون بندازن هنوز میشه خوشحال شد از صدای بارون، بوی بخار چای، و نور نارنجی چراغی که توی شب روشنه.
اون روز عصر، بارون بند اومد و هوا یههو روشن شد. از پنجره دیدم آفتاب کمجونِ زمستونی داره روی زمین خیس میتابه و همهچی برق میزنه.
یه لحظه حس کردم شاید این همون چیزیه که باید از زمستون بخوام نه گرما، نه هیجان، فقط یه آرامش کوتاه و شاید واقعی
@vivalavida505
زمستون داره نفسهای آخرش رو میکشه.
صبحها دیگه اونقدر تاریک نیست، و باد سردش هم یه نرمی خاص پیدا کرده.
برفهایی که گوشهی حیاط مونده بودن، دارن آب میشن و از زیرشون بوی خاک تازه بلند میشه.
پرندهها برگشتن، همونا که چند ماه پیش ساکت بودن. صدای کوچیکشون حالا با صدای بارون قاطی شده.
دیگه لازم نیست بخاری تا ته روشن باشه، فقط یه چای داغ کافیه برای گرم شدن.
پنجره رو که باز میکنم، آفتاب کمنور زمستونی با احتیاط میتابه، انگار خودش هم نمیخواد زود بره.
یه آرامش عجیبی تو هوا هست؛ نه اون سرمای گزندهی دیماه، نه گرمای خستهکنندهی تابستون.
یه تعادل ظریف، یه بینابین دوستداشتنی.
احساس میکنم دارم از چیزی عبور میکنم، از سکوت، از خستگی، از فصلِ طولانیِ فکر کردن.
زمستون تموم میشه، ولی ردِش میمونه. روی دیوار دل، روی صدای بارون.
و من فقط نگاهش میکنم که چطور آروم، بدون خداحافظی، میره.
@Givemetea