🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۶۹۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) دستهاش رو بال
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
ناهید یه لحظه خشکش زد. دستش بیاختیار رفت روی سینهاش
_ من بیام؟
پدرشوهرم با لحن مهربونی گفت:
_ آره بابا، تو بیا. یه دونه دختر که بیشتر ندارم. دختر غمخوارهی باباشه.
برق خوشحالی در چشمهای ناهید نشست چند ثانیهای سر جاش موند. مردد نگاهی به ماها انداخت، قدم بر داشت سمت تخت، نشست لبهی تخت، نگاهش رو داد به زمین... حسم بهم میگه ناهید نمیدونه باید چی کار کنه. دلش میخواد خودش رو بندازه بغل پدرش، ولی انگار خجالت میکشه
پدر شوهرم دستش رو دراز کرد و آروم ناهید رو کشید سمت خودش. ناهید با دستای لرزون دست انداخت دور گردن باباش سرش رو گذاشت رو سینهش. برای چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن. فقط صدای نفسهاشون توی سکوت اتاق میپیچید.
ناهید انگار به آرامشی که به دنبالش بوده رسیده چشمهاش رو بست...چند لحظهای همینطور موند. دستاش هنوز دور گردن باباشه، ولی کمکم لرزشش کمتر شد. انگار گمشده خودش رو پیدا کرده
پدر شوهرم آروم دستی به سرش کشید و گفت:
_ ببخشید دخترم… ببخشید که دیر فهمیدم.
ناهید سرش رو از رو سینهش بلند کرد و با چشمان پر از اشک به صورت پدرش خیره شد و با نگاهش فریاد میزد. چرا انقدر منو منتظر محبت و دستهای گرم پدرانهت گذاشتی
با شرمی که در نگاه پدرشوهرمه راحت میشه فهمید که شرمنده دخترشه
ناهید دوباره سرش رو گذاشت رو سینه پدرشوهرم، اینبار محکمتر. چند لحظهی دیگه همینطور موندن. بعد آروم خودش رو کشید کنار و نشست.
ازش پرسید
_ خوبی بابا
ناهید سری تکون داد.
_ آره… خیلی خوبم.
دستش رو آروم از دست پدرش کشید و بلند شد. یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست این لحظه رو توی سینهش نگه داره. دو قدمی از تخت پدرش فاصله گرفت برگشت و به پدرش نگاهی انداخت اینبار نگاهش پر از یه آرامش تازهای بود که انگار سالها بود ندیده. ناهید به آرومی گفت
_بابا، من… فردا میام بیمارستان.
پدرشوهرم با لبخند به تایید حرف ناهید سر تکون داد. ناهید با قدمهای سبک از اتاق رفت بیرون عمه رو کرد به پدر شوهرم
_ حاجی کاری نداری
_ نه خانم برو خدا به همراهت
منو عمه از پدرشوهرم و ناصر خدا حافظی کردیم اومدیم بیرون، نگاهم افتاد به ناهید که نشسته روی صندلی سرش رو خم کرده با دستش گرفته، بهش گفتم
_ پاشو بریم
سرش رو گرفت بالا
_ بریم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) ناهید یه لحظه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
تا برسیم خونه مادر شوهرم ناهید ریز ریز گریه کرد عمه هم گاهی دلداریش میداد و گاهی با گریه همراهیش میکرد حالم خیلی بد شد و یه عالمه سوال توی ذهنم اومد که بپرسم ولی شرایط روحی هیچ کدومشون رو مناسب ندیدم و ساکت موندم... ماشین رو نگه داشتم هر دو یه خداحافظی سردی کردن و پیاده شدن... منم اومدم خونه مامانم... بعد از سلام و احوالپرسی که با صدای آروم با مامانم کردم پرسیدم
_ بچهها خوابن
_ آره خیلی منتظرت موندن که بیای با هم شام بخوریم من اصرارشون کردم گفتم مامانتون معلوم نیست کی بیاد دیگه شامشون خوردن و خوابیدن...
در اتاق باز شد عزیز اومد بیرون
آروم گفت
_ سلام مامان اومدی
از دیدنش و شنیدن صداش دلم آروم گرفت
_ سلام عزیزم تو بیداری
_ آره همه خوابیدن من دلم شور شما رو میزد خوابم نبرد
_ ممنونم پسرم دل شور زدن نداشت که من بیمارستان بودم
_ آقا جون چی شد آوردینش خونه یا هنوز بیمارستانه
مرخص شده ولی صبح میاد
مامانم رو کرد به من
لباساتو در بیار شامتو بیارم بخور تو هم همین جا بخواب
ممنون مامان باید برم خونه لباسهام رو بندازم ماشین بشوره خودمم یه دوش بگیریم.
مامانم با یه سینی که توش سبزی پلو با کوکو بود آورد گذاشت جلوم پرسید
چه خبر از اوضاع و احوال پدرشوهرت
رو کردم به عزیز
پاشو برو از یخچال یه ظرف ماست بیار
عزیز چشمی گفت و پاشد رفت آشپزخونه نگاهم رو دادم به مامانم و اونچه که اتفاق افتاده بود رو براش گفتم
از شنیدن حرفهای من عزیز و مامانم هر دو ناراحت شدند و عزیز گفت
_ مامان عمه ناهید از بس از آقا جون محبت ندیده عقدهای شده و همه رو آزار میده
خواستم جواب عزیز رو بدم که مامانم پرید تو حرفم
_ آره بیچاره، چقدر دلم براش سوخت
عزیز رو کرد به من
_ الان عمه ناهید با شما قهره یا آشتی
_ امشب که بهش گفتم بریم جوابم رو داد حالا ببینم صبح چیکار میکنه
شامم رو خوردم خواستم بیام عزیزم پاشد
_ مامانم منم باهات میام
با هم اومدیم خونه عزیز رفت اتاقش خوابید منم یه دوش گرفتم و کل لباسهام رو ریختم ماشین تا نماز شبم رو خوندم صدای زنگ پایان شستشوی ماشین لباسشوییم بلند شد لباسهام رو روی بند پهن کردم و خوابیدم...
صبح که آماده شدم برم دنبال ناهید و عمه، عزیز گفت
_ مامان میشه منم باهات بیام
_ باشه عزیزم بیا
با هم اومدیم خونه عمه بعد از سلام و احوالپرسی نگاهی به دور خونه انداختم
_ عمه، ناهید خانم نیست هنوز نیومده
عمه خیلی ناراحت جواب داد
_ دیشب نادر اومد دنبالش که برن خونشون بهم گفت من فردا نمیام بیمارستان صبحم که بیدار شدم بهش زنگ زدم گفت من نمیام
_ عه، عمه، آقا جوب بیمارستان منتظرشه
دستهاش رو تکون داد
_ چی بگم، هر چی بهش گفتم گفت نمیام میخوای تو بهش زنگ بزن
باشهای گفتم و شماره ناهید رو گرفتم... دیگه ناامید از جواب دادانش شدم که با صدای گرفته ای جواب داد
_ بله
_ سلام حالت خوبه
_سلام، کارت رو بگو نرگس
_ اومدم دنبالتون بریم بیمارستان دیدم شما هنوز نیومدی
نه، من نمیام به مامانم گفتم که نمیام میخواید برید شما برید
_ آخه...
پرید تو حرفم
_ خدا حافظ
تماس رو قطع کرد...
نگاهم رو دادم به عمه
_گفت نمیام
_باشه، دیگه چیکار کنم بیا خودمون بریم
_ محمد آقا هم دیشب نیومد بیمارستان امروز چی، میاد؟
_ اونم دیشب بهش زنگ زدم هر چی از دهنش در اومد به باباش گفت و آخرشم گفت که نمیام
نچی کردم
_ آقا محسن چی؟
_ اون گفت شما برید منم خودم میام
باشه، پس بیاید بریم تا دیر نشده...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔆 #پندانه
✍ زندگی بینقص نمیشود
🔹زندگی مثل نخکردن سوزن است. گاهی بلد نیستی چیزی را بدوزی اما چشمهایت آنقدر خوب کار میکند که همان بار اول سوزن را نخ میکنی.
🔸اما هر چقدر پختهتر میشوی، هر چقدر باتجربهتر میشوی، هر چقدر بیشتر یاد میگیری که چگونه بدوزی، چگونه پینه بزنی، چگونه زندگی کنی؛ تازه آنوقت چشمانت دیگر سو ندارد!
🔹مشکل اینجاست که وقتی هم بلدی بدوزی، هم چشمهایت سو دارند؛ تازه آن موقع میفهمی، نه نخ داری، نه سوزن.
🔸همیشه یک چیزی از زندگی کم است.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا بی دلیل احساس غصه داریم؟
استاد بهرام پور
همراهان عزیز مدیر کانال نت ندارن نتونستن پارت رو بارگذاری کنن ب محض دسترسی ب نت حتما انجام وظیفه میشه
تشکر از صبوری شما🌸
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) تا برسیم خونه
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با عمه سوار ماشین شدیم و اومدیم بیمارستان نگاهم افتاد به ناصر که محسن و فریده و نیلوفر کنارش ایستادن بهشون نزدیک شدیم، تا ناصر چشمش به عزیز افتاد خیلی خوشحال شد همگی با هم سلام کردیم و از ناصر پرسیدم
_آقا جون حالش چطوره
خوبه، کارهای ترخیصشم انجام دادم، داشتم میرفتم بخش بیارمش شما رو دیدم، دیگه شما نیاید بالا همین جا تو سالن بشنید تا بیارمش
ناصر با آسانسور رفت و ما به انتظار ایستادیم، عزیز رو کرد به من
_ مامان الان آقاجون ببینه عمه ناهید و عمو محمد نیستن چقدر ناراحت میشه، نه؟
_ آره؟ عزیزم خیلی، ایکاش اومده بودن
_ مامان، درسته که فرق گذاشتن خیلی بده. ولی آدم نباید پدرشو که از مرگ نجات پیدا کرده تنها بذاره. درست میگم؟
لبخند گرمی بهش زدم
_ آره عزیزم تو درست میگی اصلاً ماها باید یاد بگیریم که گذشت داشته باشیم و همدیگر رو ببخشیم
گرم صحبتهای شیرین با عزیز بودم که ناصر و آقا جون از آسانسور پیاده شدن همگی قدم بر داشتیم سمتشون و سلام و احوالپرسی گرمی با آقا جون کردیم، ازمون پرسید
_ ناهید کجاست؟ چرا اینجا نیست
همه ساکت نگاهش کردن
رو کرد به عمه
_ کجاست؟ نمیبینمش
_ حالش خوب نبود نیومد
_ چش شده، دیشب که خوب بود، محمد چی اونم نیومده؟
عمه با چند ثانیه سکوت سر انداخت بالا
_ نه حاجی اونم نیومده، حالا تو چرا هر کی نیومده رو میبینی اونایی که اومدنو ببین
عمه نگاهشو داد به عزیز
_ ببین بچهام اومده دیدنت
لبخندی به عزیز زد و آغوش باز کرد
بیا پسر با معرفتم
عزیز رفت تو آغوش آقا جون، صورت همدیگر رو بوسیدن، دستش رو آروم زد تو کمر عزیز
ماشاالله به تو پسر، که اومدی دیدن پدر بزرگت، الهی عاقبت بخیر بشی
ناصر رو کرد به باباش
_ بریم آقا جون
بریم بابا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) با عمه سوار ما
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
همگی اومدیم سمت ماشینهامون و پدر شوهرم نشست تو ماشین ما رسیدیم در خونه دیدم مش رحیم با یه گوسفند پشت در خونه نشسته، با تعجب از ناصر پرسیدم
_ مش رحیم از کجا میدونست که ما امروز آقا جونو میاریم که با گوسفند اومده
_ خودم بهش گفتم یه گوسفند بیاره برای آقا جون قربونی کنیم
_ پدر شوهرم رو کرد به ناصر
_ من کار بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم که اگر اینها منو حلال نکن حساب کتاب اعمال من اون دنیا خیلی سخت میشه ولی تو هم عیارت با بقیه بچههای من فرق داره، بچههاتم از بقیه نوههای من با معرفت ترند. الان پسر محمد کجاست؟ از عزیز هم بزرگتره... میدونم که نیومده... من کار خیلی بدی کردم که بین بچههام فرق گذاشتم ولی خدا خودش شاهده که بین نوههام فرق نگذاشتم
پرسشگر رو کرد به عمه
_ گذاشتم؟
عمه سر انداخت بالا
_ نه، بین نوهها فرق نگذاشتی... حاجی جان غصه نخور درست میشه، بریم پایین و این بنده خدا مش رحیم رو منتظر نزاریم
همگی از ماشین پیاده شدیم... رفتم سمت مش رحیم بعد از سلام و احوالپرسی گفتم
_ ایکاش فاطمه خانم رو هم آورده بودید
_ باغ پر عمله و بناست دارن مرغداری رو درست میکنند نمیشد که بیاد
_ کارهای ساخت مرغداری خوب پیش میره
_ آره خدا رو شکر
همگی اومدن جلو با مش رحیم سلام و احوالپرسی کردن، مش رحیم خواست گوسفند رو قرباتی کنه من عذر خواهی کردم اومدم حیاط چون طاقت دیدن ذبح گوسفند رو ندارم ... بعد از قربانی همگی وارد خونه شدند پدر شوهرم نشست روی مبلی که نزدیک دستگاه تلفن بود. گوشی رو برداشت و شماره گرفت...ولی هر چی بوق خورد کسی جواب نداد... رو کرد به عمه
_ چرا ناهید جواب نمیده؟
تو شماره خونش رو میگیری شاید اون تو راهه داره میاد اینجا، شماره موبایلش رو بگیر
پدر شوهرم به تایید حرف عمه دو باره شماره گرفت و بعد از چند لحظه گفت
_ اینم جواب نمیده
_ ولش کن شاید گوشیش روی سکوته حالا خودش میاد
پدر شوهرم از ناراحتی چهره ش در هم رفت آهی کشید و آهسته زمزمه کرد
نه نمیاد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\