eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.2هزار دنبال‌کننده
608 عکس
304 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _اموال از دست
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ماشینو نگه داشتم دم در حیاط که پیاده شم درو باز کنم. ناصر برگشت سمتم، گفت: _ساعت دهه، وقت هست بریم خونه بابامینا؟ _گفتم: راه افتادم سمت خونه پدرشوهرم. دلشوره اومد سراقم. بی‌صدا زیر لب گفتم: _ خدایا خودت بخیر بگذرون… رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هنوز درو کامل نبسته بودم که ناصر زنگ زد. چند ثانیه بعد صدای ناهید اومد _ کیه؟ ناصر کوتاه جواب داد: _ باز کن، ماییم. قفل در تق کرد و در آهسته باز شد. وارد حیاط شدیم. پدرشوهر و عمه همین که چشمشون به ناصر افتاد، صورتشون گل انداخت و خنده نشست گوشه لبشون. سلام و احوالپرسی گرمی رد و بدل شد و نشستیم روی مبل‌ها. فضای خونه بوی چای تازه‌دم می‌ده. ناهید با سینی چای اومد، آروم گذاشت روی میز. ناصر نگاهش رو داد به ناهید _ خوبی؟ ناهید که از لحن مهربونش ذوق کرد خودش رو روی مبل جابه‌جا کرد و لبخند زد: خدا رو شکر خوبم داداش. با اشتیاق پرسید: «امیرعباس، آقا نادر چطورن؟ خوبن؟» لبخند غلیظی به لبش نشست _ ممنون داداش خوبن. مکث کوتاهی کرد، صداشو کمی پایین آورد، اما جدیتش بیشتر گفت: _ ناهیدجان، خواهرم… من می‌خوام درباره گاوداری با بابا حرف بزنم. ازت خواهش می‌کنم هیچ نظری ندی. لبخند ناهید همون‌جا ماسید. انگار یکی چراغ صورتشو خاموش کرده باشه. ابروهاش کمی جمع شد، ولی چیزی نگفت. ناصر برگشت سمت پدرش: _ امروز رفتم گاوداری… بابا، شما خبر دارین چند تا گاو داریم؟ پدرشوهر ابرو بالا انداخت: _ نه بابا، من خبر ندارم چندتان؟ ناصر گفت: _ بیست تا، بابا… می‌دونین بقیه‌ش چی شده؟ _نه والا بابا… ناصر نگاهشو ثابت نگه داشت: _محمد فروختشون. چشم‌های پدرشوهر گرد شد. _ راست میگی؟ ناصر با سر اشاره‌ای به من و محسن کرد: _اینا هم شاهدن. ناهید دهن باز کرد چیزی بگه، اما ناصر سریع دستشو آورد بالا: _هیچی نگو… اولم بهت گفتم نظر نده. _آخه... ناصر پرید وسط حرفش، محکم‌تر از قبل: _گوش کن خواهر من، تو به هیچ عنوان تو کارهای ما نظر نده... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام صبح بخیر عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه ان‌شاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
برادرشوهر بزرگم یه پسر داشت که تازه خدمت سربازیش تموم شده بود سهیل با کمال میل همه کارهامو انجام میداد و چون تقریبا هم‌سن و‌سال بودم من هم خیلی باهاش مهربون رفتار میکردم هرچی نباشه زن عموش بودم و رابطه‌ای جز این نداشتیم، تا اینکه... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ماجرای عجیب انگشتر اهدائی رهبر انقلاب به همسر شهیدی که تروریست ها تلفنی جنایت شان را به او اطلاع داده بودند 🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ صـــراط @roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ماشینو نگه داش
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ابروهای ناهید رفت بالا. دلخور گفت: — داداش… داری ناراحتم می‌کنی‌ها… ناصر که از وقتی نشسته بود، یه دستش رو آروم روی شقیقه‌ش فشار می‌داد و نفس‌هاشو بی‌صدا عمیق می‌کشید، بدون اینکه لحنشو نرم کنه جواب داد: — خواهرم، دخالت نکنی ناراحت هم نمی‌شی… هوای اتاق یه‌دفعه سنگین شد. بی‌اختیار استکان چایو بین انگشتام چرخوندم و تو دلم گفتم: این تازه اول ماجراست… پدرشوهرم که انگار همین یه جمله هم رمقشو گرفته باشه و رنگ از صورتش پرید رو کرد به ناهید کرد: — باباجون، شما هیچی نگو… ببینم محمد چی کار کرده. بعد نگاهشو داد به ناصر. ناصر کمی جابه‌جا نشست، انگار کمرش تیر کشیده باشه، گفت: — چی شده بابا؟ محمد گاوا رو فروخته؟ پدرشوهرم آهی کشید. — بله بابا… من الان از گاوداری میام. از آقا رحمان پرسیدم چرا گاوا کمن، کجا نگهشون می‌داری… گفت گاوا همینن، محمدآقا فروختشون. عمه که از ناراحتی صورتش سرخ شده، خودش رو از روی مبل کشید جلو: — پول این گاوا رو چی کار کرده بچه‌م؟ هم گاوا رو فروخته، هم بدهکاره؟ تو دلم گفتم: هیچی… کاری رو سپردین دستش که از عهده‌ش برنمیاد. مدیریت نداشت… وای که چقدر دلم می‌خواست بلند بگم همه بشنون، بیشتر از همه ناهید… ولی الان وقتش نیست، مخصوصاً با رنگ‌و روی پریده و اون حال ضعفی که داره ناصر رو کرد به باباش: — شما که می‌دونستین محمد مدیریتش ضعیفه، چرا روی کاراش نظارت نمی‌کردین؟ پدرشوهرم سری تکون داد. — والا من خیلی می‌رفتم گاوداری، چقدرم از دستش حرص می‌خوردم… ولی به حرف من گوش نمی‌کرد. می‌دونستم توان گردوندن نداره، اما فکر نمی‌کردم گاو بفروشه. ناصر آه کوتاهی کشید؛ اون‌قدر کوتاه که اگه حواسم نبود نمی‌فهمیدم. — از فردا خودم میام گاوداری. اگه محمد بخواد اذیت کنه… باید کلاً گاوداری رو بفروشیم. پدرشوهرم آه حسرت‌آمیزی کشید... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 جزئیات جدید از پناهگاه نتانیاهو و سران رژیم اسرائیل زیر ایچیلوف بزرگترین بیمارستان عمومی تل‌آویو 🇮🇷تحلیل سیاسی و جنگ نرم @tahlile_siasi @tahlile_siasi
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) ابروهای ناهید
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) با صدای شکسته و خسته‌ای گفت: — من عمرمو روی اون گاوداری گذاشتم که بچه‌هام آیندهٔ مالی خوبی داشته باشن و راحت زندگی کنن… حالا ببین اوضاعش به کجا رسیده که حرف فروشش درمیونه… نگاه ناصر روی دستهای چروک پدرش چرخید و با لحن مهربونی گفت: — باباجان… هرچی شما بگین همون کارو می‌کنم. بگین چیکار کنم؟ پدر شوهرم آه کوتاهی کشید: — هیچی بابا… حق با توئه. ببین محمد باهات راه میاد که گاوداری رو سرپا نگه دارید. اگه نه و بخواد بدقلقی کنه… باشه، بفروشَش. ناصر نفس عمیقی کشید. نگاهش آروم چرخید سمت مادرش… بعد دوباره برگشت روی صورت باباش — اون چیزی که بیشتر از گاوداری منو ناراحت کرده… زندگی محسنه. چشم‌های عمه ریز شد. ناصر مکثی کرد و ادامه داد — ناراحت نشید… ولی چرا گذاشتید زندگی محسن به جایی برسه که فریده بذاره بره قهر؟ ناهید انگار منتظر همین جمله بود. سریع گفت: — فریده زن زندگی نیست. همون لحظه رنگ صورت ناصر عوض شد و با تشر گفت — یه حرفو چند بار باید به آدم بگن؟ ساکت شو دیگه… ناهید جا خورد، اما عقب نکشید. صداشو بلند کرد: — تو حالت خوب نبود، همه‌چی رو نمی‌دونی! الان حتماً نرگس پُرت کرده… جمله‌ش هنوز کامل نشده بود که ناصر پرید وسطش حرفش — انقدر قضاوت نکن و تهمت نزن! نرگس همیشه مثل یه رفیق پایه کنارم بوده… همیشه همه‌جوره مراعات حالمو کرده. خدا می‌دونه چقدر دوستش دارم و بهش مدیونم. این طرز حرف زدن تو دربارهٔ نرگس… مثل نیشتر می‌مونه به قلبم… من از محسن، حال زن و بچه‌هاشو پرسیدم… گفت فریده رفته قهر همین چند کلمهٔ ساده از ناصر تو دلم غوعایی به پا کرد انقدر که دلم می‌خواد از خوشحالی جیغ بزنم. برعکس من، ناهید خشکش زد. صورتش بی‌رنگ شد. پدرشوهرم نگاهی به من انداخت نگاهی پر از قضاوتی که این بار به نفع من بود. — الحق که خیلی دختر خوبیه… با این شوهرداریش جاش تو بهشته…، اگه یه وقت ما حرفی بهت زدیم و ناراحتت کردیم، حلالمون کن. عمه‌ هم سر تکون داد، رو به من گفت: — بچه‌م از تو راضیه، خدا هم ازت راضی باشه. ما هم اگه حرفی زدیم، قصدمون ناراحت کردنت نبود… نیتمون خیر بود. هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که صدای زمزمهٔ ناهید به گوشم خورد — خیالات برت نداره… پدر ماورِ من جوگیرن… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
گفتم شما مشگلت چیه گفت، همسرم با یه خانمی تصادف کرده، ازش خوشش اومده و داره باهاش ازدواج میکنه، گفتم خب جلوی این کار رو بگیر، گفت نمیتونم دو تا بچه دارم بهم گفته اگر مخالفت کنی طلاقت میدم، منم پدر مادرم از دنیا رفتن، نه جایی رو دارم نه کسی که برم خونه‌ش بعدم جونم بسته به بچه هام هست حتی یه لحظه هم نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم گفتم شغل شوهرت چیه، میتونه توی این دوره زمونه دو تا زندگی رو خرجی بده، گفت پیمانکاره ساختمون هست وضع مالیش خوبه میتونه، جرقه ای ذهنم رسید نکنه سیاوش شوهره این خانم باشه، گفتم اسمش چیه؟ گفت... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به۷ قلم (لواسانی) محلی به حرفش ندادم. دوست ندارم ناصر بشنوه و با ناهید یکی‌به‌دو کنن و یه وقت حالش بد بشه. ناصر رو کرد به پدر و مادرش و گفت: _ ممنون که قدر زحمتای نرگس رو می‌دونید… فقط لطفاً جواب سؤال منو بدید. پدرشوهرم نگاهش رو انداخت سمت محسن. «قهر کردن زنِ محسن همه‌مونو خیلی ناراحت کرد، ولی بابا ما چه کاری از دستمون برمی‌اومد؟» ناصر گفت: «مشکل زندگی محسن و فریده مالی بوده… یه جوری حلش می‌کردید. پدرشوهرم ساکت شد و رفت تو فکر. از طرز رفتار عمه معلوم بود دنبال حرف یا دلیلی می‌گرده و چیزی پیدا نمی‌کنه… ناصر ادامه داد: _ ول کنید گذشته رو… گذشته‌ها گذشته. الان رو باید درست کرد. عمه که از کوتاهی‌ای که در حق پسرش و فریده کرده بود خجالت می‌کشید، رو کرد به محسن: _ یه دستبند طلا دارم. بهت میدم ببر بفروش، برو مایحتاج زندگیتو بخر. یه هدیه هم برای فریده بگیر و بیارش سرِ زندگیش. ناهید خواست حرفی بزنه که با نگاه تند ناصر ساکت شد. محسن رو کرد به مادرش: _ ممنون مامان… ان‌شاءالله براتون جبران می‌کنم. دلم یه ذره شده برای فریده و بچه‌هام. لبخند روی صورت عمه نشست. _ به فکر پس دادنش نباش. ناصر هنوز ناراحت و تو فکر بود و من خوب می‌دونستم چرا… داشت تو دلش به خودش می‌گفت چرا تا حالا به فکر زندگی محسن نیفتاده بودن. رو کردم به ناصر: _ حالت خوبه؟ می‌خوای یه آب‌قند برات بیارم؟ به تایید حرف سر تکون داد _ آره بیار… خودمم حس می‌کنم فشارم افتاده. رو به عمه گفتم: _ با اجازتون من برم یه آب‌قند برای ناصر درست کنم. عمه تبسمی زد _ نرگس جان، این چه حرفیه؟ اینجا خونهٔ خودته، برو بیار. من که بلند شدم برم آب‌قند بیارم، عمه هم بلند شد، رفت از تو کمد دستبندشو آورد و گرفت جلوی محسن: _ بیا عزیزم، ببر بفروشش. محسن، خوشحال از توجه مادرش، دستبند رو گرفت و دست مادرشو بوسید. جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
هدایت شده از زیر چتر شهدا 🌹 🌱
20سال جوون تر شدن!! اگه می‌خوای سال جدید یه تغییر اساسی کنی و همه رو شوکه کنی از الان به فکر چین و چروک‌هات باش✨ با یه کرم کاملا گیاهی پوستتو توی خونه لیفت و سفت کن😍✌🏻 وچین و چروکات و کامل از بین ببر✅ 💌تا10اسفند با ثبت هر سفارش یک ماسک آبرسان مخصوص اشانتیون دارید💌 📩 جهت مشاوره و سفارش محصول کلمه 《چروک》برام بفرست:👇🏻❤️ 🆔: @arezoo_zareiii مشاوره تلفنی ارسال عدد 1👇🏼 09903172413 بزن رو لینک زیر و کلی رضایت مشتری هامونو ببین👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2884765172Cf604f890eb