- آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
بهجز عزیمت نا به هنگامم گزیری نبود ؛
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
- شاملو
- یک روز صبح دستت را میگیرم
میبرم یک جا، که دست هیچکس به خلوتمان نرسد
آن وقت من میمانمُ، غزلِ لبهای تو
و یک دنیا سکوت
- وقتی خدا داشت تو را می ساخت
چه حال خوشی داشت
چه حوصلهای!
این موها، این چشمها
خودت میفهمی؟
- عباس معروفی
من زمین زیر پایش را دوست دارم، هوای بالای سرش را، هر چیزی را که او به آن دست میزند، هر کلمه ای را که به زبان می آورد، همه ی حالت هایش را دوست دارم، همهی کارهایش را
خلاصه سر تا پایش را دوست دارم...
- امیلی برونته
- برای خودم خط و نشان کشیدم که دیگر به او فکر نکنم
خطش محو شد و نشانش هنوز در دل هست.