- آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
بهجز عزیمت نا به هنگامم گزیری نبود ؛
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
- شاملو
- یک روز صبح دستت را میگیرم
میبرم یک جا، که دست هیچکس به خلوتمان نرسد
آن وقت من میمانمُ، غزلِ لبهای تو
و یک دنیا سکوت
- وقتی خدا داشت تو را می ساخت
چه حال خوشی داشت
چه حوصلهای!
این موها، این چشمها
خودت میفهمی؟
- عباس معروفی
من زمین زیر پایش را دوست دارم، هوای بالای سرش را، هر چیزی را که او به آن دست میزند، هر کلمه ای را که به زبان می آورد، همه ی حالت هایش را دوست دارم، همهی کارهایش را
خلاصه سر تا پایش را دوست دارم...
- امیلی برونته
- برای خودم خط و نشان کشیدم که دیگر به او فکر نکنم
خطش محو شد و نشانش هنوز در دل هست.
- تمام بی تفاوتی ها از یک زخم یا درد شروع شده است.
شبیه به آدم کتک خورده ای که دیگر نمیخواهد درد را حس کند، بدنش را بی حس میکند
و در آینده حتی نوازش را هم حس نمیکند.
- عمری تلاش کرده ام که به بقیه بفهمانم
من هم درک میکنم، من هم میفهمم، من هم حس میکنم!
یادم میماند...
همه ی زندگی ام بر این فهماندن بیهوده به هدر رفت
اما حالتمام سعی ام این است
که بدانند من درکی از دنیای اطرافم ندارم،
فهمی هم ندارم و بی احساس ترین فرد روی کره ی زمین هستم که مبتلا به آلزایمر است...