- تمام بی تفاوتی ها از یک زخم یا درد شروع شده است.
شبیه به آدم کتک خورده ای که دیگر نمیخواهد درد را حس کند، بدنش را بی حس میکند
و در آینده حتی نوازش را هم حس نمیکند.
- عمری تلاش کرده ام که به بقیه بفهمانم
من هم درک میکنم، من هم میفهمم، من هم حس میکنم!
یادم میماند...
همه ی زندگی ام بر این فهماندن بیهوده به هدر رفت
اما حالتمام سعی ام این است
که بدانند من درکی از دنیای اطرافم ندارم،
فهمی هم ندارم و بی احساس ترین فرد روی کره ی زمین هستم که مبتلا به آلزایمر است...
- مرگ بر افکار شبانه که رحمی به حال آدم ندارند
مرگ در شب که آدم را تکه تکه میکند تا جای خودش را بدهد به روشنایی، مرگ بر این اشک هایم که وقتی به تو فکر میکنم طاقتشان به سر می آیند و میبارند.
- آدم ها تمام نمیشوند ؛
آدم ها نیمه شب با همهی آنچه در پس ذهنِ تو برایت باقی گذاشتهاند، به تو هجوم میآورند.
- آدمها یکبار عمیقا عاشق میشوند
چون تنها یکبار نمیترسند
که همه چیز خود را از دست بدهند
اما پس از همان یکبار، ترس ها آنقدر عمیق میشوند
که عشق دیگر دور میایستد...
- خنده هایش تلاطم زندگی من بود
من رودی راکد بودم که با هر نُتِ خندهاش، انگار سنگ بزرگی به درونم پرتاب میشد.
آرزو می کردم که دوستت می داشتم
در روزگاری که شمع حاکم بود و هیزم و بادبزن های ساخت اسپانیا و نامه های نوشته با پر و پیراهن های تافتهی رنگارنگ.
نه در روزگار موسیقی دیسکو و ماشین های فراری و شلوارهای جین چل تکه.
- نزار قبانی