اتاقی برای گریه؛
اصن سر قبرم نیاین که بخواین گریه کنید
اصن کاش مفقودالاثر بشم که قبر نداشته باشم که بخواین بیاین
اتاقی برای گریه؛
چقد گوه میخوری
برو بابا خیلی خوشت میاد همه دور قبرت جمع شن زار بزنن
اه
خورد شدم ، مچاله شدم ،
مانند هزاران کاغدی که برایش نوشته بودم ،
و او تمام ِآنها را مچاله کرده بود .
خویش را گم کردهام در سنگلاخ زندگی ،
هرچه میگردم نمیدانم کجا افتادهام . .
به دنبالِ راهِ گریز میگردم !
راهِ گریزی از این ناکجا آباد ؛
جایی که بشود لحظه ای ،
بی مشغله و اینکه فردا چه میشود زندگی کنم . .
「 برایِ آرزوهایِ محالِ خویش میگریَم ،
اگر اشکی نماند ، در خیالِ خویش میگریَم !
نمیگریَم برایِ عمرِ از کف رفتهاَم اما ،
به حالِ آرزوهایِ محالِ خویش میگریم . . 」