@Karbala_online110مداحی_آنلاین_بازم_مثل_هر_شب_دلم_گرفته_حدادیان.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
:))))))))))))))))))))))))))))))))
هر استکان و نعلبکی که میبینم یاد چایخونه میفتم . دلم نمیاد بعد چای آخر چایی کسی رو بخورم . صدای به هم خوردن استکانا رو دوست دارم . میشینم عکسای چایخونه که به دستم میرسه رو میبینم و میگم یه هفته پیش چیکار میکردی و الان چیکار میکنی نرگس خان .
اومدم خونه ی زن همسایه .
شوهر و دو تا دختراش که بزرگش کلاس چهارمه با خواهر شوهراش با پرواز رفتن مشهد و این زن همسایه ما چون بارداره نمیتونست با پرواز بره و نرفته باهاشون .
به مامانم گفت اگه نرگس میتونه شب بیاد خونه ما بخوابه شب تنهام میترسم و نخوشه پیشم و اینا .
منم گفتم باش .
اومدیم اینجا کلا داریم راجب حرم صحبت میکنیم . چشمایی رو میبینم که بخاطر جاموندن دارن برق میزنن . از برنامه های شبکه قران از حرم امام رضا میگه . از تماس با شوهرش که میگفت شب تا صبح مشهد بارون بوده . از خاطره هایی که بارای قبل رفته بود مشهد .
منم از یه هفته پیش خودم میگم . از اینکه منو کشون کشون باید میبردن هتل . صحن انقلاب که کلا اونجا بودم . از نماز صبحِ ساعت سه و نیم بامداد مشهد . از شب آخری که تا صبح موندم .
شب آخر ..
از شب آخری که تو چایخونه گذروندمش . هر جا که رفتم با ذوق تعریف کردم که «برای دو ساعت تونستم خادمی کنم». ولی خود خدا میدونه که پشت این حرفا چه دلتنگی ای موج میزنه .
نشستیم نصف شبی راجب مشهد صحبت میکنیم و یکی از یکی دلتنگ تر . یکی از یکی جامونده تر .
دارم تمام تلاشم رو میکنم که از این تنهایی درش بیارم و صحبت ها رو ادامه بدم ولی کل صحبتا آخرش به مشهد میرسه .
براش دعا کنید . دعا کنید بچش سالم به دنیا بیاد :)).
دِ وو ؛
نتونستم لیوانای خالی و خادما رو ببینم که دارن جمع میکنن . بیشتر از سی چهل تا سبد لیوان جمع کردم و ال
دقیقا یه هفته پیش این موقع داشتم رو ابرا سیر میکردم .
یه حس قشنگی که تا حالا تجربه نکرده بودم رو تجربه میکردم .
شده بودم ورژن مورد علاقه ی خودم .
انگار همونکاری که براش آفریده شده باشم .
مغزمم میگفت : لیوانای خالی ، سبدای خالی و تو هنوز در آرزوی خادمی ؟
شد شیرین ترین شب زندگیم .
شیرینیش رو تو تک تک حاجت روا بشی های مردم میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو تک تک خسته نباشید ها میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو هر نگاه به پرچم و گنبد از دور با دست پر میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو هر فکر درباره ی نگاه و لبخند احتمالی امام رضا میشد حس کرد .
شیرینیش رو تو درد مچ و بازو میشد حس کرد .
اونجا و اون شب حتی نفس کشیدن هم شیرین بود .
نمیخوام اون شب رو بزرگ کنم ولی تا وقتی که تجربش نکنید نمیدونید من چی دارم میگم هر روز .
نوشته:
«رسیدم تا حرم گویی کسی میگفت در گوشم
بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم
سلیمانا ، بیا بردار بار از شانه ی موری
مرا باریست از غم ها که سنگین است بر دوشم
کجا پیدا کنم دیگر شراب از این طهوراتر ؟
بهشت اینجاست ، اینجایی که دارم چای مینوشم
بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست
مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم»