eitaa logo
دِ وو ؛
45 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
569 ویدیو
4 فایل
دِ وو: آگاهی از اینکه این لحظات به خاطره بدل خواهند شد. تخصصی ترین مرکز چرت و پرت. -جناب چرا-
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام دلخوشی زندگی من این است که وقت مرگ بیایی و مرگ شیرین است ..
هر استکان و نعلبکی که میبینم یاد چایخونه میفتم . دلم نمیاد بعد چای آخر چایی کسی رو بخورم . صدای به هم خوردن استکانا رو دوست دارم . میشینم عکسای چایخونه که به دستم میرسه رو میبینم و میگم یه هفته پیش چیکار میکردی و الان چیکار میکنی نرگس خان .
اومدم خونه ی زن همسایه . شوهر و دو تا دختراش که بزرگش کلاس چهارمه با خواهر شوهراش با پرواز رفتن مشهد و این زن همسایه ما چون بارداره نمیتونست با پرواز بره و نرفته باهاشون . به مامانم گفت اگه نرگس میتونه شب بیاد خونه ما بخوابه شب تنهام میترسم و نخوشه پیشم و اینا . منم گفتم باش . اومدیم اینجا کلا داریم راجب حرم صحبت میکنیم . چشمایی رو میبینم که بخاطر جاموندن دارن برق میزنن . از برنامه های شبکه قران از حرم امام رضا میگه . از تماس با شوهرش که میگفت شب تا صبح مشهد بارون بوده . از خاطره هایی که بارای قبل رفته بود مشهد . منم از یه هفته پیش خودم میگم . از اینکه منو کشون کشون باید میبردن هتل . صحن انقلاب که کلا اونجا بودم . از نماز صبحِ ساعت سه و نیم بامداد مشهد . از شب آخری که تا صبح موندم . شب آخر .. از شب آخری که تو چایخونه گذروندمش . هر جا که رفتم با ذوق تعریف کردم که «برای دو ساعت تونستم خادمی کنم». ولی خود خدا میدونه که پشت این حرفا چه دلتنگی ای موج میزنه . نشستیم نصف شبی راجب مشهد صحبت میکنیم و یکی از یکی دلتنگ تر . یکی از یکی جامونده تر . دارم تمام تلاشم رو میکنم که از این تنهایی درش بیارم و صحبت ها رو ادامه بدم ولی کل صحبتا آخرش به مشهد میرسه . براش دعا کنید . دعا کنید بچش سالم به دنیا بیاد :)).
به وصل خود دوایی کن دلِ دیوانه ی مارا .
دِ وو ؛
نتونستم لیوانای خالی و خادما رو ببینم که دارن جمع میکنن . بیشتر از سی چهل تا سبد لیوان جمع کردم و ال
دقیقا یه هفته پیش این موقع داشتم رو ابرا سیر میکردم . یه حس قشنگی که تا حالا تجربه نکرده بودم رو تجربه میکردم . شده بودم ورژن مورد علاقه ی خودم . انگار همونکاری که براش آفریده شده باشم . مغزمم میگفت : لیوانای خالی ، سبدای خالی و تو هنوز در آرزوی خادمی ؟ شد شیرین ترین شب زندگیم . شیرینیش رو تو تک تک حاجت روا بشی های مردم میشد حس کرد . شیرینیش رو تو تک تک خسته نباشید‌ ها میشد حس کرد . شیرینیش رو تو هر نگاه به پرچم و گنبد از دور با دست پر میشد حس کرد . شیرینیش رو تو هر فکر درباره ی نگاه و لبخند احتمالی امام رضا میشد حس کرد . شیرینیش رو تو درد مچ و بازو میشد حس کرد . اونجا و اون شب حتی نفس کشیدن هم شیرین بود . نمیخوام اون شب رو بزرگ کنم ولی تا وقتی که تجربش نکنید نمیدونید من چی دارم میگم هر روز .
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
نوشته: «رسیدم تا حرم گویی کسی میگفت در گوشم بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم سلیمانا ، بیا بردار بار از شانه ی موری مرا باری‌ست از غم ها که سنگین است بر دوشم کجا پیدا کنم دیگر شراب از این طهوراتر ؟ بهشت اینجاست ، اینجایی که دارم چای می‌نوشم بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم»