👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋 #شماره_۱۳ 🍁💞🍃🍁💞🍃🍁💞🍃🍁💞🍃 هر چی بیشتر فحش بدی... ‼️ از خیابان خلوت و فراخ پارک میگذشتم،
🎋☘🎋☘🎋☘🎋☘
#شماره_۱۴
ایرانی! ایرانی بخر 🇮🇷
نزدیک اذان ظهر ☀️ بود که داشتم برمیگشتم خونه،
میخواستم سوار تاکسی بشم که داروخونه 💊 رو دیدم و یادم اومد که باید خمیردندون بخرم.
رفتم توی داروخونه و گفتم: خمیردندون دارید؟
اون آقا به آخر مغازه اشاره کرد
و گفت: اونجاست... شما چه مارکی میخواید؟
منم گفتم: ایرانی میخوام، دارید؟
گفت: نه... چرا حالا ایرانی؟ Crest داریم،
کیفیتش هم خیلی عالیه 👌...
بعدش متوجه شد اون ته یه خمیردندون بس هم داره؛
برگشت گفت: اینم هست.
گفتم: کیفیتش خوبه؟
گفت: ایرانیه دیگه،
به خوبی و با کیفیتیه crest که نمیرسه
و خلاصه شروع کرد از جنس خارحی تعریف کردن...
منم گذاشتم تمام تعریفاش رو که کرد
گفتم: اما من ایرانی میخوام.
خارجی جواب اینهمه بیکار نمیشه......
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🎋☘🎋☘🎋☘🎋☘ #شماره_۱۴ ایرانی! ایرانی بخر 🇮🇷 نزدیک اذان ظهر ☀️ بود که داشتم برمیگشتم خونه، میخواست
🍀🍂🎋🍀🍂🎋🍀🍂🎋🍀
#شماره_۱۵
🔸بیتالمال
روز شنبه یکی از رفقا گفت که برم اداره رفاه کارکنان و دانشجویان و ضامن وام دانشجویی ایشون بشم.
اون برگه مربوط به تعهدات وام رو پر میکردم 📄 که یه آقایی هم کنار من نشسته بود
و مثل اینکه منتظر رفیقش بود.
یه غلطگیر برای کارهای اداری روی میز اونجا بود.
اون آقایی که کنار من نشسته بود
غلطگیر رو برداشت و از اون استفاده شخصی کرد.
همون لحظه بهش گفتم:
ببخشید آقا!
این لاک غلطگیر بیتالماله و استفاده شخصی از اون مشکل داره.⚠️
در جوابم گفت:
شما اگه میتونید جلوی فساد سههزار میلیاردی رو بگیر
نه این که به خاطر یه غلطگیر به من تذکر بدی.❗️
با کمی مکث گفتم:
وقتی الآن شما نمیتونی به خاطر یه غلطگیر جلوی خودت رو بگیری
خداینکرده فرداروزی اگه سههزار میلیارد هم بهت بدند اختلاس میکنی.
دوما من وظیفم بود که تذکر لازم رو به شما بدم.
دیدم شرمنده شد 😞
و رفت از صاحب اونجا کسب حلالیت کرد. 🙏
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🍀🍂🎋🍀🍂🎋🍀🍂🎋🍀 #شماره_۱۵ 🔸بیتالمال روز شنبه یکی از رفقا گفت که برم اداره رفاه کارکنان و دانشجویان و
🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃
#شماره_۱۶
کادویی 🎁 برای زندگی
تولد🎈 دختر خالهام بود.
که متاسفانه از نظر حجاب کمی ضعیف است.
البته بهتره بگم بود چون... ‼️
برای کادوی تولد ایشان کتابی 📚 با عنوان 《چی شد چادری شدم》
(کتاب شیرین و جذابی که توسط یکی از خواهران خوب و دلسوزم گردآوری شده و شامل خاطرات افرادی است که چادر را به عنوان حجاب برگزیدهاند...)
را خریدم
و در شب تولدش 🎂 به خواهرم دادم
که از طرف من بهش بده.
آخه خودم توی اون مهمونی🎉 به دلایلی شرکت نکردم.
و در آخر شب پیام تبریکی بهش دادم و نوشتم:《 انشاءالله با خواندن این کتاب حقیقتی را که در سیمای تو با حفظ حجاب نمایان میشود به دست آوری...》 اون هم تشکر کرد.🙏🏻
بعد از یک ماه با خانواده برای افطاری 🌙 به خانه ما دعوت شدند.
از منظرهای که دیدم شاخ درمیآوردم!
دخترخالهم با حجاب کامل ،
آن هم چادر آمده بود!
نمیتونستم تعجبم رو پنهان کنم😳.
وقتی تعجب من رو دید گفت:
تعجب نکن،
اون حقیقتی رو که ازش حرف زدی پیدا کردم
و حالا تصمیم به جبران گذشته کردم.
ازت ممنونم... 🤗
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃🌼🍂🍃 #شماره_۱۶ کادویی 🎁 برای زندگی تولد🎈 دختر خالهام بود. که متاسفانه از نظر حجاب کم
☘🥀🍂☘🥀🍂☘🥀🍂☘🥀🍂
#شماره_۱۷
غیبت دست جمعی در جمع فامیلی...‼️
یک روز در یک جمع فامیلی 👨👩👧👧 نشسته بودیم،
یکی از بستگان متدین!!
که حدود ۳۰ سال از من بزرگتر بود
شروع کرد تقلید یکی از آشناها رو درآورد!
همه میخندیدن😂!
دیدم همه از من بزرگترن!
هرچی فکر کردم چطور میتونم چیزی بگم
به کسانی که حداقل ۳۰ سال بزرگترن به هیچ نتیجهای نرسیدم🤔!
برای همین اخم کردم
و سرم رو انداختم پایین،
چند لحظه همه بهم خیره شدن...!😳
بعد که دیدم وضع ادامه داره
از تو جمع با حالت عصبانی بلند شدم
و داشتم میرفتم بیرون 🚶🏻♂
که یکی گفت: چی شد؟! یه هو عصبانی شدی!؟
یه کم مکث کردم و گفتم:
حرمت مومن از کعبه بیشتره! چیکار دارید میکنید🙎🏻♂!؟
دوست دارید الآن چند نفر دور هم جمع بشن
و تقلید مارو در بیارن و بهمون بخندن!؟
اگه دوست دارید ادامه بدید...
یادتون باشه همون خدایی که شاهده خودش حاکمه...
همه ساکت شدند
و به فکر فرو رفتند
بعد از چند دقیقه سکوت اومدند و ازم تشکر کردند
و گفتن ای کاش زودتر متوجهمون میکردی🙍🏻♂!
حتی یکیشون اومد صورتمو بوسید و ازم تشکر کرد🙏🏼!
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
💜🖇♥️🖇💜🖇💜 💜🖇💜🖇💜 ♥️🖇💜 💜 😈دام شیطان😈 #قسمت_هفدهم 🎬 قران را محکم چسپوندم به سینه ام ومدام تکرار میکرد
🌼🍀🌹🌼🍀🌹🌼🍀🌹🌼🍀🌹
#شماره_۱۸
صدقه مستحب است و حجاب... واجب!
کنار دکهی روزنامه فروشی 🗞
سر کوچه،
مادر دست در جیبش کرد
و پانصد تومن به دخترش داد و گفت: بنداز تو صندوق صدقه!
دختر رفت و تا برگشت دختری جلوی او و مادرش ظاهر شد.
با لحنی آرام گفت:
خدا خیرتون بده که صدقه دادید؛
ولی کاش حجابتون رو هم درست کنید! میشه لطفاً؟
مادر که توقع چنین برخورد منطقیای رو نداشت، گفت: بله... حتماً!
دستش را برد و روسریاش را جلو کشید...
دختر هم به تبعیت از مادرش همین کار را تکرار کرد.
دختر تشکر کرد و رفت... 🙏
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌼🍀🌹🌼🍀🌹🌼🍀🌹🌼🍀🌹 #شماره_۱۸ صدقه مستحب است و حجاب... واجب! کنار دکهی روزنامه فروشی 🗞 سر کوچه، مادر د
🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆
#شماره_۱۹
امر به معروف عملی
مترو 🚇 به ایستگاه مصلا رسیده بود که پیاده شدم.
به درب خروجی مترو که رسیدم
با صحنه ناخوشایندی روبهرو شدم.
یکی از دستفروش های جلوی مترو
مشغول فروش DVD 💽 های خارجی و زبون اصلی بود
اونم با زنندهترین نوع تصاویر به روی جلدشون!
رفتم طرفش
و سلام دادم و گفتم: داداش ببخشید...
این فیلمایی که داری میفروشی واقعاً ضایعست!
از عکسای روش معلومه توش چه خبره!
چرا اینا رو میدی دست جوونای مردم؟! 🙎
گفت: داداش من!
آخه کار گیر نمیآد که!
من اگه کار درست و حسابی داشتم
که نمیاومدم اینجا سیدی و دیویدی بفروشم.
گفتم: مدرکت چیه؟ گفت: درست و حسابی درس نخوندم،
الآن دیپلمم ندارم.
گفتم: اگه من برات کار پیدا کنم میری؟!
گفت: چرا که نه! کی از کار درست و حسابی بدش میآد.
گفتم: پس شمارتو بده📱.
شمارشو گرفتم و با سپردن به رفقا چند روز بعد یه کار براش پیدا کردم!
زنگ زدم بهش و جریان رو گفتم.
اونم خیلی خوشحال شد و ازم تشکر کرد.🙏
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
🌴 @dadhbcx 🌴
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆🔅🔆 #شماره_۱۹ امر به معروف عملی مترو 🚇 به ایستگاه مصلا رسیده بود که پیاده شدم. به درب خر
🌱🌹🍂🌱🌹🍂🌱🌹🍂🌱🌹🍂
#شماره_۲۰
این خوشبو تره❗️
من توی یکی از محله های مشهد زندگی میکنم.
گاهی اوقات که به حرم میرفتم،
میدیدم که بعضی از زائرین، داخل محوطه حرم سیگار 🚬 میکشن.
از این موضوع خیلی اذیت میشدم.
با خودم میگفتم سیگار کشیدن تو مکان عمومی خودش مسئله داره 🚭 دیگه اینجا که شان و حرمت خاص خودش رو داره.
با خودم کلی فکر کردم
که چی بگم یا چطوری تذکر بدم که بهتر باشه.
به این نتیجه رسیدم
که وقتی چنین مواردی رو میدیدم
میرفتم جلو
و بعد از سلام به طرف مقابل،
عطر🌸 تعارف میکردم
و میگفتم: عزیز دل! این خوشبوتره!
زائر امام رضا باید خوشبو باشه...
حیفه که بوی سیگار بده!
توی تمام موارد هم به لطف امام رضا (ع) تاثیر داشته
و افراد سیگارشونو خاموش میکردن
و عذرخواهی میکردن.
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
#کانال_سنگر_عفاف_و_تربیت
#قرارگاه_بسوے_ظهور
🌴 @dadhbcx 🌴
۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌱🌹🍂🌱🌹🍂🌱🌹🍂🌱🌹🍂 #شماره_۲۰ این خوشبو تره❗️ من توی یکی از محله های مشهد زندگی میکنم. گاهی اوقات که به
🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃
#شماره_۲۱
اعتراف به گناه.!
وارد حرم امام رضا (ع) شدم،
جوانى را ديدم كه زنجير طلا به گردن كرده بود.
متذكّر حرمت آن شدم،
او در جواب گفت: میدانم و ساكت به كار خود مشغول شد.
من ابتدا ناراحت شدم.
زيرا شنيد
و اقرار كرد
و با بى اعتنايى
مشغول زيارت شد،
بعد به فكر فرو رفتم
كه الآن اگر امام رضا(ع) نيز از بعضى خلافكارى هاى من بپرسد،
نمىتوانم انكار كنم و بايد اقرار كنم!
با خود گفتم: پس من در مقابل امام رضا (ع) و آن جوان در مقابل من،
اگر من بدتر نباشم بهتر نيستم !
بعد از چند لحظه
همان جوان
كنار من نشست
و گفت: حاج آقا! به چه دليل طلا براى مرد حرام است؟
من دليل آوردم و او قبول كرد،
بعد پيش خود فكر كردم
كه روح من در مقابل امام رضا (ع) تسليم شد،
خداوند هم روح اين جوان را در مقابل من تسليم كرد.!
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۱ خرداد ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃🍀🍃 #شماره_۲۱ اعتراف به گناه.! وارد حرم امام رضا (ع) شدم، جوانى را ديدم كه زنجير طلا به
🌴🌸🍃🌴🌸🍃🌴🌸🍃🌴🌸🍃🌴🌸🍃
#شماره_۲۲
توی تاکسی نشستهام؛ راننده از دزدیها میگوید و رانت خواریها و امثالهم...
پیاده که میشوم سعی میکند پانصد تومان بیشتر کرایه بردارد...!
قصاب محل از مافیای گوشت میگوید و اوضاع خراب کشور و اینکه معلوم نیست عاقبتمان چه میشود...
حواسم که لحظه ای پرت میشود، دویست سیصد گرم چربی، قاطیِ گوشت در چرخ گوشت میریزد...!
دوست قدیمیام کارمند است؛ در تلگرام پست های فساد مسئولین را از این گروه به آن گروه میگذارد. میگوید: روزی دو سه ساعت در اداره ـ در زمانی که باید کار مردم را انجام بدهد ـ سرش توی گوشی و تلگرام است...!
کابینت ساز از کارِ دوستم زده است و پول را گرفته و فلنگ را بسته...!
بقال محل اجناس تاریخ مصرف گذشته را جلوی دست میچیند، به هوای اینکه نبینی و بخری...!
میوه های خوبِ میوه فروش سوا شده و دو برابر قیمت فروخته می شود...!
مرغ فروش، مرغهای مانده را در پیاز میخواباند و به عنوان جوجه کباب میدهد دست مردم...!
معلمِ مدرسهی یکی از بچه های فامیل عملاً کارش را محول کرده به والدین و یک روز در میان می آید مدرسه...!
پزشک، از خانوادهی بیمار تصادفی، در حال مرگ، ۳میلیون پول نقد میخواهد تا برود داخل اتاق عمل...!
در بانک، شش باجه وجود دارد اما کلاً یک نفر کار مردم را راه میاندازد...!
استاد دانشگاه، کتاب انگلیسی را ۱۰ صفحه ۱۰ صفحه به عنوان پروژه میدهد به دانشجویانش که ترجمه کنند و آخرش به نام خودش چاپش میکند! و ...
میگویند یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به دیگران...
خیلی وقت است خودمان هم به خودمان رَحم نمیکنیم...
صاحب مغازه با حیله و فریب و دروغ، پول شاگردش را نمیدهد یا با تاخیر میدهد ...
به خدا سوگند بابک زنجانی، خاوری و ...
و خیلیهای دیگر عینِ خودِ ما مردم هستند، فقط پست گرفته اَند و سطح تخلفشان از ۳۰۰ گرم چربی و پانصد تومان اضافه کرایه، رسیده به میزانی که میدانیم.
جامعه مثل یک درخت است. ما ریشهها و تنه ایم و مسئولین میوه و برگ...
چطور از درختی که ریشه اَش پوسیده و تنه اَش آفت خورده، انتظار میوهی سالم داریم!؟
ما حق داریم مسئولینِ دلسوزِ پاکِ سالم داشته باشیم، اما خب از کجا بیایند؟
مگر نه این که آنها هم آدمهای همین جامعه هستند؟
ما حق داریم مطالبه گر باشیم... اعتراض کنیم به مشکلات...
اما شاید بهتر باشد یک بار هم که شده، از خُرد به کلان برویم.
خودمان را اصلاح کنیم بلکه نسل های بعدِ مسئولین اصلاح شوند، که آن موقع اگر اصلاح نشدند، مثل امروز نمینشینیم و فقط درباره گندکاری هایشان جُک درست نمی کنیم.
به قول امیرکبیر:
ابتدا فکر کردم مملکت وزیرِ دانا میخواهد،
بعد فکر کردم شاهِ دانا میخواهد،
در آخر اما فهمیدم
مملکت مردمِ دانا میخواهد ...
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۱ خرداد ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
💥🌻⚡️💥🌻⚡️💥🌻💥⚡️🌻💥 #شماره۲۳ #محیط_زیست اوایل دهه ۸۰ بود و من شیراز بودم. رفته بودم میدان زند که
⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️
#شماره_۲۴
#زن توی خیابون، یا همان زن توی ماهواره
یک شب خواهرم به اتفاق خانوادهاش اومده بودن خونمون و بعد از حال و احوال کردن، شروع کرد به گفتن داستان اختلاف زن و شوهری که اومده بودن پیشش برای مشاوره. البته خواهرم عادت نداره بحثهای زناشویی رو که توی مشاورهها پیش میاد، برای دیگران تعریف کنه. اما این دفعه رو به خاطر جالب بودنش گفت. حالا داستانو از زبان خواهرم میگم:
وقتی نزدیک زنه شدم، ناله نفرینشو شروع کرد. سن مرد و همسرش حدود ۲۵ سال میخورد. پرسیدم قضیه چیه؟ اختلافتون سر چیه؟ گفت: خانم دکتر، در بیبند و باری این مرد همین بس که توی خیابان، خودش زنهای مردم رو به من نشون میده و مثلاً میگه موی فلانی رو ببین، سر و وضع فلانی رو نگاه کن...! درسته من همسر اون باشم، ولی اون چشماش به زن های دیگه باشه؟!
مسلماً انتظار داشت من هم ازش حمایت کنم و رو کنم به آقا و بگم: ای مرد...! این چه کاریه که میکنی؟... اما واکنشم باعث بهت اونها شد. خیلی راحت و با اطمینان گفتم: خانم این که شما میگید که ایرادی نیست؛ خیلی هم خوبه!
خانم و آقا مکثی کردند؛ و بعد از چند لحظه خانم دوباره به حرف اومد و گفت: یعنی اینکه این مرد چشمش مدام دنبال دخترها و زنهای مردمه، و این قدر هم پر روست که برای من تعریف میکنه، بد نیست!؟ من باز هم با لحنی محکم گفتم: خب، چه اشکالی دارد که این قدر با شما راحته که برات این چیزها را هم تعریف میکنه؟ واقعاً چه اشکالی داره؟!
زنه دیگه نمیدونست چی بگه. مرد هم که خودش تو این مدت کلی بد و بیراه از زنش شنیده بود، شاید ته دلش داشت میگفت: بابا این دیگه عجب دکتر باحالیه!! اینجا بود که احساس کردم زن و شوهر به جایی که میخواستم رسیدن و حالا وقت گفتن حرف آخره...
گفتم: شما تو خونهتون ماهواره دارید؟
گفت: بله. فیلم و موزیک و برخی برنامهها رو میبینیم.
گفتم: لابد با هم میشینید و تماشا میکنید!؟
گفتند: بله.
رو کردم به خانم و گفتم: خب، از نظر شما زنهایی که تو اون فیلمها و برنامههای ماهواره هستند سر و وضع و لباسشون ناجورتره، یا زنهای توی خیابون؟!
جواب معلوم بود...
ادامه دادم: خب، چرا اونجا به شوهرتون ایراد نمیگیرید که با دقت به اون زنها نگاه میکنه...!؟ هردوشون سکوت کردن.
بعد از چند لحظه خانم زیر لب گفت: خانم دکتر، خب، اونها فیلم و عکس هستن و... حرفشو قطع کردم و گفتم: اصل ماجرا فرقی نمیکنه. اگر همسرتون فیلم و عکس همون خانمهایی رو که تو خیابان هستن نگاه بکنه، شما مشکلی ندارید؟! جوابی نداشت. شوهره هم سکوت کرده بود...
به هر حال وقتی زن و شوهری قبول کردن تو خونهشون ماهواره باشه، و همه برنامهها رو بدون کنترل و مدیریت لازم نگاه بکنند، تبعاتش رو هم باید قبول کنند؛ بیمهریها، سردیها، بیمیلیها، دعواها... به هر حال وقتی پایه خانواده سست شد، زمینه قهر و نزاع و طلاق فراهم میشود.
البته مشکلات این چنینی فقط به خاطر بدحجابی و نوع پوشش تصاویر ماهوارهای نیست. خودتون قضاوت کنید، وقتی خانواده ها روزها و هفتهها و بلکه ماهها، سریال هایی رو دنبال میکنند که هدفی جز عادی جلوه دادن روابط نامشروع و غیرمجاز ندارند، فیلم هایی که زن و شوهرها رو تشویق به خیانت به یکدیگر میکنند، و اسم تمام اینها را آزادی فردی میگذارند، چه بر سر خانوادههای ما خواهد آمد؟
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۳ خرداد ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️🦋⚡️ #شماره_۲۴ #زن توی خیابون، یا همان زن توی ماهواره یک شب خواهرم به اتفاق خانواده
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃
#شماره_۲۵
#نماز
امام نه ساله
این خاطره توسط حاج آقا قرائتی بیان شده،
به نقل از دختری ۹ ساله
چند ساعتی از ظهر میگذشت و ما هنوز در اتوبوس بودیم.
با یک تکان شدید اتوبوس به خودم اومدم.
یادم اومد که نمازم رو نخوندم. سریع به بابام گفتم!
بابام گفت: اشکال نداره! بذار برسیم اونجا نمازتو بخون.
گفتم: آخه اون موقع نمازم قضا شده!
بعد به بابا گفتم: بابایی میشه به آقا راننده بگی وایسه تا نمازمو بخونم؟
بابام ناراحت شد!
میگفت، راننده به خاطر یه بچه نمیایسته
و بعد کلی دعوام کرد
که چرا نمازتو سر وقت نخوندی و...
یه لحظه چشمامو بستم.
بعد به بابام گفتم: بابا حالا که نمیگی، بذار من کار خودم رو بکنم!
یه شیشه آب برداشتم
و بالای سطل آشغال وضو گرفتم.
میخواستم تو همون اتوبوس نمازمو بخونم.
تو همین گیر و دار شاگردشوفر منو دید که دارم وضو میگیرم.
یه کم منو نگاه کرد،
بعد رفت طرف راننده و یه پچپچی کردند.
راننده هی تو آیینه به من نگاه میکرد.
یه چشمش به جاده بود و یه چشمش به من...
بالاخره بهم گفت: دختر خانم چی شده؟
بهش گفتم: نمازمو نخوندم
اگه ممکنه یه جا بایستید.
بعد گفتم: هزینهاش هر چی بشه بابام میده!
راننده گفت: دختر جان من ازت پول نمیخوام؛ الان هم میزنم کنار تا نمازتو بخونی.
اتوبوس که ایستاد وقتی داشتم پیاده میشدم،
شنیدم خانمی به شوهرش گفت: محمود دیدی چی شد؟!! منم نمازمو نخوندم! یکی دیگه میگفت: علی تو نمازتو خوندی؟!
من که پیاده شدم حدود ۲۰ نفری هم باهام پیاده شدند
و اینجوری شد که من بهترین نمازمو خوندم...
ضمناً حاج آقا این رو اضافه کردند
که وقتی تو قرآن میخونیم 《و جعلنا للمتقین اماما》یعنی مثل این داستان، که یه دختر ۹ ساله پیشوای ۲۰ نفر در امر اقامهی نماز میشه.
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۱۰ خرداد ۱۴۰۰
👨👩👧👧کانال سبک زندگی 🪴
🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃🌻🍃 #شماره_۲۵ #نماز امام نه ساله این خاطره توسط حاج آقا قرائتی بیان شده، به نقل از دختری
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋
#شماره_۲۶
آیا ما هم دوستش داریم؟
شب نیمه شعبان بود.
در قطار مترو باز شد.
رو صندلی که نشستم،
دختر خانوم کناریم انگار آشنا بود.
با یه لبخند سلام کردم.
شالش انقدر کوتاه بود که موهاش از جلو و عقب نمایان شده بود.
نگاهم را برگرداندم
تا با خودم فکر کنم چه طور شروع کنم...؟
نگاهش کردم و گفتم:
موهاتون از پشت بیرونه!!
يه دست کشید به موهای پشت سرش و گفت: اشکال نداره!
گفتم: برا خدا هم اشکال نداره؟!
گفت: برا خدا هم اشکال نداره...
باز سرم را چرخاندم
و خیره شدم به روبه روم.
یه لحظه نمیدونم چی شد؛
گفتم: خدا خیلی ما رو دوست داره
کاش ما هم با رفتارمون بهش بگیم دوستش داریم.
گفت: خدا منو دوست نداره.
گفتم: دوست نداشت ما رو به حال خودمون رها میکرد.
اون وقت شرایطمون خیلی بد میشد!
خیلی...
گفت: بستگی داره که نسبت به چی بسنجی!
اوضاع ما از خیلیها بدتر است.
فهمیدم منظورش
پوله.
با یه لبخند نگاهش کردم
و گفتم: همه چی که پول نیست...
دیگه باید از مترو میومدم بیرون.
برا همین باز تبسم کردم
گفتم: خوشحال شدم از دیدنتون و دختر خانوم هم گفت: همچنین.
وقتی از مترو اومدم بیرون
با خودم گفتم: خدا خیلی ما رو دوست داره.
کاش ما هم با رفتارمون بهش بگیم دوستش داریم.
و با خودم فکر میکردم من کجای زندگیم با رفتارم گفتم خدا دوستت دارم...؟
#خاطرات_امربه_معروف_ونهی_ازمنکر
۱۰ خرداد ۱۴۰۰