13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا اکثر ازدواجها به پشیمانی ختم می شود.....👌
استاد شجاعی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺دخـتـرا یاد بگیرید!😉
بشنویم از دکتر عزیزی👏👌
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎀 از کم حرفی همسرتان شاکی هستید ؟
#دکتر_حورایی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی صبح روز بعد تازه صبحانه خورده بودیم که زنعمو چادر به سر رفت بیرون از سی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
فرداش خیاط اومد عمارت و چند دست پارچه هم آورده بود انتخاب کنم با ذوق پارچه هارو نگاه میکردم که متوجه حرفای خیاط و مادرم شدم خیاط یجورایی اخبار کل روستا دستش بود چون خونه همه رفت و آمد داشت میگفت دیروز زنعمو رو جلوی در خونه پیر حسن دیده بوده داشت به مادرم میگفت یکم بیشتر حواسشو جمع کنه حالا که بخت بهمون رو کرده مفت مفت از دستش ندیم پیرحسن اونجور که من شنیده بودم یه پیرمردی بود که میگفتن موهای سرش و حتی مژه هاش از وقتی به دنیا اومده بوده سفید بوده واسه همین از بچگی لقب پیرحسن رو بهش داده بودن تا الان که پیر شده روش مونده کارش دعا نویسی و رمالی بوده که خب اون موقع ها مردم خیلی به این چیزا اعتقاد داشتن حالا نمیدونم از رو اعتقادشون بوده یا واقعیت اکثر وقتا هم دعا گرفتن و طل سم کردم اتفاق میفتاده و درست در میومده مادرم به خیاط گفت این چیزا الکیه و خرافاته ولی از چهرش مشخص بود خودشم نگران شده اضطراب و دلشوره افتاد به جونم که نکنه واقعا زنعمو برام دعا گرفته باشه همش منتظر بودم ظهر بشه برم فرهادو ببینم تا بهش بگم زنعمو برامون دعا گرفته نکنه از هم جدامون کنن هرچی واسه لباسم ذوق و شوق داشتم دود شد رفت هوا اصلا نفهمیدم چجوری اندازه هامو گرفتن زیور همش اسپند دود میکرد و زیر لب برام صلوات میفرستاد ظهر که شد خواستم برم تو باغ دیدم مازیار جلوی در باغ وایساده پشیمون شدم و برگشتم از پشت پنجره کشیک میکشیدم ببینم کی میره یکم که گذشت لیلا مازیارو صدا کرد و من سریع به طرف باغ رفتم
ما آمده ایم که زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم،
نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم
زندگی ما حکایت یخ فروشی است
که از او پرسیدند: فروختی؟ گفت:
نه، ولی تمام شد ...
🆔 · ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی فرداش خیاط اومد عمارت و چند دست پارچه هم آورده بود انتخاب کنم با ذوق پا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کردم ولی هرچی اطرافو نگاه کردم کسی رو ندیدم فکر کردم خیالاتی شدم دلشوره بدی داشتم خواستم بیخیال شم از دیدن فرهاد و برم ولی باز دلم طاقت نیاورد و صبر کردم تا اومد با نگرانی و استرس قضیه پیر حسن و براش تعریف کردم فرهاد کلی بهم خندید و گفت اینا همش خرافاته بهار تو چرا باور میکنی تو که اهل کتاب خوندن بودی پس باید بدونی الان همه چی رو علم پیش میره نه خرافات و این چرت و پرتا گفتم میدونم ولی همه میگن دعا گرفتن درسته فرهاد خب منم نگران شدم دیگه چیکار کنم فرهاد با شیطنت نگاهی بهم کرد و گفت میترسی منو از دست بدی آره و دوباره بلند زد زیر خنده با عصبانیت گفتم خیلی بدی فرهاد من از نگرانی و دلشوره حالت تهوع گرفتم بعد تو همش میخندی فرهاد خندیدنشو قطع و گفت نگران نباش هیچی و هیچکس نمیتونه منو تو رو از هم جدا کنه یعنی اصلا من نمیزارم من فرهاد خانم ها بهار خانوم فکر کردی کم کسی ام
انقدر بهش اطمینان داشتم انقدر حرفاش آرامش بخش بود برام تا اضطراب درونم کم بشه ولی فقط کم شد ته دلم هنوزم دلشوره داشتم و با خودم فکر کردم تا سر سفره عقد نشینم این حس لعنتی ولم نمیکنه حس کردم بازم صدای پا شنیدم گوشامو تیز کردم و به فرهاد گفتم توام شنیدی؟ فرهاد گفت چیو گفتم صدای پا اومد وقتی اومدم اینجاهم صدای پا شنیدم فرهاد نکنه کسی دنبالمه فرهاد اومد جلو تر اطرافو نگاه کرد و گفت من چیزی نشنیدم بهار انقدر فکر و خیال الکی میکنی خیال برت داشته برو دختر خوب برو خانوم الان فقط باید به فکر مراسم عقد و زندگی مشترکمون باشی نبینم به این چیزا فکر کنیا خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نمیافته یاد حرف مازیار افتادم سعی کردم فکرای منفی رو از خودم دور کنم از فرهاد خدافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با هم قشنگ صحبت کنیم!
تو محبت کردن ها
تو تعارفات روزانه
تو رفت و آمدها و...❤️/دکتر عزیزی
🎥#دکتر_عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
زندگی هرکس
"تصویری عینی"
از براورد باورهایی ست که درذهن نیمه هشیار او نقش بسته است.
پس به هرکجا که برود ،
درست همان شرایط را باخود میبرد...
@daneshanushe✍️
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی چون زودتر رفته بود یکم معطل شدم تا فرهاد بیاد از پشت سرم صدای پا حس کرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
دو روز مونده بود به مراسم بله برون به ظاهر همه چی خوب و آروم بود سیمین و کلا تو این هفته ندیده بودمش دیگه زنعمو و حتی مازیار هم زیاد پیداشون نبود با اینکه مشکلی نبود ولی بازم دل من شور میزد و این اضطراب لعنتی ول کن نبود مادرم میگفت این استرس ها طبیعیه و همه دخترا قبل ازدواجشون این ح س رو دارن لباسم آماده شده بود و خیاط آورده بود واقعا لباس زیبایی شده بود میگفت پارچشو از تهران آورده و اینجاها اصلا نیس مثل این پارچه راست و دروغشو نمیدونم ولی الحق که هم پارچش اعلا بود هم خیلی قشنگ دوخته بودش واسه مادرمم لباس قشنگی دوخته بود با یکی از همون پارچه هایی که عمو از یکی از سفراش به تهران اورده بود سوغات پیش خودم گفتم حتما عمو پیش خودش کلی ذوق میکنه لباس مادرمو ببینه سکینه بانو که نمیتونست تو مراسم شرکت کنه گلی هم چون دختر مجرد بود جاش تو مراسم نبود خیاط میگفت زنعمو هم لباس نخواسته ازش مادرم گفت احتمالا از خیاط ده خودشون بخوان براشون لباس بدوزه ولی خیاط میگفت از اونم پرس و جو کرده زن عمو سفارشی نداده یکم عجیب بود چون زن عمو واسه هر مراسمی لباس میدوخت چه کوچیک چه بزرگ ولی مادرم گفت حتما سر مراسم های مازیار و لیلا انقدر لباس دوخته هنوزم داره و گلی نظرش این بود که از حسوادتشه خان بابا دستور داده بود واسه مراسم چیزی کم و کسر نباشه و از میوه و شیرینی بهترین نوعش باشه یجورایی میخواست پیش ماشالله خان کم نیاره از طرفی هم از این که میخواست با ماشالله خان وصلت کنه حسابی سر کیف بود یکی دیگه از اتفاقای عجیب اون روزا بیرون نرفتن های سیمین بود از بعد از مراسم خاستگاری من دیگه ندیده بودم سر ظهر بره بیرون بعضی وقت ها یه فکرایی میومد سراغم ولی حواس خودمو پرت میکردم که فکرای الکی نکنم