323.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داشتن یه همسر خوب مثل تو باارزش تر از هر ثروتیه😍❤
عاشقتم همسرم🫀
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
توهم قبل از مهمونیا ، اعصابت خرده؟!😡
اگه همیشه بـرای مـهـمـونـیـا
مسافرتا و ..... شلوغی و بی نظمـی
وسیله هات کلافه و عصبیت میکنه😔
وقتشه بیای و از کلکسیون فندق
کیف رویایی خودتو انتخاب کنی😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3204776044C659f479930
کیف های با کیفیت و زیبایی که
تمام وسیله هاتو ، توی یه چشم
بهم زدن برات جمع میکنه😎👆🏻
مدل سنجاق شده کانالشو ببین😳
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
بچه توی کیف جا شد😂😳
جادارترین و با کیفیت ترین کیف ها رو
فقط از کانال فندق میتونی پیدا کنی🥳
https://eitaa.com/joinchat/3204776044C659f479930
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر پناهه همیشه...❤️
#دکتر_سعید_عزیزی
❤️· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هزاران نفر عکس و فیلم دندوناشونو واسه آقای حیاتی (گوینده خبر) فرستادن😂
واکنشش دیدنی و قابل تحسینه 👏💓
ولی خدایی چیزایی که معرفی میکنه خیلی خوبن 👌
این محصولی که معرفی کرده بوده یه پک بیلیچینگ خونگیه که مثل اینکه خیلی طرفدار پیدا کرده و همه ازش راضی بودن 😍
لینک اختصاصی سایت اصلی این محصول با تخفیف ویژه و ارسال رایگان👇👇👇
https://landing.saamim.com/maZ4h
https://landing.saamim.com/maZ4h
هدایت شده از تبلیغات گالری هنرمندان🎻
❌ خانما دیگه هیچی نخرید چون😔👇
ناوگانِ عظیمی از#چادرهای_پذیرایی در راه است😍🤣
__________________________________
اگه محجبه هستی حیفه مدلای چادرامونو نبینی😉👇
🎀 چادر سیلک عروس😍
🎀 چادر گُل سه بُعدی🥺
🎀 چادر طلا و نقره کوبشده🥰
🌸دیگه #چادر_پیززنی سر نکن بیا مدلای #پینترستی مونو رو ببین😇👇
https://eitaa.com/joinchat/2580611390C40cf25cec0
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی دو روز مونده بود به مراسم بله برون به ظاهر همه چی خوب و آروم بود سیمین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
به قول فرهاد الان فقط باید به فکر زندگی آیندمون باشم آخرین باری که فرهادو دیدم تصمیم گرفتیم دیگه بهش فکر نکنم برام خیلی سخت بود ولی تحمل میکردم تا اون روز که بشم نشون کردشو دیگه دیدارمون با خیال راحت باشه البته بعد از بله برون هم رسم نبود دختر و پسر همدیگرو ببینن ولی فرهاد میگفت میخوان مراسم عقد و عروسی هم زود برگزار کنن و فاصله زیادی بینشون نمیافتاد
لباسمو که واسه بار چندم پوشیده بودم و در اوردم با دقت آویزون کردم به میخی که رو دیوار زده شده بود گلی گفت حالا انقدر تنت کن در بیار تا کهنش کنی گفتم وای گلی نمیدونی چه حسی دارم چرا انقدر لحظه ها دیر میگذره پس کاش زود بگذره این دو روز گلی بالشتی انداخت رو زمین و دراز کشید گفت میگذره بابا میرسی به فرهاد خ انتون چشم رو هم بزاری میبینی بچه هات دارن از سر و کولت میرن بالا از فکر بچه هایی که قرار بود منو فرهاد پدر مادرشون باشیم دلم قن ج رفت گلی گفت چیشد خ وشت اومد با ذوق بهش نگاه کردمو سرمو تکون دادم گفتم مامان کجاس پس گلی روشو اونور کرد و گفت طبق معمول پیش زیور میگه میخوام خودم شیرینی های مراسمو درست کنم گلی خوابید و منم بلند شدم رفتم مطبخ مادرم و زیور و یکی از کارگرا مشغول درست کردن خمیر شیرینی بودن هنوز تا آماده شدن شیرینی ها خیلی مونده بود پس تصمیم گرفتم برم یکم تو باغ بشینم به یاد قدیما که حوصلم سر میرفت میرفتم تو باغ رفتم سراغ تخته چوبی که همیشه میشستم روش و بازم فرو رفتم تو خیال لباس عروس و مراسمایی که پیش رو داشتم تو ذهنم خودمو تو لباس عروس سفید ساتن تصور میکردم با گلدوزی هایی که روی دامنش داشت و فرهادو توی کت و شلوار مشکی راه راه با خودم میگفتم اگه خیالش انقدر قشنگه پس وقتی تبدیل به واقعیت بشه چقدر میتونه شیرین باشه تو همین رویاهای شیرین بودم که احساس کردم صدای پا میاد