#تربیت_کودک
💟اگر فرزندتان را دوست دارید ؛ به همسرتان احترام بگذارید...
شما خواسته یا ناخواسته، الگوی فرزندتان هستید. او از رفتار و گفتار شما میآموزد که چطور با جنس موافق و مخالفش رفتار کند.
چند مثال :
_ این بابات همیشه جورابهاش اینجا ریخته!!
_این مامانت همیشه دیر میکنه !! با این حرفها:
کودک احساس میکند که مقصر است.
همچنین شما با همین حرفهای ساده، جایگاه همسرتان را تخریب کردید. ذهن کودک درگیر می شود.
اگر با همسرتان مسئلهای دارید، بدون حضور کودک با هم صحبت کنید و مدام مسائل گذشته را جلوی کودک ورق نزنید و بیان نکنید.
برای کودک ، پدر و مادر دو نیمه بدنش هستند، پس با گله از همسرتان آرامش و شادی او را نگیرید.
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سه رابطه طلایی
🔸 سه رابطه طلایی از نگاه پروفسور آزمندیان که شما را به موفقیت، سعادت و خوشبختی می رساند.
🎙#دکترآزمندیان
@daneshanushe✍️
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو اگر کسی رو بفهمی قطعا او را
می بخشی 👌
🎙#دکتر_انوشه
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
🌱🌱
مهربون بودن دل بزرگ میخواد
امـا قـدر مهربونـی رو دونستن ،
ذات خـوب میخـواد و یـه دنـیــا
شعـور و معرفـت ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا انگیزه و رقبتی نداریم....
#دکتر_انوشه
@daneshanushe✍️
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دکتر عزیزی
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
@daneshanushe
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت غروب میرم با خان بابا صحبت کنم مازیار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که اینجور مسائل رو بدونم همبازیمم تا وقتی بچه تر بودم شیرین بود که اونم مثل خودم بود و از بعد ازدواجش دیگه ندیدمش و گلی که اون از منم بچه تر بود واسه همین اصلا با دنیای زنان و اینجور مسائل آشنا نبودم مادرمم که فکر میکرد و نیازی به توضیح نمیدید به همین راحتی زندگی من قرب. انی شد
غروب اون روز مادرم رفت تا با آقاجون صحبت کنه و زنعمو که از موضوع با خبر شد باز قش قرق راه انداخت میگفت از ج. نازه من باید رد شین تا پسرمو دستی دستی بدبخت کنین انقدر اعتماد بنفسم در عرص همین دو روز اومده بود پایین که خودمو در حد مازیارم نمیدیدم و فک میکردم حق با زنعموس خان بابا و مازیار اما رو تصمیمشون مونده بودن و قرار بود اخر هفته بساط عقد منو مازیار فراهم بشه و این وسط مازیار به شدت راضی و خوشحال بود و من فکر میکردم چقدر دوسم داره با وجود نقصم بازم منو میخواد اما لیلا مثل مار زخ می بود من فقط واسه دستشویی رفتن از اتاق بیرون میرفتم و حتی واسه ناهار و شامم دبگه تو اتاق میموندیم کسی هم همچین خوشش نمیومد ما بریم پیش بقیه ولی واسه همون دستشویی رفتن هم که میرفتم تو حیاط نگاه عص بانی لیلا رو ح س میکردم دو روز بعدش زنعمو و لیلا از عمارت رفتن بیرون و چند ساعت بعد اومدن رفتاراشون به شدت مش کوک بود از از عص. بانیت دو روز پیششونم خبری نبود و انگار خیلی هم راضی بودن اون شبم مثل شبای دیگه گذشت و فردا صبحش که از خواب بیدار شدیم صدای جر و بحث ازاتاق خان بابا میومد
سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی اون زمان من فقط ۱۵ سالم بود همشم تو عمارت بودم و هیچ دوستی نداشتم که ای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
از پشت پنجره داشتم نگاه میکردم که دوباره همه تو حیاط جمع شدن تموم تنم شروع به لرزیدن کرد معلوم نبود دوباره چی قراره سرم بیاد از چهره ی آدمایی که تو حیاط بودن میفهمیدم اتفاق خوبی در راه نیس مادرمو گلی هم رفته بودن تو حیاط حتی
آروم یکم لای درو باز گزاشتم تا بتونم صداشونو بشنوم مازیار از ازدواج با من پشیمون شده بود و دا. د میزد که من فقط لیلا رو دوست دارم و واسه آبر. وی شما میخواستم بهارو بگیرم ولی وقتی لیلا راضی نیس منم راضی نیستم باورم نمیشد مازیار تا همین دیشب با دمش داشت گردو می شکست از اینکه قرار بود با من ازدواج کنه جوری رفتار میکرد که حتی گلی هم داشت شک میکرد که واقعا انقدر زیاد دوسم داره ولی الان این حرفایی که میزد خیلی عجیب بود نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ولی مادرم به شدت بهم ریخته بود و حال خوبی نداشت
واقعا نمیتونستم باور کنم یعنی همه این مدت مازیار داشت نقش بازی میکرد ؟ خان بابا عصبانی بود و کسی جرات نمیکرد بره سمتش عمو هم واسه کاری به شهر رفته بود برق رضایت تو چشمای زنعمو و لیلا به شدت تو چشم میزد مازیار حرفاشو که زد از عمارت رفت بیرون و جمعیت هم کم کم پراکنده شد مادرم و گلی اومدن تو اتاق مادرم از شدت ناراحتی و است رس داشت از حال میرفت و گلی شونه هاشو میما لید تو بد وضعیتی گیر کرده بودم حالا که مازیار هم منو نمیخواست معلوم نبود سرنوشتم قراره چی بشه جو عمارت اصلا خوب نبود بعد از ظهر همون روز بود که زنعمو مازیار و لیلارو راهی کرد برن تهران و به همه گفت رفتن ماه عسل
مادرم سرشو دستمال بسته بود نشسته بود گوشه اتاق و زار میزد که حالا میخواد با من چیکار کنه مادری که تا الان چپ نگاه من نکرده بود یجوری. نفرینم میکرد بخاطر بی آبر. ویی که بار آوردم که قلبمو می. لرزوند از خدا میخواستم هرچی زودتر م. رگمو برسونه تا بیشتر از این بخاطر گ. ناهی که حتی نمیدونستم چیه عذاب نکشم