سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی♥️ سرگذشت قدیمی، دختری که رسوای روستا شد، چون شب عروسیش داماد مُرد.. سال ۱۳۴۵ هج
#سرگذشت_یک_زندگی♥️ #قسمت1
سرگذشت قدیمی، دختری که رسوای روستا شد، چون شب عروسیش داماد مُرد..
سال ۱۳۴۵ هجری شمسی...
با تلالو نوری که توی چشمم خورد گوشه چشممو باز کردمو خواهرم اقدس و برادرم شاپور رو در خواب عمیق دیدم...
هنوز سر جام به چپ و راست غلت میخوردم که با صدای پدرم کامل سرجام نشستم: اعظم، اقدس، شاپور زود باشید بلند شید...
ما تو خانواده تقریبا ثروتمندی به دنیا اومده بودیم و از مال دنیا بی نیاز بودیم...
دوتا خواهر و یک برادر بودیم که عاشقانه همدیگرو دوست داشتیم اما سرگذشت به این عشق خواهر برادری چشم داشت و آینده ای برامون رقم زد که دور از انتظارمون بود...
همگی از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه هر کدوممون به کاری مشغول شد...
پدر من اون زمان صاحب بزرگترین غرفه فرش شهر بود...
من و اقدس خواستگارای زیادی داشتیم...
من هفده سالم و اقدس پانزده ساله بود...
اقدس دختر خوش برو رویی بود و این زیبایی رو از مادرم به ارث برده بود...
ولی من و شاپور زیبایی چندانی نداشتیم و بیشتر شبیه خانواده پدری بودیم...
طبق عادت همیشه قرار بود با اقدس بریم بازار و پارچه بخریم برای لباس و کمی گشت و گذار کنیم...
به محض ورود به بازار متوجه پسر جوان و خوش بر و رویی شدم که چشمش دنبال ما بود...
متوجه خنده های ریز ریزکی اقدس شدم بهش سقلمه زدم: نخند عیبه آقاجان بفهمه سرمونو میبره ها...
اقدس پشت چشمی نازک کرد و گفت: وا آقاجون که خودش هرروز برامون خواستگار میاره پس بهتره خودمون دوست داشته باشیم طرفمونو...
گفتم: باشه ولی الان اینجا نخند بازاره اینجا سبک باری میاره زشته...
اقدس ناراحت سرش رو زیر انداخت ولی من همچنان متوجه نگاه های زیرزیرکی ..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ · ·