سخنان ناب دکتر انوشه👌
#سرگذشت_یک_زندگی♥️ #قسمت9 بعد از اینکه احوالپرسی ها تموم شد منم جلو رفتم و سلام کردم... مادر فر
#سرگذشت_یک_زندگی♥️ #قسمت10
حرمتتون برای من واجبه ولی من تا دختر بزرگترم تو خونه اس کوچیکه رو شوهر نمیدم...
نگاهم سمت اقدسی لیز خورد که لرزیدن دستاش به وضوح دیده میشد...
نفسها حبس شده بود تا آقم بقیه حرفشو بزنه...
آقام بعد از کمی مکث ادامه داد: من امشب قبول کردم شما تشریف بیارید اما برای اقدس نه...
مادر فرهاد سریع مداخله کرد و گفت: پس برای کی؟
آقام نگاهی به من کرد و گفت: برای دختر بزرگترم اعظم...
تمام تنم یخ کرد...
این چه کاری بود پدرم کرده بود...
اخمهای فرهاد تو هم رفت سرش رو زیر انداخت و ناخوناش رو توی گوشت دستش فرو کرد...
اقدس با چشمانی اشکی منو نگاه میکرد...
مادرم با نگاهش به من خط و نشون میکشید...
انگار مسبب تمام اینکارا من بودم...
سرگذشت قدیمی، دختری که رسوای روستا شد، چون شب عروسیش داماد مُرد..
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·